مورد

 
 

..مورد

اونروز جلسه سوم تشکیل کلاس (ریشه های انقلاب و وصایا...) درس استاد دکتر.... برادر ایت الله...تئوریسین و ایدئولوگ(بزعم بچه های بسیج دانشجویی) بود وکلاس موج میزد از دختر و پسر که به یمن حضور غیاب جدی استاد !!ناچار از شرکت در کلاس بودن.

ممدی ما رو که معرف حضور هس .خوره ضایع کنی عناصر گنده گوز  .بس که مخش تاب داشت و پنج کار میکرد براش فرق نمیکرد طرف استاده یا دانشجو یامامی و پاپای فلان دانشجو سوسول که اومده  دنبال دافی جونش چون سگش دلتنگش شده . همینکه یه قپی یا افه میبست تو حرفاش. ممدی اسپری رنگ قهوه ایشو میگرفت به هیکلش.

دکتر که کلی سعی میکرد با اون ور دمکراتیزه ش  حالی به جوونای لا مصب و کم ایمان بده بلکه با یک تحول آنی اونارو تبدیل به پای ثابت بهشت کنه با حرارتی بالغ بر ۷۰-۸۰درجه فارنهایت! داشت از برابری و مساوات کامل!!! بین زن و مرد در دین اسلام افاضه میفرمود. برای اثبات حرفاش (چنانکه افتد و دانی )آسمون بود که به ریسمون وصل میشد و برا هر سئوالی بجای پاسخ سئوالی در چنته داشت!!

 پیر مرد خوش تیپ علاوه بر یه زبون کار درست وقابل چرخش در حد(هرچی تو میگی)درجه ای به نحو زیرکانه ای گاهن مثالی در باب دانشجویان گذشته که به منظور(اغتشاش و سفسطه!!) سئوالات نا مربوط(تو بخوان بی جواب) کرده بودن و علیرغم پاس کردن تمام دروس توسط استاد متعهد دکتر ...صلاحیت اخذ دانشنامه رو از دست داده بودن بعنوان(تهدید که نه!!!!)ارشادیه ذکر میفرمود که ملت جفت نموده وبر حسب مصلحت اندیشی از طرح سئوالات وایرادات خفن امتناع ورزند که صد البته  این ترفند نخ نما در بعضی  غیر از امثال ممدی ما موثر میبود علی الخصوص در سال بالاییها که صابون استاد در سنوات پیشین به تنشان اصابت نموده وچند ترمی را تنها در حسرت دیدار یک ۱۰ خوشبختی از درس ریشه هابا مکیدن سماغ بسر کرده بودند.

تکیه کلام یک در میان استاد ایدئولوگ این بود : دوستان میدونن که برخی حرکات و اعمال حکومتی در خصوص شدت عمل بر زن  بیان دیدگاه اسلام نیست و چنین قرائتهای خشونت آمیز از دین را نمیتوان به حساب نوع نگاه خداوند به نیمی از انسانها تلقی کرد.و شعری به تایید کلام به ناف جماعت بسته میشد بدین مضمون اسلام بخود ندارد هیچ عیبی هر عیب که هست از مسلمانی ماست و الخ..

کلام گهر بار استاد  مزین به نام نامی زن گاه به شوخیهای سبک اروتیک وگاه مملو از براهین سنگین فلسفی در حال نزول اجلال بود که پرسش زبانهای سرخ و سر های الوده به قورمه سبزی شروع شد

منکه از حال و روز ممدی با خبر بودم فقط تو کف یافتن راهی برای سرگرم کردن ایشان و پرت کردن حواس نامبرده از محتوای بحث بودم ولا غیر و هر ان با ترس ولرز منتظر باز شدن دهن سگ مصب  ممدی به یک سئوال سولفوریزه بهمراه چند عدد لیچار اب نکشیده دقمرگ میشدم.

یکی جریان ارث نیمه ناقص زن را در شریعت پیش کشید یکی علت عدم اجازه زن در قضاوت را جویا شد و دیگری از استدلال شرع بخاطر تبعیض تعدد زوجات شاکی بود و ... که استاد نازنین گویی همه ی موارد را چون رباتی برنامه ریزی شده از قبل پیش بینی و خود را اماده پاسخ یا کوچه علی چپ یا انتساب به بدعتهای وارده و غیره نموده و سرته قضایا را بنحوی بهم میدوختند.

من ساده که با چار تا جک و اس ام اس بخیال خودم سر ممدی را گرم کرده بودم روحم هم نفهمید که یه دفه چطور انگشت ممدی بهوا رفت و صداش دراومد چگونه حدود ۹۰ دانشجو با هم خفه خون گرفتن و همه جا ساکت شد و ممدی با وجود سقلمه های مرگبار من به حوالی باسن و حومه ش به سئوال میخدارش ادامه داد

استاد ببخشیدا میگم پیغمبرا چن تا بودن کلهم؟..... یه چن ثانیه سکوت بود و بعد استاد و یه تعداد از بچه ها با کمی همهمه گفتن حالا گیریم ۱۲۴۰۰۰ چه ربطی داشت؟

ممدی: میگم فرستادن پیغمبرا که دیگه ربطی به رژیم و اینا که نداشت؟....کار خود خدا بوده دیگه نه؟ پس چرا بین اینهمه ادم یکیشون نامرد نبود؟؟؟؟؟؟.... اقا چن لحظه مخا تعطیله درک سئوال بودن و یدفه انگار یه زمین لرزه ۸ ریشتری سالنو ورداشت به خنده.....

کلی طول کشید که کلاس نیمه ساکت شد ولی هنوز تک و توکی قهقه یا ریزه خنده تو هوا ولو بود.تو این حیر وبیر من میخ دکتر شده بودم که المپیکی غافلگیر شده بودو... رنگش طفلی دفتر مشق بچه تنبلا...

 یقدری این پا و اون پا کرد وچن بار مسافت وایت بردو تا ورودی سالن سلانه سلانه متراژ فرمود و بعد با صدایی که انگاری از چاه ویل... گفت حوب همه چیز را همگان دانند و همگان...چی؟ بچه ها با هم: هنوز نزاده اند . وادامه داد: من  میتونم جوابتو بدم ولی ترجیح میدم هفته اینده با امادگی بیشتر فلسفه کامل سئوالتو تشریح کنم. و در حالی که نگاه میر غضب اسایی میریخت رو سر وکله ممدی منتظر اعلام موافقت مستقیم ممدی و غیر مستقیم بقیه دانشجوا بود.

بگذریم از اینکه کلاس که تعطیل شد رسمن به ممدی اعلام کردم این ترم رو موقتن همدیگه رو نمیشناسیم . هرگونه اظهار اشنایی . فامیلی.رفاقت و غیره رو با تو جانور ترم بر باد ده و ادم مشروط کن  تکذیب میکنم.

هفته بعد کلاس ریشه ها تو زمین مینی چمن   فوتبال تیغی کردیم که خبر امد دکتر سرما میل کردن و نمیاد.و در کمال ناباوری شنیدیم که استاد فرمایش کردن کلاس هفته بعد هم حضور غیاب ندارد!!!! عجباااا. هفته سوم بالاخره کلاس تشکیل شد و از بخت بد کلاس جای خالی نداشت بس که ملت کنجکاو ... و بچه ها قریب به اتفاق قبل از سلام علیک استاد سریش شدن که استاد جواب سئوال ممد...

استاد: بله بله با وجودیکه حالم زیاد خوش نیست فقط به خاطر رفع این توهم اومدم که شک بد بلاییه... و مدیدی در مورد بلای خانمانسوز شک و تردید در اندیشه جوان داد سخن مرحمت فرمودند... و کار به جایی رسید که نق و نوق یکی دو نفر ایشان را متقاعد کرد که چاره ای جز جواب ندارند .متاسفانه...

یا این سئوال اغاز فرمودن که دوستان با( پوزش) میدونن که خانوما در ماه حدود ده روز اجازه ورود به مسجد را ندارن؟؟؟؟!!!!!!     (( ۱))

با وجودیکه هم خانومای کلاس (که بیش از سی نفر میشدن) وهم اقایون متوجه منظور ایشون شده بودن با اینحال تیکه پرانی و....خود را به حماقت زدن عمدی ... چنانکه عادت بعضیاس در چنین شرایطی شروع شدو کمی طول کشید تا بالاخره دوزاری همه کامل سقوط کرد.

و بعد که استاد  متوجه شد  همه گرفتن موضوع رو ادامه داد که: خوب کسیکه در ماه ده روز و سالی دوازده بار شرعن مجاز به دخول در مسجد و اماکن مذهبی نیست چگونه میتواند بار رسالت بر دوش بکشد؟؟!!!!!!

ممدی که کفری شده بود و دیگه گوشش به هیچ رب النوعی بدهکار نبود پا شد و با حالتی کمی عصبی گفت: عجبا !!!  مگر مسئولیت این مورد که بر خلاف خواسته زن جزیی از ساختار فیزیکش شده با همون خدای خالق نیست؟ .... اگه این مورد برا زن ضعفه چرا خدا راضی به وجود این ضعف فیزیکی در وجود مخلوقش شده؟..... و اگر ضعف نیست ؟(که نیست) چرا نباید بتونه مسجد یا اماکن بره؟

اینکه شما میگید(مورد) یه عارضه طبیعیه نه خوبه نه بد مثه فین کردن استفراغ دستشویی رفتن و چیزای دیگه.. همینجوری که حرف ممدی ادامه پیدا میکرد سر وصدای یکی دوتا ..سه ...هفت .. و همهمه بلن شد.. بیشتر دخترا که احساس فمینیستیشون قلقلک شده بود استاد فلکزده رو گرفته بودن به متلک و لغز و... کار به جایی رسید که اداره کلاس غیر ممکن میشد....

ممدی  ظرف یک روز تبدیل به صدای برابری و ازادی زن در دانشگاه شد ممدی چهره شده بودو کاریشم نمیشد کرد... دخترا تبریک میگفتن بهش پسرا ایول.. شاخه گل و اینا و ... قیامتی بود.

اقا رفتم جلو  خودمو به چهره سرشناس راه تساوی حقوق انسانها رساندم و گفتم ممدی سرویس داره میره. زود باش دیگهههه.... برگشت گفت شما؟!!!

 

پ.ن:اتفاق داستان واقعی است ولی اسامی نه

پ.ن:خود سانسوری بد کوفتیه نه ؟

((۱)) پوزش مربوط به استاد است و به نظر من سخن از یک عارضه طبیعی عذر خواهی ندارد

   مورد=پریود

 

به تو چه؟

زاهدا منکه خراباتی و مستم به تو چه؟

ساغر و باده بود بر سر و دستم به تو چه؟

آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند

تو که خشکی به من و  منکه ترستم به تو چه؟

تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟

من اگر گوشه ی میخانه نشستم  به تو چه؟

 

 تا اطلاع ثانوی....

 

ما گوشه نشینان خرابــــــــــــات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده هستیم

 

 

 

پ.ن: انتخاب این شعر فقط برا عوض کردن پست و شروعی نو با حال و هوای تازه است

 

 

گارد دفاع یا حمله؟



گارد دفاع یا حمله؟

چن وقت پیشا (یعنی حدود ده روز پیش) از طریق وبلاگ یه دوست مجازی گذرم به وبلا گ یکی افتاد که دو جور معروف بود هم اسمش اقای عباس معروفی بود هم قد خودش معروفیت داشت.  اخرین پستشم که داغ داغ بود خوندم راستش . همینجوری که میخوندم دو تا سئوال یا بهتره بگم انتقاد  به پست وارد دونستم که با رعایت ادب و احترام در قسمت کامنت دونی نامبرده نوشتم. تا دیشب که برا دیدن پاسخ دوباره بلاگش رو باز کردم و قبل هر چیز رفتم سراغ کامنت دونیش . اما با یه مرور نسبتن دقیق نه کامنت خودم رو دیدم نه پاسخ ( که همینجا اعلام کنم ظاهرن من اشتباه کرده بودم و کامنتم رو به علت ریز بودن خیلی زیاد خط کامنتیا و شلوغ بودن کامنت دونی ایشون ندیده بودم و بعدن  با تدقیق کامنتم رو دیدم که البته  بدون هیچ پاسخی) این اولین کامنت من  و علیکی سلام ایشون است:


.{{ سلام استاد
به احترام نويسنده بودنتان شما را استاد خطاب ميكنم اگر چه شانس خوانش اثري از شما و حتا مطالب بلاگتان را نداشته ام (غير از اين پست 14000كامنت) و به استناد همين پست يك انتقاد بزرگ و يك كوچك را به شما وارد ميدانم .تا پاسخ شما چه باشد؟( صد البته اگر صلاح بر پاسخ ببينيد) انتقاد بزرگ:هزل و هجو و لودگي را بر سياستمداران آلوده به ريا و... روا دانسته ايد؟
كه موافق نيستم و فكر ميكنم اگر هزل و... بر كسي روا نيست نبايد استثنا قائل شد حتا سياستمدار نادرست و آلوده و مغرورو... چرا كه بخت خوانش و پاسخ و در مجموع دفاع از خود را ندارد. وگاهي حتا با ترور و كشتن چنين سياستمداري هم اگر موافق باشم با هجوش نه...
چنانكه پرتاب كفش به بوش را نپسنديدم واز پرتابگر ناخرسندم
مبارزه عادلانه و برابر و خارج از ترور شخصيت ديگران(هركس كه باشد) را بيشتر مي پسندم از اين گذشته فكر ميكنم نويسنده اي كه استعداد هجو و هزل سياستمدار( ولو ناپاكي) را دارد به احتمال قريب به يقين استعداد مدح سياستمداران را نيز دارد كه اين دو معمولن لازم و ملزومند و ديگر اينكه سياستمداري كه به نظر شما يا من ناپاك و مغرور و زورگو و.. مي ايد بسا كه مقبول بسياري ديگر باشد با اين دلايل و بعضي ديگر كه ناگفته ماند ..هزل و هجو وتمسخر را ..مثل شما اما بي استثنا مطرود ميدانم . و انتقاد كوچك هم:
از اين پست شما بوي فروتني و افتادگي احساس نكردم
با احترام و سپاس

Posted by: عه تا at December 27, 2008 12:36 AM

عليکی سلام. }}


 دیشب  چون در جستجوی اولم کامنتم را ندیده بودم کامنت دوم را برای ایشان نوشته و فرستادم به این مضمون:


سلام
كامنت من رو تاييد نكرديد.چون اگر تاييد ميكرديد ميبايست بين اين كامنتها ميبود
اقاي معروفي ممكن است كه اين كامنت رو هم بفرستيد بغل دست قبلي. مهم نيست اما مطم’نم خودتان خواهيد خواند. كامنت من رو حذف كرديد چون دو انتقاد مودبانه داشت . اونقدر بزرگش نميكنم كه نظرم راجع به شما 180 درجه تغيير كند اما قطعن در نظرم نسبت به شما موثر است و متاسفانه به هيچ حسابي غير از ضعف پاسخگويي منطقي و علمي شما نميتوانم بگذارم
و نتيجه اي كه بمن ميدهد اين است كه حتا نويسندگان مدعي هم گاهي خودخواهند و ميدانم اگر ناچار به پاسخ شويد حتمن با زبان قوي كه داريد انرا تحقير و منكوب و حتا شايد وابسته به دشمنانتان كنيد اما حداقل خود شما و من ميدانيم كه ناتواني در پاسخ به دو انتقاد باعث شد ساده ترين كاري كه هميشه از ان ميناليد و خودتان را قرباني ان (سانسور) كرديد ديگر مزاحم شما نخواهم شد و در وبلاگم انرا تعريف خواهم كرد به شما هم اطلاع خواهم داد البته بعداز قائل شدن فرصت متناسب براي شما در پاسخ به اين نظر


 

 به فاصله کوتاهی  یعنی کمتر از یک ربع ساعت  متن زیر رو که شامل دو خط جواب!!! ایشان و اصل کامنتای خودم که البته دومی دیگر در وبلاگ ایشان به درج نرسید رو برگردوندند :


نویسنده: عباس معروفی

جمعه 13 دی1387 ساعت: 2:33

اين کامنت دوم که چون قبلی را تأييد کرده ام، می گذارمش اينجا. اولی را هم زير همين می گذارم، از صفحه ی خودم بر می دارم می ذارم اينجا که ديگر کسی به دفتر خانم عبادی يورش نبرد.

سلام
كامنت من رو تاييد نكرديد.چون اگر تاييد ميكرديد ميبايست بين اين كامنتها ميبود
اقاي معروفي ممكن است كه اين كامنت رو هم بفرستيد بغل دست قبلي. مهم نيست اما مطم’نم خودتان خواهيد خواند. كامنت من رو حذف كرديد چون دو انتقاد مودبانه داشت . اونقدر بزرگش نميكنم كه نظرم راجع به شما 180 درجه تغيير كند اما قطعن در نظرم نسبت به شما موثر است و متاسفانه به هيچ حسابي غير از ضعف پاسخگويي منطقي و علمي شما نميتوانم بگذارم
و نتيجه اي كه بمن ميدهد اين است كه حتا نويسندگان مدعي هم گاهي خودخواهند و ميدانم اگر ناچار به پاسخ شويد حتمن با زبان قوي كه داريد انرا تحقير و منكوب و حتا شايد وابسته به دشمنانتان كنيد اما حداقل خود شما و من ميدانيم كه ناتواني در پاسخ به دو انتقاد باعث شد ساده ترين كاري كه هميشه از ان ميناليد و خودتان را قرباني ان (سانسور) كرديد ديگر مزاحم شما نخواهم شد و در وبلاگم انرا تعريف خواهم كرد به شما هم اطلاع خواهم داد البته بعداز قائل شدن فرصت متناسب براي شما در پاسخ به اين نظر

پست الکترونیک

 


از اینکه به من اتهام مستقیم یورش برنده به دفتر خانم عبادی و در واقع منو چماق بدست جمهوری اسلامی خطاب کرده بود  ناراحت شدم و این کامنت رو برای ایشان فرستادم:

نویسنده: عه تا

جمعه 13 دی1387 ساعت: 3:4

توجه توجه!!
اگر شخصی از نویسنده فرهیخته زمان خالق بسیاری کتب با ارزش و اسم و رسم دار جناب (استاد عباس معروفی) انتقاد کند صرفنظر از صحت و سقم انتقادش
1- اولن از حمله کنندگان به دفتر خانم عبادی است!!!
2- انتقاداتش فاقد ارزش پاسخگویی و حداکثر میتوان در "علیکی سلام" به او جواب داد

وب سایت

 


وایشان بلافاصله با آشفتگی که از متن کامنت معلوم است کامنت زیر را فرستادند:


نویسنده: عباس معروفی

جمعه 13 دی1387 ساعت: 3:42

من اجازه نمی دم کسی "بی دقتی" خودش رو چماق کنه و به عنوان "سانسورچی" توی سر من بکوبه. دروغ گفتی برادر، بپذير، و بفهم که من برابر هر حمله کننده ای گارد می گيرم. و بفهم که اونجا خونه ی منه.
حالا می تونی همه ی اينها رو پاک کنی، و منطقی گفتگو کنی. من در برابر دروغ و حمله و اتهام ، چنينم.
اينم مال خودت
:
توجه توجه!!
اگر شخصی از نویسنده فرهیخته زمان خالق بسیاری کتب با ارزش و اسم و رسم دار جناب (استاد عباس معروفی) انتقاد کند صرفنظر از صحت و سقم انتقادش
1- اولن از حمله کنندگان به دفتر خانم عبادی است!!!
2- انتقاداتش فاقد ارزش پاسخگویی و حداکثر میتوان در "علیکی سلام" به او جواب داد

پست الکترونیک

 


این کامنت آخر رو در حالی که بیشتر از قبل از توهین مجدد ایشان ناراحت شده بودم فرستادم:

 



نویسنده: عه تا

جمعه 13 دی1387 ساعت: 4:41

جناب استاد معروفی
یکبار از گروه فشار و حمله کننده به دفتر فلان کسم مینامی و یکبار دروغگو خطاب میکنی بی انکه قادر به کنترل اختیار خود باشی. کسی به اینکه کجا خونه ی شماست نه اشاره ای کرده نه اهمیتی قائله . مهم اخلاق ادبی شما بعنوان الگوی خیلیهاست که کم آوردی و قلمت به ناسزا الوده شد .

من شهامت اعتراف به اشتباه و نه "دروغ" را داشتم و پیش از اهانت شما گفتم که ممکنه من ندیده باشم اینکه غرور شما اجازه خواندن متن افراد دیگه رو نمیده رو به حساب خودت بذار و مواظب صحبت کردنت باش که منم اهانت رو بر نمیتابم حتا از شما و اگر بنا بر پذیرفتن باشد شما بدهکارترید بابت اهانت شدیدترتان
نیازی به پاک کردن کامنت نیست که اگر اعتقادی به پاسخگویی داشتی همان بار قبل با چند جمله بزرگمنشانه صحت یا سقم انتقادم را بهم اثبات میکردی. انکه خود را محق به توهین و تکرار ان و امر به فهمیدن دیگران میکند شمایید جناب استاد نه من مخاطب که ادعایی ندارم . این براشفتگی عجولانه که از شما دیدیم گارد دفاع بود ؟

وب سایت

 


و حالا بدون اینکه توضیح بیشتری بدم از شما خواننده عزیز این پست میخوام بگی اگه شما بودی با توجه به اینکه(یکطرف یه ادم معمولی وبی ادعا  و یکطرف یک نویسنده معروف ومولف چندین کتاب رمان و داستان ) چکار میکردی؟؟؟ 



و این کامنت همین امشب(جمعه۱۳/۱۰/۸۷ ساعت ۱۱/۱۶ دقیقه شب)از آقای معروفی در جواب دعوتنامه ای که در زیر درج شده مثل بقیه برای ایشان فرستاده بودم رسید



نویسنده: عباس معروفی
جمعه 13 دی1387 ساعت: 23:16
و حالا از شما میخوام که با توجه به (یکطرف یه ادم معمولی وبی ادعا و یکطرف یک نویسنده معروف ومولف چندین کتاب رمان و داستان ) که اگر شما بودید چکار میکردی؟؟؟
-------------------------------
يکبار راه گفتگو رو بهت نشون دادم. باز هم کار خودت رو کردی.
حالا هم اگه خواستی همون کار رو ادامه بده، ولی خدانگهدار. اما يک راه ديگه هم وجود داره:
حيفت نمياد به جای نوشتن يه داستان خوشگل وقت و اعصاب خودت رو خراب کنی؟ به سوال اولت هم جواب ندادم چون می دونی که من و حتا خوت نسبی هستيم. يعنی همه چی امکان داره. ولی لنگه کفش پرت کردن کار خردمندانه ای نيست. تا زمانی که راه ديالوگ باز باشه، تفنگ ها از کار می افته، مگر يکی از دو طرف اهل گفتگو نباشه، و با گلوله حرف بزنه.
به هر حال نمی خواستم شما رو ناراحت کنم. و در اين روزهای جنگ و خشونت ترجيح ميدم روی ماهت رو ببوسم.
پست الکترونیک

اقای معروفی شما بیش از ده روز برای گفتن همین چند کلمه حرف فرصت داشتید ومتاسفانه شائبه شئونات و پرستیژ خیالی به شما اجازه نداد به یک مخاطب گمنام   اجازه انتقاد ولو صحیح با اعتبار نسبیت مورداشاره تان بدهید و فقط وقتی اقدام به پذیرش(انهم تلویحی)ایراد خود کردید که چند نمونه اظهار نظر وبلاگداران هموطنتان را دیدید. من از اول هم میلی به گرفتن وقت خودم و کامنت گذاران و شما را نداشتم واکنون هم با کمال میل از همه کسانی که دعوت به اظهار نظر کرده بودم خواهش خواهم کرد که در این مورددیگر وقت با ارزششان را هدر ندهند که حاصل شد هر انچه به حکم عدالت باید میشد اما  به دلیل اعتقادقلبی به لزوم فضای سالم نقد در خصوص اخرین کامنت شما بعرض میرسانم:

اولن راه گفتگو را من با اولین کامنت صاقانه ام(  ولو طرح انتقاد از شما) شروع کردم راه شما پاسخ ندادن بود

دومن : کسی از من الگو نمیگیرد  چون نه کتاب نوشته ام نه کسی مرا میشناسد  اگر نسبی باشم تاثیرچندانی در شکل گیری روند فکری  جوان ایرانی ندارم ولی به نظرم شما نباید زیادی نسبی باشید  که اگر همه ی نویسندگانمان! به اندازه شما نسبی باشند!!...

سومن : از دیالوگ حرف زدید؟ نکند دیالوگ به معنی غیر از گفتگوی سازنده است؟ ... پس اینهمه طویل نویسی من اگر دیالوگ نیست چیست به نظر شما؟ و پاسخهای شما چطور؟....

چهارمن: لنگه کفش پرت کردن  کار خردمندانه ای نیست رو که اول من گفتم...؟  منظور شما از طرح مجدد کار غیر خردمندانه که اعتقاد من است چه بود ؟... منکه نفهمیدم

پنجمن: بله تا دیالوگ هست تفنگها از کار می افتد اما ایکاش ..... دوصد گفته چون نیم کردار نیست

ودر آخر از اینکه نمی خواستید مرا ناراحت کنید!!! ..( اما ناراحت کردید) مخصوصن با اون جمله یورش به دفتر خانم...... بهرحال متشکرم

 شرح این قصه مگر شمع برآرد بزبان           ورنه پروانه ندارد بسخن پروائی

عه تا:
درود و سپاس به شما که وقتتو گذاشتی واندیشه  به ابراز سپردی .به پاس احترام سه کامنت خصوصی وکامنت آخر آقای معروفی


ازبقیه دوستان دعوت شده و نشده برای اظهار نظر در خصوص این پست صمیمانه تقاضا میکنم ضمن قبول پوزش و تشکر من در هر مورد دلخواه غیر از این مورد( گارد دفاع یا حمله) اظهار نظر فرمایند که این پست بسته شد
 
 
 

ممدی ما

 مدیدی بود ندیده بودمش.از همون موقع که با قرض و قوله یه کامپیوتر دس دو خرید و خوراکش شد ویروس نویسی با همه زبونای زنده و مرده عالم . یه چن وقتی هم آواره اکانت دیال آپ از این و اون بود.چه وقتی که از نزدیک میدیدمش چه وقتی زنگی منگی چیزی میزدم یه حال و احوالی بکنیم سلام علیک نکرده با اون خنده های دائمی تیکه پاره ش میگفت:جون ممد یه پسورد یوزر بده امشبه رو حال کنیم. میگفتم که باز بری برنامه دزدی و اینا؟...

:نه جون سالار به شرف اینتر نتیم قسم ! اکانت بدی امشبه رو بیادت میرم تو کار زید بازی ..بعدش یه تیکه از اون خنده  هاشو ول میکرد تو روحم که خرابه خنده هاش بودم... سگ مصب یه حالی میخندید که مثه گریه راس راستکی داغونت میکرد .

کلهم نداشتنو با هر خنده الکی خوشی جار میزد...اونم در حالی که یه غرور داشت قد زاگروس .  از سال اول دانشکده تا حالاش با هم بودیم و هستیم اما نشد که بذاره یه کار درس حسابی براش بکنیم... یعنی اوج گداییش از  دو هزار تومن بالا نمی رفت اونم فقط از من و سه چار تای دیگه از برو بچ امتحان پس داده . یه خدا مخ بیخیال بود. عمران میخوند ولی  عاشق  کامپیوتر و هر چی که به این جعبه جادویی ربط داشت . عشقش ضایع کردن بچه های  افزاری بود .نرم و سختش براش فرقی نداشت .فقط کافی بود یکی  گنده گوزیش گل کنه یه قپی بیاد ودو کلوم انگلیش تخصصی بتقونه( اباوت کامپیوتر)... وای ممد همچی قهوه ایش میکرد که با صد آب رحمان تمیزی ور نمیداشت. بس که بلد بود بیدین .

مثلن یه دفه حرف سر هکر و بوت و اینا بود گفتم ممد یه چار تا از این بوت موتا یاد میگرفتی لا مصب... دلمون خوشه رفیق داریم ..گفت حالا چی شده تمایلات دو پا دوستانه ت بر گشته طرف هک و بوت ...؟ کی بود میگفت این کارا مال اراذل اوباش و خرده جونورای خفاش سانه؟. گفتم :حالام میگم... بخاطر همینم میگم دیگه. دیشب یکی از این  سگ دینا یه بلایی سرم آورد که.... حرفم تموم نشده بود  5-6 پاره خنده نصفه نیمه اروغ زد گفت  پس بگووووو . حالا چیکارت کردن؟... گفتم تو الاغ بجای اینکه یه نموره دلسوزی بیای میخندی؟ دیشب تا دم صب ما ذلیل یه انیمال عن زاده بودیم اونوقت تو... گفت حالا تعریف کن یه شکم بخندییم

گفتم  هیچی  داشتم تو یه رومی با یه فقره هلو در ملاء عام دل و قلوه داد وستد میکردیم که شروع کرد خودشو قاتی کردن و تیکه پروندن. دختره پا نداد  اونوقت گیر داد به ما ... منم دو سه تا کت کلفت بارش کردم که.. چشت روز بد نبینه سیستم از دسم در رفت هنگ شد قفل کرد. درایوا خود بخود باز میشدن .برنامه ها اینور اونور کپی میشدن .دلیت میشدن و ... آخرشم که  بیچاره شده بودم آف کردم و با همون شلی که تو روانم رفته بود مثه برج سل دراز کشیدم که تلفن زنگ خورد .. ور داشتم بگو کی بود؟.... همون .....سگ مصب هیچی هنوزم کفریم از دسش. محمد گفت حالا ای دیش چی بود ..؟ گفتم سگ اندرلاین هار ... ممد دوباره خندید و  بحثمون عوض شد.  شبش حدودای 11.5 چشام گرم شده بود بازم تلفن زنگ خورد گوشیو ورداشتم ... بخشکی شانس بازم سگ – هار بود. فکر ی شدم  که بازم میخواد لیچار بارم کنه و بخنده وبا .. سخل بازی روحمونو گلدونی  سیفون نکشیده  کنه... که با اولین حرفش  از تعجب دهنم صاف شد.  خیلی مودب و متین و التماس آمیز شروع کرد به عذر خواهی.... منو میگی هاج واج مونده بودم تو کف  حیرونیت که باز چه نقشه ای تو کله شه...هر چی میگذشت مدیدم نه این بابا دیگه همون زبون دراز مغرور و بد دهن دیشب نیس هی میگه سالار جان من شرمندم من گه.. خوردم .غلط کردم بخدا قصدم فقط شوخی بود نمیخواستم اذیت کنم و  از این حرفا.... گفتم حالا چی شده ؟....تو وعذر خواهی؟... داستان چیه؟...نه به اون فوشکاری پر وپیمون دیشبت نه به این غلط کردنا... قضیه چیه؟

گفت خودتو به اون راه نزن سالار جان (سالار آی دی مسنجرم بود)  تو که دهن سیستممو آسفالت کردی ... ویندوزمو که به گا دادی...  بخدا سی  پی یوم سرویسه با اون حجم ویروست... مگه نگفتی باید دوباره زنگ بزنی بگی گه خوردم تا ولت کنم خوب دارم میگم داداش 100 دفه گه خوردم ...گه خوردم با کس و کارم...  بیا جون همه ادمات ما رو بیخیال شو دیگه اذیت نکن.... با شنیدن این حرفا دوزاریم افتاد  ... تو دلم گفتم دمت گرممممم ممدی. .خیلی سالاری.

آن شدم وپی ام دادم ممدی گفتم: سلام گفت :سلام تند بنویس ۶ دقیقه بیشتر اکانتم نموتده....!!! گفتم یاد داشت کن این یوزرپنجاه ساعتیو... صفخه مو پر کرد از ایکون خندهههههه....

حالا که یه جورایی ممد مارو زیارت کردین و شناختین که از کدوم دسته مخلوقات  رو زمینه اصل داستانو حال کن که چی شد.

باقیشو بذار پست بعدی که هم زیادی مثنوی هفتاد من... نشه هم ما به کارو زندگیمون برسی . اوکی؟

 

خط پایان

 فقط دو روز مانده بود به خط پایان. همون خطی که چهار نفری با هم ازش عبور کردن اونقد با هم که دکترا هم نتونستن بگن کدومشون یه ایبسیلون زودتر جان داده !

وقتی زنگ زد که تو آسانسور تنهایی گیر افتاده بودم و برق رفته بود . از بس حوصله نداشتم حتا دو سه مشت ناقابل هم به در نزدم که یکی بفهمه یکی تو اسانسور زندانی شده.

 تق تق تق... جابجا موبایلومو درآوردم. بعله؟

:سلام خوبی؟

: قربانت  بد نیستم... ببین الان وقت خوبی نیس ...برسم خونه میخونمش برات که یادداشتش کنی

:خوب اگه کمه ...الانم بخوانیش  مینویسمش... از وقتش داره میگذره .. حرفیه که از دهنم در رفته دیگه جلو یه عده. نمیخوام فکر کنن جو گیر شدم یه خالی بستم وحالام بیخیالشم .بگو بنویسمش

:ناصر این تو تاریکه... برق نیس موندم تو آسانسور بذار رسیدم خونه برات میخونمش دیگه کم اصرار کن اگه میشد که منتظر اصرارت نمیشدم. بعدشم خوب آره دیگه.. جو گیر شدی یه قپی اومدی... حالام بد نیس یه کوچولو ضایع بشییییی( با نیش میخندم)

: از کییییییییی؟؟؟؟  چه شده؟؟؟ چرا گیر کردییییی ...اهه

:چیزی نیس بابا پیش میاد دیگه نگران نشوووو

:حالمو گرفتی .. وقتی در باز شد یه زنگ بزن خیالم راحت شه... 

: باشه .. نگران برا چی؟ .. این تو خوش میگذره جات خالی مثه زندگی اهل قبور میمونه . باشه زنگ میزنم

قطع میکنم که ادامه نده  حوصله دلسوزی برادرانه هم ندارم... از کجا بدونم این تماس ماقبل آخره؟ .. یه نیم ساعتی شایدم بیشتر همونجور نشسته سرمو میذارم به دیوار بغلی و چرتکی میزنم ... چه آرامش و سکوتی داره . حال میده اساسی.. تو فکر میرم که ادما چرا موقع گیر افتادن کسی  دوس دارن  هر چه زودتر فراموشش کنن و درها رو اونقد سفت و محکم میسازن که ... خوب شاید اینم از فرار از عذاب وجدانه لابد میخوان یادشون نیافته که مجبور نشن بهش فکر کنن ... وهی عذاب وجدان و اینا... اینم مثه اونهمه خاکی میمونه که میریزن رو قبر مرده. اونقد که ادم لودرم باشه تو اون جای کم و خفقان نمیتونه از زیرش خلاص بشه. برق میاد و با بیحالی دکمه رو میزنم...

طرفای عصر دوشنبه بهش زنگ میزنم ... خیلی مخلصییییم

ما بیشتتتر تر تر.  خودکار و کاغذ بیارم؟

آره بابا بیار  ... کچلمون کردی

خوب بگو من اماده نوشتنم

:متن ادبی و شعار گونه ای که برا تشکر از معلم قبلی رامیار (مثلن) سروده بودم رو گفتم و اون مینوشت

گاهی با صدای بلندی ازم میخواست کلمه قبلی رو تکرار کنم گاهی کلماتی که میگفتم رو با همون صدای بلند غیر عادی تکرار میکرد . کمی تعجب کردم که چرا این جوری داد میزنه؟؟؟... که دوزاریم افتاد.. اوه لابد خانمش یه کم اونورتر نشسته و برادرم میخواد سواد ادبی برادرش رو به رخ او بکشهههه ... عجبببب . به رو خودم نمیارم که دستشو خوندم ولی سرعت خوانشم رو زیاد میکنم که فرصت این کارو ازش بگیرم . ولی  اگه میدونستم این آخرین مکالمه منو برادرمه ...... آخ اگه میدونستم چه کارها که نمیکردم...

ساعت 12 روز جمعه موبایلم دوباره زنگ خورد ولی این دفه دیگه ناصر نبود.. شماره رامیار افتاده بود ولی رامیارم نبود .. یه همهمه درهم و نامفهوم و قطع شد... چن بار گرفتمش دیگه کسی جواب نداد. بعدشم خاموش بود!!!

دلشوره داشتم و کسل بودم  بی که بدانم چرا. ساعت 8.5 عصر روز جمعه بازم گوشیم زنگ خورد ولی این دفعه برادر دیگه م (امیر) بود.  خوشحال بودم که یکیشون زنگ زده و فکر کردم چن تا شوخی و تیکه که  ردو بدل کنیم حالم خوب میشه

امیر: سلام و مخلصین بالله .

ایوللل لکم الله  چطوری و اینا....

:ببین یه لحظه گوش بده چی میگم . ناصر یه تصادف کوچیک  طبق معمولی( ناصر تصادف زیاد میکرد که طبق معمولی لقب گرفته بود) کرده گفتم خودم بهت بگم تا یه جوری دیگه کسی نگفته...

خنده رو لبام خشک شد... سردم شد ...

:امیر ..؟؟؟ چه شدههههه؟

:چیزی نشده همینا بود که بهت گفتم اصن میخوای خودت بیا ببین...

سرو ته مکالمه رو هم آورد و خدا حافظی کرد

شب رو با این فکر خوابیدم که اگه اتفاق خیلی بدی افتاده بود که امیر اینجوری خونسرد حرف نمیزد... بالاخره از صداش میفهمیدم  پس یه تصادف کوچک و کم اهمیت بوده ... به هر جا و هر کس هم زنگ زدم یا جواب نمیداد یا در دسرس نبود یا خاموش بود  فقط  یکی دو تا مختصر جواب دادن اتفاق مهمی نیافتاده...(چه زهر چشمی گرفته از  صدها نفر که هماهنگ و یجور جواب دادن و ...) خوابیدم  ولی نه راحت و عمیق تا فردا...

شنبه ساعت 10 صبح زنگ زدم بازم به امیر آخه هیچکس درس حسابی جوابمو نمیداد... امیرررر چه شدهههههههه؟

:ببین  ناصر  زخماش کم نیس گفته  عطا بیاد ببینمش......

گوشی افتاد از دستم ... ساعت 11.5صبح بود

فقط به  شاهرخ زنگ زدم و گفتم بلیط الان میخوام بندر به تهران به ایلام

12.5 مهمان خلبان( جامست) بودم ... 3.5 سالن پرواز مهر اباد رو عوض کردم و5.5 فرودگاه کرمانشاه ایرج منتظر بود  8 شب ورودی ایلام بودیم اما ایرج بطرف بیمارستان نمیرفت!!!.... لرزشی که از پنجه پام شروع شده بود به زانو..به قفسه سینه و حالا کتف و دستامم رو میلرزوند.. سعی کردم بپرسم پس چرا نمیری بیمارستان؟  ولی تارهای صوتیم تکان نمیخورد... ضعف نمیذاشت ... فقط چشام میدیدو قلبم  کار میکرد اونم انقد شدید.. که دستم روسینه م بود نکنه بزنه بیرون.

داشت میرفت طرف خونه حمید (یکی دیگه از برادرام) سر خیابانشون تا ته شده بود یه پارکینگ بزرگ و در هم...

نمیدونم چقد طول کشدید رسیدیم در خونه....موج جمعیت عصر عاشورا بود... چشام ناامیدانه هنوزم دنبال ناصر بود...ولی ناصر نبود.

 

زور میگی؟

                                                

دو رویه زیر نیش مار خفتن               سه پشته روی شاخ مور رفتن

تن روغن زده با زحمت و زور                میان   لانه زنبور    رفتن

به کوه بیستون بی رهنمایی              شبانه با دو چشم کور رفتن

میان لرز و تب با چشم پر زخم            زمستان زیر اب شور رفتن

برهنه زخمهای سخت خوردن               پیاده راههای دور رفتن

به پیش من هزاران بار خوشتر            که یک جو زیر بار زور رفتن

                                                                                                 محمد تقی بهار