زندگی هخامنشی (۱۴)
زندگی هخامنشی (۱۴)
بالاخره سر و کله ی روبرتو با بچه ی حیوانی در بغل پیداش شد. لحظه ی نابی بود ... شیرجه ی ولدا به بغل روبرتو هق هق گریه ش طوری که بچه حیوانو ترسوند. من میخ اون جانور بغلش... و چون بغلش برا ولدا جا کم داشت بچه حیوانو که به محض گرفتنش فهمیدم بچه گرگه ازش گرفتم تا همه مشغول سئوال پیچ روبرتو بودن من کلی با بچه گرگی که دو-سه هفته سن داشت و تازه چشاش باز شده بود ور رفتم( جالبه بدونید گروه سگ سانان اونقد در استمرار بقا نسل اصرار دارن که سالی دو بار و هر بار بین شش تا سیزده بچه میارن و اونقد در زاییدن عجله دارن که بچه ها پیش از انکه فرصت کنن بعضی اندامهاشون کامل بشه بدنیا میان مثلن چشاشون تا دوسه هفته بسته س و حس بویایی که قویترین حس این گروهه در بدو تولد هنوز وجود نداره) این گروه شامل سگ-سگ وحشی- گرگ-روباه- شغال و...
که فقط سگ اهلیه بقیه وحشی و گوشتخوارن... ایکی ثانیه رابطه قوی فامیلی با بچه گرگ بر قرار کردم و با هم کلی دوست شدیم و سریع بفکر تهیه شیر براش افتادم که فعلن نبود ...بناچار قند همه بچه هارو جمع کردم و با ذخیره اب قمقمه ها براش یه قنداق ولرم درس کردم که اب از لب و لوچه همه راه افتاد...
شانی بیشتر از همه به بچه گرگ توجه نشان داد و سزیع به عنوان بچه مشرک من و او به همه معرفیش کرد و با قسمت دوم اسم منو خودش تا+نی اسم تانی رو تو شناسنامه اش رقم زد...
نشستیم پای حرفای روبرتو که میگفت: بعد از اینکه از شما جدا شدم چون طناب نبسته بودم بعد ده دقیقه در پیچ و خم هزار توی غار گم شدم... وقتی از پیدا کردنتون مایوس شدم پیجرم با خودم نبرده بودم و هر چه داد زدم جوابی نیومد با کلی ازمایش و این سوراخ اون سوراخ مسیری رو در پیش گرفتم که نمیدونستم به کجا میره و بالاخره یه ساعت پیش از خروجی اونور کوه که در ارتفاع ده متری زمین کمرگاه کوه سر دراوردم و در یکی از سوراخای دهنه غار این بچه گرگ رو پیدا کردم و چون به نظر میرسید گم شده و مامانش اونورا نیس به قصد نجات اوردمش ببینم چکارش میشه کرد... ضمنن کمی اونورتر غار بزرگی هس که من سر سری معاینه ش کردم ولی مطمئنم وارسی مفصلش جالبه چون اسکلت و استخون زیادی توش پیدا کردم... نگاهی به هم کردیم که یعنی چن تا از این گورستانا تو این غار هس؟
چون فاصله کم بود برا اطراق شب به غاری که روبرتو میگفت نقل مکان کردیم... دو پیجر همرامون بود که با پارازیت (صدا نمیرفت) پیجرا با اسکات تماس گرفتیم و با هر مکافاتی بود با خاموش روشن کردن بهش گفتیم برگرد بیرون غار (چون ما قصد نداشتیم راه امده رو برگردیم و میخواستیم هرچه زودتر از این در کشف شده اینور غار خارج و کوه رو دور بزنیم تا برگردیم اردوگاه) ولدا ماجرای اسکات و این دو روز را برا روبرتو تعریف کرد و اونم از همه مون تشکر کرد و در غار بزرگ اطراق کردیم
