چنان مستم
که حوا را بنشناسم ز آدم
بر بساطی که بساطی نیست مائیم و کهنه دلقی ...چشم مست به کم سوی نورشمعی دوخته دیوان دوست
به زانو دل به یاور انزوای ابدی خیال سپرده با غمت خوشم.
لخته زبان سنگین از نوشانوش دیر پای شبانه گوش به نجوای راز آلود شب ونیاز. اسیر خیالم
حلقه ای بر گردنم افکنده دوست می برد هر جا که خاطر خواه اوست
کمرنگی از پرده های آشفته تصویرت پشت این مردمک نابینا به عیار رعشه دستانم میلرزد
آی ی ی ی محبوب ...
از دماغ من سر گشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه ی دوران نرود
خیال بیخیال درد موعود میتازد وغرور قربانی تضرع به بانگ:
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست ....
بی پروا پاسخ آید که:
گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود؟
نا امید از ترحم پرواز خیال به افسوس آهی خواهش از عمیق دل که .. آهسته...
هیهات اما که...اشک کباب باعث طغیان آتش است...
طغیانی از شیخ صنعان به بلندای امکان نعره می زند :
دفتر دانش ما جمله بشوئید به می ....
مایوس شوریده مست باران می گیرد به امید اطفای شرر
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
واپسین راه جاودانی به فریاد آمی اید و نیت تفکیک جان از بدن روا به کتابت وصیتی. بادا که یافت آید
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ورنه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود