زندگی هخامنشی (۱۴)

 

زندگی هخامنشی (۱۴)

 

بالاخره سر و کله ی روبرتو با بچه ی حیوانی در بغل پیداش شد. لحظه ی نابی بود ... شیرجه ی ولدا به بغل روبرتو هق هق گریه ش طوری که بچه حیوانو ترسوند. من میخ اون جانور بغلش... و چون بغلش برا ولدا جا کم داشت  بچه حیوانو که به محض گرفتنش فهمیدم بچه گرگه ازش گرفتم تا  همه مشغول سئوال پیچ روبرتو بودن من کلی با بچه گرگی که دو-سه هفته سن داشت و تازه چشاش باز شده بود ور رفتم( جالبه بدونید گروه سگ سانان اونقد در استمرار بقا نسل اصرار دارن که سالی دو بار و هر بار بین شش تا سیزده بچه میارن و اونقد در زاییدن عجله دارن که بچه ها  پیش از انکه فرصت کنن بعضی اندامهاشون  کامل بشه بدنیا میان مثلن چشاشون تا دوسه هفته بسته س و حس بویایی که قویترین حس  این گروهه در بدو تولد هنوز وجود نداره) این گروه شامل سگ-سگ وحشی- گرگ-روباه- شغال و...

که فقط سگ اهلیه بقیه وحشی و گوشتخوارن... ایکی ثانیه رابطه قوی فامیلی با بچه گرگ بر قرار کردم و با هم کلی دوست شدیم  و سریع بفکر تهیه شیر براش افتادم که فعلن نبود ...بناچار قند همه بچه هارو جمع کردم و با ذخیره اب قمقمه ها براش یه  قنداق ولرم درس کردم که اب از لب و لوچه همه راه افتاد...

شانی  بیشتر از همه  به بچه گرگ توجه نشان داد و سزیع به عنوان بچه مشرک من و او به همه معرفیش کرد و با قسمت دوم اسم منو خودش  تا+نی  اسم تانی   رو تو شناسنامه اش رقم زد...

نشستیم پای حرفای روبرتو که میگفت: بعد از اینکه از شما جدا شدم چون طناب نبسته بودم بعد ده دقیقه  در پیچ و خم هزار توی غار گم شدم... وقتی از پیدا کردنتون مایوس شدم پیجرم با خودم نبرده بودم و هر چه داد زدم جوابی نیومد با کلی ازمایش و این سوراخ اون سوراخ مسیری رو در پیش گرفتم که نمیدونستم به کجا میره و بالاخره یه ساعت پیش از  خروجی اونور کوه که در ارتفاع ده متری زمین کمرگاه کوه سر دراوردم و در یکی از سوراخای  دهنه غار این بچه گرگ رو پیدا کردم و چون به نظر میرسید  گم شده و مامانش اونورا نیس به قصد نجات اوردمش ببینم چکارش میشه کرد... ضمنن  کمی اونورتر غار بزرگی هس که من سر سری معاینه ش کردم ولی مطمئنم وارسی مفصلش جالبه چون  اسکلت و استخون زیادی توش پیدا کردم... نگاهی به هم کردیم که یعنی چن تا از این گورستانا تو این غار هس؟

چون فاصله  کم بود  برا اطراق شب به غاری که روبرتو میگفت نقل مکان کردیم... دو پیجر همرامون بود که  با پارازیت (صدا نمیرفت) پیجرا با اسکات  تماس گرفتیم  و با هر مکافاتی بود  با خاموش روشن کردن  بهش گفتیم برگرد بیرون غار (چون ما قصد نداشتیم راه امده رو برگردیم و میخواستیم هرچه زودتر از این در کشف شده اینور غار خارج و کوه رو دور بزنیم تا برگردیم اردوگاه)  ولدا ماجرای اسکات و این دو روز را برا روبرتو تعریف کرد و اونم از همه مون تشکر کرد و در غار بزرگ  اطراق کردیم

بطور کاملن ناخود اگاه سه گروه در گوشه های غار بزرگ که قد یه هال سی متری بود دور هم جمع شدیم گروه اول فرهاد و سارا گروه دوم روبرتو و ولدا گروه سوم ما

کاتی بطور غریزی چسبیده بود به گروه منو شانی و بچه گرگـ( تانی)  و ما هم  باهاش راحت بودیم شب پیش از خواب با تقسیم چراغها در گوشه های غار  اونجا رو روشن کردیم و کلی اوازو رقص و شوخی و بزن بکوب بود موقع خواب هم منو تانی بغل هم و شانی و کاتی هم کنار هم بیتوته کردیم بخوابیم ولی  چراغا که خاموش شد گمونم روبرتو و ولدا یادشون رفته بود که  یه عده دیگه ادم نزدیکاشون هس   ... تا نیم ساعت اخ واوفشون هزار درد بی درمان را در وجود یه عده جوان که  مطمئنن هیچکدومشون خواب نبودن بیدار کردن هر چند شرم حضور مانع از اقدام متقابل  بقیه نر و ماده ها بود.... خلاصهههههه

فردا صبح روشنایی کم سوی خورشید که با زور خودشو از پیچ و خم دالانهای تو در توی غار بداخل کشیده بود چشمای خمارمون رو نواخت چشمایی که دیشب بعد از نمایش حسرت انگیز روبرتو و ولدا کلاپیسه شده و هر کدام با تجسم خیالات اروتیک خودشو مشغول کرده بود و تا پاسی از شب بیدار مانده بود... از غاری بازدید کردیم که با رسمیت بیشتری ارامگاه اجداد هخامنشی و حتا پیش از اونها بود

بحکم ضمایر نا خوداگاه که فرمان به ادی احترام به این اسکلتهای بیجان میداد در سکوتی آمیخته با هراس و احترام به وارسی سوراخ سنبه های غار پرداختیم و با دیدن هر تکه استخوان تلاش کردیم جنسیت و سن و زمان زندگیش رو بدون هیچ اطمینانی به صحت حدس و گمانمان تشخیص بدیم

غیر از تعدادی گلوله سوراخدار کوچک شبیه دانه تسبیح که از فلزی ناشناخته ساخته شده و احتمالن گردنبند دختر خوشگلی از نیاکان ما بوده شی بدرد بخور دیگری پیدا نکردیم که بجستجوی عتیقه نیامده بودیم ... بیست وپنج دانه ی ساخته از فلزی که الیاژی از طلا و مس و ؟ است به تسبیحی تبدیل شد که همین الان دور مچ من پیچیده شده و مثل یک شی خاطره انگیز برانگیزاننده ی حس نوستالوژیک من نسبت به اون سفر و ادمای چند هزار سال قبل است...  تسبیحی که پولهای قابل توجه وسوسه ام نکرد بفروشمش و فقط برای اینکه  طمع چند تا دیگرانی که بشدت  حسرت زده ی داشتن انند رو ببرم قیمت یک میلیارد تومان را روش گذاشتم که صد البته یک اغراق آشکار است اما ارقام سی میلیونی رو پیشنهاد داشته ام.

همه ی دانه هایش را غیر از سه دانه که کاتی پیدا کرد خودم پیدا کردم و اون سه دانه هم با اختیار توسط کاتی به من اهدا شد که نفس همین کار  تغییر بزرگی در زندگی که ممکن بود به شکل دیگری رغم بخورد بوجود اورد و مقدمه ای شد تا ....(بگذریم و بذاریمش وقت خودش چون همونطور که حدس زدی مربوط به شانی است و البته اسکات هم)

روی دیوار غاردر ارتفاعی که دهان حیرتمان را باز میکرد اثاری از نقاشی (شکل بز یا حیوانات دیگه) دیده میشد و ما کلی تو کف کشف این بودیم که نقاش چطور اونجا رفته و نقاشی کشیده که هزاران سال بعد ما هنوز نمی توانیم برویم؟....

در سکوتی سنگین و اندیشناک غرق حیالات تجسم اون برادر -خواهر- پدر - مادری بودم که روزی اینجا زندگی کرده و روزی جنازه اش (بهتره بگم اسکلتش را چون زرتشتیها اول جنازه را بر بلندی کوهی در دسترس پرندگان گوشت خوار میگذارند تا پس از خوردن گوشتش  استخوانهایش را برای اقامت دائمی به چنین دخمه ای بیاورند که روزی در بارگاه اهورامزدا دوباره زنده شود و به حیات جاوید خودش در جوار  زردشت اگر نیکوکار بوده ادامه دهد) ... فکر و خیال مرا برده بود بین این نیاکان بسیار دورم و هزاران سئوال بی جواب دوره ام کرده بود چنانکه در گیجگاه عجز و استیصال ندانستن خودم را حقیر و کوچک میافتم. بی انکه اراده ای باشد مژه هایم تر شده بود و چنان اسیر جو تنفس میان گذشتگانم بودم که تا دقیقه ها حتا از خودم خبر نداشتم....دستی به شانه ام خورد  دستی که از خواب عمیق زندگی هخامنشی بیدارم کرد... دست شانی بود که بیش از هر چیز متوجه و نگران حالات من بود. ... ها چیه؟

نمیخوای بریم ؟...همه رفتن... من :  چی؟   شانی: هیچی بریم دیگه... حالت خوبه؟ کم میل و ناراضی مثل کودکی که از بهترین اسباب بازی جداش میکنن راه افتادم هر چند دلم پیش فامیلای مرده جا ماند!

به دهانه ی غار رسیدیم جایی که براحتی نمیشد از ارتفاع حدود ده متریش پایین رفت در کلنجار برای نصب گیره و طنابها چشمم به کنده کاری پله ای افتاد که نشان میداد روزی پله کانیی سنگی روی بدنه کوه از در غار تا زمین کنده شده ولی حالا بسختی حتا اثارش پیداست... برای ازمایش و یافتن بهترین مسیر  اول خودم پایین رفتم نزدیکای زمین جایی که دستگیره نداشت برا کمک به بقیه توقف کردم و گفتم یکی یکی بیایید پایین  . تا اولی به زمین نرسیده بعدی نیاد که سنگینی دو وزن رو طناب نیافته ... کاتی با ترس و لرز  غر غر اومد در حالی که از اولین قدم تا وقتی پاش به زمین رسید هی میگفت آتا هلپ می... هلپ می آتا ... به هر مصیبتی بود دو متری زمین گرفتمش و کم کم اویزانش کردم تا قدش کامل اویزان شد و حدود یک متر بقیه را ولش کردم تا با یه صذای تالاپ افتاد زمین... وایییییی اگه بدونی چه کولی بازی دراورد و چه جیغ و جاغی راه انداخت!!!! انگار که از صد متری انداختمش پایین... همینجوری لنگ لنگان میرفت و غر میزد و ارزوی سقوط برام میکرد... این وسط از خنده روده بر شده بودم

اخه اون به انگلیسی آرزوی بد (نفرین خودمونی) میکرد و شانی اون بالا میگفت خودتی و جوابشو میداد یه فیلمی بود.... بعدش ولدا اومد راحتتر افتاد زمین... بعدش فرهاد که بی کمک من پرید پایین بعدش سارا که زیاد مشکلی نداشت بعدش شانی که تا رسید به من همچین سفت گرفته بود منو که چیزی نمونده بود دو تایی سقوط کنیم و کله پا شیم... مگه جدا میشد که اویزونش کنم؟!!! ..گفتم شانی لوس نشو برو دیگههه... شانی : راحتم اقا چیکارم داری اااا... عجب گیری اوفتادیم!!! یه دستم به برجستگی کوه بود و با یه دست نمیتونستم از خودم جداش کنم که خنک بازیشو تموم کنه... کاتی از پایین بهش سنگ میزد و جماعت روده بر از خنده ولی مگه ول کن بود؟... تا بالاخره شوخی لوسش دوتاییمونو انداخت پایین و شانسی من افتادم رو اون ... طوری که لگن خاصره ش نشکسته باشه شانس اورده... بعد اون شوخی و خنده بازار حالا نوبه الم شنگه شل شدن و گریه زاریش بود... منم فقط میخندیدم اونقد که طفلی حرصش دراومد... روبرتو هم بی کمک کسی خودش اومد پایین ولی از اولین قدم داشت به کارای شانی میخندید تا اخرین قدم که اونم بخاطر خنده تعادلشو از دست داد و تالاپی افتاد پایین... و حالا سه نفر  دست به باسن و لنگ لنگان راه میرفتن ... شانی وضعش بدتر بود ... مجبورن یه چوب براش عصا کردم و خودم کمکش میکردم اونم خودشو شل تر نشون میداد و ... اسیر شده بودم...

دور زدن دماغه کوه تا ظهر وقتمون رو گرفت ولی خوش بودیم و با جو شوخی و خنده به قرارمون (دهانه اولیه غار) جایی که اسکات و جالا و ممدی منتظرمون بودن... سلامممممممممممممم  رو بوسی و خوش وبش ولی اسکات عصبانی و بد اخلاقققق تا ته ته ...  با کسی که حرف نزد ولی وقتی شرح نیمه ناقص موضوع را از روبرتو شنید با نهایت اوقات تلخی و عصبانیت به همه توپید از روبرتو شروع کرد ولدا و فرهاد و منو ... خلاصه در اوج عصبانیت  رو به من گفت : اون بچه گرگ و اون سنگهای (عتیقه) رو بده ببینمممم .. هاج و واج گفتم  چرا بدم به تو؟.. با منطق زور و سفسطه داد میزد و از زمین و زمان شاکی بود... خیلی سعی کردم با نرمش و حتا شوخی آرامش کنم ولی بدتر میشد و میذاشت به حساب ترسیدنم... بد جوری احساس اقتدار میکرد ... گفتم اقای اسکات شما بزرگ مایید رئیس مایید اجازه نده جو اشفته بشه و از هم دلگیر بشیم   گفت :  تا وقتی تو ادم نشی و به قوانین احترام نذاری همینه...

سرخ شدم بخاطر اهانتش ولی بسختی خودمو کنترل کردم و گفتم: کدوم قانونو شکستم؟ چرا زور میگی؟    گفت : همین سئوال و بازخواست تو از من قانون شکنیه زود باش عتیقه و اون حیونو بده ... گفتم اقای اسکات یعنی من نباید حتا جواب پرخاش و اهانت تو رو بدم؟ این میشه قانون؟   گفت : این مشکل تو تنها نیست همه ی وحشیای اسیایی  تا ادم شدن و فهمیدن قانون فاصله دارن...!!! راستش هر لحظه فشارم بالا میرفت مخصوصن وقتی حس کردم داره  ملیتم  رو هم مسخره و تحقیر میکنه گفتم : کافیه اقای اسکات توهین بسه دهنتو ببند ... گفت : گمشو بر بر وحشی...... دست راستم کنارم نموند و یه دفه دیدم مشتم دماغ اسکات رو له کرد... افتاد تا چند ثانیه که گیج بود  به محض اینکه تعادلشو بدست آورد حمله کرد .. جاخالی دادم و یه دست و کمرش رو از پشت گرفتم و دوباره با شدت بیشتر پرتش کردم  رو تخته سنگ روبرومون و با لگد چنان زدم قفسه سینه ش که نق  ش بند رفت و نفسش بالا نمی امد... بازم از عصبانیت سرخ و وحشی شده بودم مثه اون موقع که با کلای در گیر بودم رفتم که دوباره لاشه پهن شده رو زمینشو بزنم که فرهاد گرفت منو  .. و داشت مینالید که بسه دیگه  کشتیش  نو این گیرو دار که به اسکات مشغول بودم و با فرهاد حرف میزدم یه دفه متوجه شدم که ممدی با مشت محکم زد به گردن جالا  جلا هم افتاد پا شد که با ممدی در گیر بشه که روبرتو گرفتش و به شدت پرتش کرد اونور و  گفت  تکون بخوری گردنتو میشکنم ... بعد فهمیدم جالا از پشت به من نزدیک شده که منو بزنه ولی ممدی دیده و قبل از اون با مشت حالشو جا اورد اسکات بعد از کتکی که نوش جون کرد ساکت سر جاش (همونجا که پرتش کردم) نشسته و چیزی نمیگفت.