بطور کاملن ناخود اگاه سه گروه در گوشه های غار بزرگ که قد یه هال سی متری بود دور هم جمع شدیم گروه اول فرهاد و سارا گروه دوم روبرتو و ولدا گروه سوم ما
کاتی بطور غریزی چسبیده بود به گروه منو شانی و بچه گرگـ( تانی) و ما هم باهاش راحت بودیم شب پیش از خواب با تقسیم چراغها در گوشه های غار اونجا رو روشن کردیم و کلی اوازو رقص و شوخی و بزن بکوب بود موقع خواب هم منو تانی بغل هم و شانی و کاتی هم کنار هم بیتوته کردیم بخوابیم ولی چراغا که خاموش شد گمونم روبرتو و ولدا یادشون رفته بود که یه عده دیگه ادم نزدیکاشون هس ... تا نیم ساعت اخ واوفشون هزار درد بی درمان را در وجود یه عده جوان که مطمئنن هیچکدومشون خواب نبودن بیدار کردن هر چند شرم حضور مانع از اقدام متقابل بقیه نر و ماده ها بود.... خلاصهههههه
فردا صبح روشنایی کم سوی خورشید که با زور خودشو از پیچ و خم دالانهای تو در توی غار بداخل کشیده بود چشمای خمارمون رو نواخت چشمایی که دیشب بعد از نمایش حسرت انگیز روبرتو و ولدا کلاپیسه شده و هر کدام با تجسم خیالات اروتیک خودشو مشغول کرده بود و تا پاسی از شب بیدار مانده بود... از غاری بازدید کردیم که با رسمیت بیشتری ارامگاه اجداد هخامنشی و حتا پیش از اونها بود
بحکم ضمایر نا خوداگاه که فرمان به ادی احترام به این اسکلتهای بیجان میداد در سکوتی آمیخته با هراس و احترام به وارسی سوراخ سنبه های غار پرداختیم و با دیدن هر تکه استخوان تلاش کردیم جنسیت و سن و زمان زندگیش رو بدون هیچ اطمینانی به صحت حدس و گمانمان تشخیص بدیم
غیر از تعدادی گلوله سوراخدار کوچک شبیه دانه تسبیح که از فلزی ناشناخته ساخته شده و احتمالن گردنبند دختر خوشگلی از نیاکان ما بوده شی بدرد بخور دیگری پیدا نکردیم که بجستجوی عتیقه نیامده بودیم ... بیست وپنج دانه ی ساخته از فلزی که الیاژی از طلا و مس و ؟ است به تسبیحی تبدیل شد که همین الان دور مچ من پیچیده شده و مثل یک شی خاطره انگیز برانگیزاننده ی حس نوستالوژیک من نسبت به اون سفر و ادمای چند هزار سال قبل است... تسبیحی که پولهای قابل توجه وسوسه ام نکرد بفروشمش و فقط برای اینکه طمع چند تا دیگرانی که بشدت حسرت زده ی داشتن انند رو ببرم قیمت یک میلیارد تومان را روش گذاشتم که صد البته یک اغراق آشکار است اما ارقام سی میلیونی رو پیشنهاد داشته ام.
همه ی دانه هایش را غیر از سه دانه که کاتی پیدا کرد خودم پیدا کردم و اون سه دانه هم با اختیار توسط کاتی به من اهدا شد که نفس همین کار تغییر بزرگی در زندگی که ممکن بود به شکل دیگری رغم بخورد بوجود اورد و مقدمه ای شد تا ....(بگذریم و بذاریمش وقت خودش چون همونطور که حدس زدی مربوط به شانی است و البته اسکات هم)
روی دیوار غاردر ارتفاعی که دهان حیرتمان را باز میکرد اثاری از نقاشی (شکل بز یا حیوانات دیگه) دیده میشد و ما کلی تو کف کشف این بودیم که نقاش چطور اونجا رفته و نقاشی کشیده که هزاران سال بعد ما هنوز نمی توانیم برویم؟....
در سکوتی سنگین و اندیشناک غرق حیالات تجسم اون برادر -خواهر- پدر - مادری بودم که روزی اینجا زندگی کرده و روزی جنازه اش (بهتره بگم اسکلتش را چون زرتشتیها اول جنازه را بر بلندی کوهی در دسترس پرندگان گوشت خوار میگذارند تا پس از خوردن گوشتش استخوانهایش را برای اقامت دائمی به چنین دخمه ای بیاورند که روزی در بارگاه اهورامزدا دوباره زنده شود و به حیات جاوید خودش در جوار زردشت اگر نیکوکار بوده ادامه دهد) ... فکر و خیال مرا برده بود بین این نیاکان بسیار دورم و هزاران سئوال بی جواب دوره ام کرده بود چنانکه در گیجگاه عجز و استیصال ندانستن خودم را حقیر و کوچک میافتم. بی انکه اراده ای باشد مژه هایم تر شده بود و چنان اسیر جو تنفس میان گذشتگانم بودم که تا دقیقه ها حتا از خودم خبر نداشتم....دستی به شانه ام خورد دستی که از خواب عمیق زندگی هخامنشی بیدارم کرد... دست شانی بود که بیش از هر چیز متوجه و نگران حالات من بود. ... ها چیه؟
نمیخوای بریم ؟...همه رفتن... من : چی؟ شانی: هیچی بریم دیگه... حالت خوبه؟ کم میل و ناراضی مثل کودکی که از بهترین اسباب بازی جداش میکنن راه افتادم هر چند دلم پیش فامیلای مرده جا ماند!
به دهانه ی غار رسیدیم جایی که براحتی نمیشد از ارتفاع حدود ده متریش پایین رفت در کلنجار برای نصب گیره و طنابها چشمم به کنده کاری پله ای افتاد که نشان میداد روزی پله کانیی سنگی روی بدنه کوه از در غار تا زمین کنده شده ولی حالا بسختی حتا اثارش پیداست... برای ازمایش و یافتن بهترین مسیر اول خودم پایین رفتم نزدیکای زمین جایی که دستگیره نداشت برا کمک به بقیه توقف کردم و گفتم یکی یکی بیایید پایین . تا اولی به زمین نرسیده بعدی نیاد که سنگینی دو وزن رو طناب نیافته ... کاتی با ترس و لرز غر غر اومد در حالی که از اولین قدم تا وقتی پاش به زمین رسید هی میگفت آتا هلپ می... هلپ می آتا ... به هر مصیبتی بود دو متری زمین گرفتمش و کم کم اویزانش کردم تا قدش کامل اویزان شد و حدود یک متر بقیه را ولش کردم تا با یه صذای تالاپ افتاد زمین... وایییییی اگه بدونی چه کولی بازی دراورد و چه جیغ و جاغی راه انداخت!!!! انگار که از صد متری انداختمش پایین... همینجوری لنگ لنگان میرفت و غر میزد و ارزوی سقوط برام میکرد... این وسط از خنده روده بر شده بودم
اخه اون به انگلیسی آرزوی بد (نفرین خودمونی) میکرد و شانی اون بالا میگفت خودتی و جوابشو میداد یه فیلمی بود.... بعدش ولدا اومد راحتتر افتاد زمین... بعدش فرهاد که بی کمک من پرید پایین بعدش سارا که زیاد مشکلی نداشت بعدش شانی که تا رسید به من همچین سفت گرفته بود منو که چیزی نمونده بود دو تایی سقوط کنیم و کله پا شیم... مگه جدا میشد که اویزونش کنم؟!!! ..گفتم شانی لوس نشو برو دیگههه... شانی : راحتم اقا چیکارم داری اااا... عجب گیری اوفتادیم!!! یه دستم به برجستگی کوه بود و با یه دست نمیتونستم از خودم جداش کنم که خنک بازیشو تموم کنه... کاتی از پایین بهش سنگ میزد و جماعت روده بر از خنده ولی مگه ول کن بود؟... تا بالاخره شوخی لوسش دوتاییمونو انداخت پایین و شانسی من افتادم رو اون ... طوری که لگن خاصره ش نشکسته باشه شانس اورده... بعد اون شوخی و خنده بازار حالا نوبه الم شنگه شل شدن و گریه زاریش بود... منم فقط میخندیدم اونقد که طفلی حرصش دراومد... روبرتو هم بی کمک کسی خودش اومد پایین ولی از اولین قدم داشت به کارای شانی میخندید تا اخرین قدم که اونم بخاطر خنده تعادلشو از دست داد و تالاپی افتاد پایین... و حالا سه نفر دست به باسن و لنگ لنگان راه میرفتن ... شانی وضعش بدتر بود ... مجبورن یه چوب براش عصا کردم و خودم کمکش میکردم اونم خودشو شل تر نشون میداد و ... اسیر شده بودم...
دور زدن دماغه کوه تا ظهر وقتمون رو گرفت ولی خوش بودیم و با جو شوخی و خنده به قرارمون (دهانه اولیه غار) جایی که اسکات و جالا و ممدی منتظرمون بودن... سلامممممممممممممم رو بوسی و خوش وبش ولی اسکات عصبانی و بد اخلاقققق تا ته ته ... با کسی که حرف نزد ولی وقتی شرح نیمه ناقص موضوع را از روبرتو شنید با نهایت اوقات تلخی و عصبانیت به همه توپید از روبرتو شروع کرد ولدا و فرهاد و منو ... خلاصه در اوج عصبانیت رو به من گفت : اون بچه گرگ و اون سنگهای (عتیقه) رو بده ببینمممم .. هاج و واج گفتم چرا بدم به تو؟.. با منطق زور و سفسطه داد میزد و از زمین و زمان شاکی بود... خیلی سعی کردم با نرمش و حتا شوخی آرامش کنم ولی بدتر میشد و میذاشت به حساب ترسیدنم... بد جوری احساس اقتدار میکرد ... گفتم اقای اسکات شما بزرگ مایید رئیس مایید اجازه نده جو اشفته بشه و از هم دلگیر بشیم گفت : تا وقتی تو ادم نشی و به قوانین احترام نذاری همینه...
سرخ شدم بخاطر اهانتش ولی بسختی خودمو کنترل کردم و گفتم: کدوم قانونو شکستم؟ چرا زور میگی؟ گفت : همین سئوال و بازخواست تو از من قانون شکنیه زود باش عتیقه و اون حیونو بده ... گفتم اقای اسکات یعنی من نباید حتا جواب پرخاش و اهانت تو رو بدم؟ این میشه قانون؟ گفت : این مشکل تو تنها نیست همه ی وحشیای اسیایی تا ادم شدن و فهمیدن قانون فاصله دارن...!!! راستش هر لحظه فشارم بالا میرفت مخصوصن وقتی حس کردم داره ملیتم رو هم مسخره و تحقیر میکنه گفتم : کافیه اقای اسکات توهین بسه دهنتو ببند ... گفت : گمشو بر بر وحشی...... دست راستم کنارم نموند و یه دفه دیدم مشتم دماغ اسکات رو له کرد... افتاد تا چند ثانیه که گیج بود به محض اینکه تعادلشو بدست آورد حمله کرد .. جاخالی دادم و یه دست و کمرش رو از پشت گرفتم و دوباره با شدت بیشتر پرتش کردم رو تخته سنگ روبرومون و با لگد چنان زدم قفسه سینه ش که نق ش بند رفت و نفسش بالا نمی امد... بازم از عصبانیت سرخ و وحشی شده بودم مثه اون موقع که با کلای در گیر بودم رفتم که دوباره لاشه پهن شده رو زمینشو بزنم که فرهاد گرفت منو .. و داشت مینالید که بسه دیگه کشتیش نو این گیرو دار که به اسکات مشغول بودم و با فرهاد حرف میزدم یه دفه متوجه شدم که ممدی با مشت محکم زد به گردن جالا جلا هم افتاد پا شد که با ممدی در گیر بشه که روبرتو گرفتش و به شدت پرتش کرد اونور و گفت تکون بخوری گردنتو میشکنم ... بعد فهمیدم جالا از پشت به من نزدیک شده که منو بزنه ولی ممدی دیده و قبل از اون با مشت حالشو جا اورد اسکات بعد از کتکی که نوش جون کرد ساکت سر جاش (همونجا که پرتش کردم) نشسته و چیزی نمیگفت.
با اعصاب خراب بطرف اردوگاه خودمون راه افتادیم... بعد از رسیدن و خوش و بش و دیدن حالت عصبی ما نادر و یاسان با اصرار ماجرا را از زیر زبان ممدی کشیدن... با فهمیدن موضوع یاسان گرز بلوطش رو ورداشت و بدون حرفی با کسی میخواست از غار بیرون بره که پریدم گرفتمش ... گفتم : یاسان کارو خرابتر نکن خواهش میکنم.... اسکات کتک خورد حتا یه مشت هم نزد به من حالا میخوای بری انتقام چی رو بگیری؟... قبول نمیکرد و بزور میخواست خودشو از دست من خلاص کنه و فرار کنه بطرف اردو غربیها همه بچه ها غیر از نادر که اونم جوشی شده بود کمکم کردن تا یاسان رو و بعد از اون نادر رو ارام کنیم... ولی یاسان میگفت : تو که نمیتونی بچسبی به من... اگه تخم پدرم هستم که این پفیوز مغرور رو ادب میکنم... حالا نه شب نه فردا نه هروقت که بشه... دهنم کف کرد تا از مضرات میهمان کشی و خوبی بقیه اردوگاهشون و ... نظرش رو برگردوندم و ارامش کردم اما از بخت بد من یدفه کاتی با جیغ و داد وبیداد اومد تو غار ما و با داد و فریاد و عصبانی توضیح داد که مرتیکه از پس آتا نیومده گیر داده به من و به من سیلی میزنه..!!! وای دوباره یاسان و نادر و حتا جمشید غیرتی شدن و پا شدن به چادر غربیا حمله کنن... اینو میگرفتم اون در میرفت.. اونو نرم میکردم این یکی فرار میکرد ... تا زبونم افتاد کنار لبم از خشکی و خستگی تا تونستم این انرژیهای جوان ماجراجو را ارام و از کتکاری منصرف کنم... کاری که خودم نکرده بودم...
فرهاد و روبرتو رو صدا زدم و گفتم این دیوانه رو ارام کنن که باز درد سر درست نکنه چون بچه ها را به زحمت ارام کردم و اگه بازم کاری بکنه شاید نتونم بازم نگه شون دارم میریزن و اسکات رو سرویس میکنن
اونام بدبختا با حال گرفته و دمغ گفتن از اونموقع داریم باهاش حرف میزنیم ولی خیلی بهم ریخته و نرمال نیست ... اما بازم باشه سعی میکنیم. کاتی که از اسکات سیلی خورده و قهر کرده بود حاضر به برگشتن به اردوگاهشون نمیشد و پیش ما موند... همه ی تلاشم را کردم که جو اردوگاه رو به حالت ارام اول در بیارم و از ادامه ی این در گیری جلوگیری کنم.
غروب به اتفاق شانی و نیلو و جمشید قدم زنان بطرف جنگل رفتیم و به قصد حل موضوع اونا شروع به تلاش کردیم.... با اولین حرفایی که رد و بدل شد معلوم شد بعد از رفتن ما به غار نوردی نیلو و جمشید با زبان خودشون کلی با هم بحث و گفتگو کردن و هر دو راضی شدن که با هم ازدواج کنن و حتا جزییات عروسی و اسم بچه هاشونم گذاشتن... راستش با اینکه به ادامه ی چنین ازدواجهایی امید چندانی ندارم اما جدن خوشحال شدم چرا که مشکل بزرگی که دغدغه خاطرم شده بود رو بسادگی حل کردن و دیگه لازم نیس نگران واکنش خانواده نیلو باشم... وقتی دیدم ماجرای نیلو به اینجا کشیده ترجیح دادم دیگه دخالت نکنم و چیزی نپرسم و بذارم ادامه شم خودشون برن....
توجه دوستانم را به اخرین قسمت داستان (قسمت پانزدهم) که کمی طولانی تر از بقیه قسمتهاس در چند روز اینده جلب میکنم