 با اعصاب خراب  بطرف اردوگاه خودمون راه افتادیم... بعد از رسیدن و خوش و بش و دیدن حالت عصبی ما  نادر و یاسان با اصرار ماجرا را از زیر زبان ممدی کشیدن... با فهمیدن موضوع یاسان گرز بلوطش رو ورداشت و بدون حرفی با کسی میخواست از غار بیرون بره که پریدم گرفتمش ... گفتم : یاسان کارو خرابتر نکن خواهش میکنم.... اسکات کتک خورد حتا یه مشت هم نزد  به من حالا میخوای بری انتقام چی رو بگیری؟... قبول نمیکرد و بزور میخواست خودشو از دست من خلاص کنه و فرار کنه بطرف اردو غربیها همه بچه ها غیر از نادر که اونم جوشی شده بود کمکم کردن تا یاسان رو و بعد از اون نادر رو ارام کنیم... ولی یاسان میگفت : تو که نمیتونی بچسبی به من... اگه تخم پدرم هستم که این پفیوز مغرور رو ادب میکنم... حالا نه شب نه فردا نه هروقت که بشه... دهنم کف کرد تا از  مضرات میهمان کشی و خوبی بقیه اردوگاهشون  و ...  نظرش رو برگردوندم و ارامش کردم اما از بخت بد من یدفه کاتی با جیغ و داد وبیداد اومد تو غار ما و  با داد و فریاد و عصبانی توضیح داد که مرتیکه از پس  آتا نیومده گیر داده به من و به من سیلی میزنه..!!! وای دوباره یاسان و نادر و حتا جمشید غیرتی شدن و پا شدن به چادر غربیا حمله کنن... اینو میگرفتم اون در میرفت.. اونو نرم میکردم این یکی فرار میکرد ... تا زبونم افتاد کنار لبم از خشکی و خستگی تا تونستم این انرژیهای جوان ماجراجو را ارام و از کتکاری منصرف کنم... کاری که خودم  نکرده بودم...

فرهاد و روبرتو رو صدا زدم و گفتم این دیوانه رو ارام کنن که باز درد سر درست نکنه چون بچه ها را به زحمت ارام کردم و اگه بازم کاری بکنه شاید نتونم بازم نگه شون دارم میریزن و اسکات رو سرویس میکنن

اونام بدبختا با حال گرفته و دمغ گفتن از اونموقع داریم باهاش حرف میزنیم ولی خیلی بهم ریخته و نرمال نیست ... اما بازم باشه سعی میکنیم.   کاتی که از اسکات سیلی خورده و قهر کرده بود حاضر به برگشتن به اردوگاهشون نمیشد و پیش ما موند... همه ی تلاشم را کردم که جو اردوگاه رو به حالت ارام اول در بیارم و از ادامه ی این در گیری جلوگیری کنم.

غروب به اتفاق شانی و نیلو و جمشید قدم زنان بطرف جنگل رفتیم و به قصد حل موضوع اونا شروع به تلاش کردیم.... با اولین حرفایی که رد و بدل شد معلوم شد بعد از رفتن ما به غار نوردی نیلو و جمشید  با زبان خودشون کلی با هم بحث و گفتگو کردن و هر دو راضی شدن که با هم ازدواج کنن و حتا جزییات عروسی و  اسم بچه هاشونم گذاشتن... راستش با اینکه به ادامه ی چنین ازدواجهایی امید چندانی ندارم اما جدن خوشحال شدم چرا که مشکل بزرگی که دغدغه خاطرم شده بود رو بسادگی حل کردن و دیگه لازم نیس نگران واکنش خانواده نیلو باشم... وقتی دیدم ماجرای نیلو به اینجا کشیده ترجیح دادم دیگه دخالت نکنم و چیزی نپرسم و بذارم ادامه شم خودشون برن....

 

توجه دوستانم را به اخرین قسمت داستان (قسمت پانزدهم) که کمی طولانی تر از بقیه قسمتهاس  در چند روز اینده جلب میکنم

 

 

حالا بگو

 

در بلاگ (کوچه نادری) مسابقه خوشگلی برگزار شده نمیری ببینی چه حال چه خبر؟

 

http://reyhann.blogfa.com

 

نتونستم قسمت بعدی داستان را در این فرصت کم آپ کنم ولی یه پست دم دستی که فقط تا اماده شدن قسمت چهاردهم میمونه  میذارم شاید تکمیلی باشه بر  گفتم گفتای کامنتدونی پست قبل  و دوستانی که نظر دادن .

اگه تعاریف ادبی و کاریکلماتوریک عشق رو میخواهید یه نگاه به پست آخر وب دوست شاعرم کوروش همه خانی بکنید واگه به تجارب عملی بیشتر اهمیت میدید  بهتره  دخالت کنید تا با هم به یه نتیجه در مورد عشق و دوست داشتن و صداقت و غرور و حسادت و.. هر چه که در این راستا موثره برسیم. بلکه تکلیفمون با این واژه پر مصرف و چند پهلو وخانه خراب کن روشن  بشه به این معنی که بزبان خودمونی بگید اونچه شما بعنوان عشق میشناسید  چیه؟

این دو متن رو از بلاگ اقای قدمی ورداشتم گذاشتم اینجا که فتح البابی باشه برا شروع بحث...

حالا بگو

 

من با غریزه ای عمیق تر مردی را خواهم برگزید که قدرت را در من برانگیزد، مردی که توقعش از من فوق العاده زیاد باشد، مردی که در شهامت و پایداری ام شک نکند، مرا ساده لوح و معصوم نپندارد، مردی که آنقدر شهامت داشته باشد که با من مثل یک زن رفتار کند.

 

خوب است اگر یک زن قبل از هر چیز یک انسان باشد، من اما قبل از هر چیز یک زنم.

 

آنائیس نین

ترجمه : فرید قدمی

 

 

زندگی هخامنشی(۱۳)

 

زندگی هخامنشی(۱۳)

بسیار خوب حالا که موفق شدیم اسکات رو نرم کنیم وقانع شده در روبرتو گردی کمکمون کنه بهتره کمی به جاه طلبی و خودخواهیاش اهمیت بدیم تا فعلن خرمون از پل بگذره. گمشدهمون رو که پیدا کردیم   یه دهنی از این اسکات اسفالت کنم که تا عمر داره تو منچستر یادش نره(اصن این گورخر هرچی میگه و هرکاری میکنه منو بیشتر مصمم میکنه به لزوم صاف کردن دهن مبارکش) اخه تو بگو چه وقت ادا دراوردنه حالا؟؟؟... دختره عزیزتزین کسش رو گم کرده.. نگرانه ... دل تو دلش نیس اونوقت این رئیس افتابه میخواد لزوم احترام به تصمیمات رئیسانه ش رو برا ما ثابت کنه ... میبینی تو رو خدا؟؟

گفتم اسکات جون رئیس بزرگ حالا تو بگو چکار کنیم؟ ... اسکات: خوب ما باید سه گروه شیم و هر گروه از یه راه بره؟... وایییی چه فکر بکری؟ شانی گفت: اقای اسکات این فکر بکرو خودت تنهایی کردی یا روح حواریون مسیح بهت الهام کردن؟.... مرد حسابی اینو که عطا گفت که... چشمکی زدم به شانی و گفتم جون پسرای همکلاسیت کوتا بیا ... بابا حالا این ول کرده تو گیر دادی که سر لج بندازیش؟ ...

اسکات گفت: گروه اول فرهاد با سارا گروه دوم ولدا با شانی و گروه سوم عاطا با کاتی...!!! همینجوری دهنم طاق مونده بود نمیدونستم خنده م بگیره یا عصبانی بشم................ گروه بندی این درویشعوضخان رووووو.... هنوز دهنم  از تعجب حرف این عقل کل باز بود که شانی بقصد  زدن یک هوک چپ بر فک ومک اسکات از کوره در رفت... شانس اوردم بهش نزدیک بودم و گرفتمش والا فک اسکات نیاز اورژانسی به سی سی یو پیدا میکرد... اسکات جا خورده بود که چرا اکثریت قریب به اتفاق با گروه بندیش مخالفن و شانی در حدسکته کامل عصبی بود و قد ازمایشگاه تولید کیک زرد به کاتی حساس شد چه حساسیتی!!!!!!!! ولی کاتی با یه قر کمر مانند نرم و ملایم مراتب رضایت و سپاسگذاری خود را اعلام کرد... فرهاد طفلکی به کردی به من گفت: بخدا این بابا تا قبل از اینکه هوای کوهستان به مخش بخوره حالش خوب بودااا ... این چرا اینجوری شد یه دفه؟... دیدم اینجوری نمیشه وقت داره با حواشی اسکات ساخته و شانی پرذاخته تلف میشه مختصر و مفید گفتم: مستر اسکات جان لزومی نداره کاه جلو سگ و استخون به اسب بدی عزیزم بیاو اقایی کن و در گروهبندیت  تجدید نظر نما تا شانی ادمی مادمی چیزی نکشته... به شانی هم (فقط برا ایکه کمی حرصشو در بیارم و یه کوچولو سر بسرش بذارم) گفتم خوب زیاد هم گروه بندی بدی نیس که... بنده خدا خواس یه حالی به من و کاتی بده  چت شد یدفه تو؟... شانی: عطا حوصله شوخی ندارم بخدا دارم دل دل میکنم این مرتیکه رو سر به نیست کنم تو هم لطفن کم کاتی کاتی بکن رسمن اتیش میگیرم...دیدم هوا پسه و این ماده پلنگ حسود یه وقت دیدی کار دست کاتی دلربا داد یا اسکاتو ناکار کرد درزشو گرفتم و گفتم: اسکات جان اوکی؟ گفت : نه من برا این گروه بندی دلیل دارم و مایل به تغییرش نیستم!!!! تو دلم به شجاعتش  که از خشم شانی نترسید احسنت گفتم ولی دیگه نتونستم مودب حرف بزنم: با یه متلک کمی تا قسمتی بی ادبی گفتم:  مگه تو مخ هم داری که از توش دلیل بیاد بیرون؟... عوضی تمومش کن جون یه نفر در خطرهههههه

هنوز جو عصبی و بحث الود بود که ولدا سرشو انداخت پایین و بدنبال یکی از معبرهایی که پیدا کرده بودم براه افتاد منم به شانی گفتم بیا و رفتم دنبالش و اسکاتو بیمحل کردیم .. دنبال ولدا از این نظر رفتم که حالا این یه بلایی سرش نیاد بدبخت. همینکه ما راه افتادیم همه مثه گوسفند دنبالمون اومدن به فرهاد گفتم اقلن تو اینارو از یه جا دیگه ببر... گفت ول کن بابا نمیان دنبال من زوره؟  منم بیخیال شدم و همه غیر اسکات و جالا که گوش بفرمان اسکات بود راه افتادیم از گشادترین دهنه معبری که پیدا کرده بودم  کمی رفته بودیم که یادم افتاد طناب نبستم برگشتم سر طنابو بستم به سنگی و پشت سر همه راه افتادم مسیر خیلی تنگ و دست وپا گیر و بد قلق بود به خودم گفتم اگه این یه وقتی مسیر عبور عده ای مشایعت کننده جنازه بوده نباید اینقد تنگ و سخت باشه پس قطعن راهو درست نمیریم... تصمیم گرفتم در اولین انشعاب به تعویض تونل اقدام کنم و از راه بهتری ادامه بدیم

شش طناب که میشد ۱۲۰ متر راه رفتیم همین ۱۲۰ متر سه و نیم ساعت وقت گرفت... ولی خوش میگذشت چون با حرف زدن و شوخی و تیکه گفتن به همدیگه راه میرفتیم اسکات که نبود ناظم بازی در بیاره... دیگه تقریبن همه به حساسیت شانی پی برده بودن و راه و بیراه سربسرش میذاشتن.  بعضی وقتا از کوره در میرفت و داد میکشید سر کاتی طفلکی اونم پشت من قایم میشد... یا سارا محض شوخی  بمن نزدیک میشد... در فرصتی یکم با شانی حرف زدم که کم نقطه ضعف دست کسی بده داری میشی وسیله خنده ها... گفت : میدونم عطا  .. بخدا دس خودم نیس ... یجوری میشم

هر ده بیست متر یه بار روبرتو رو صدا میزدیم ولی هیچ جوابی نبود.. هوا سردتر و داشتیم به شب نزدیک میشدیم با وجودی که تاریکی تو غار شب و روز فرق نمیکرد و لی یه کم سرما فرق میکرد و حالا  کم کم می بایست بفکر خواب و احیانن دستشویی گروه هم می افتادیم اذوقه مون برا سه روز موندن در غار کافی بود ولی تصمیم گرفتم جیره بندی کنم که نکنه بیشتر از سه روز این تو بمونیم

تا ساعت ۱۲ شب راه رفتیم  که حدود ۵۰۰ متر از اسکات  دور شده بودیم و کلن ۱۱۳۰ متر راه اومده بودیم بیشتر راه افقی بود ولی جاهایی رو به پایین و بعضی وقتام سوراخ سربالا میشد  همه جا قندیلای کله قندی رسوبی از کف یا سقف غار اویزان بود مثه بیشتر غارای دنیا مثه غار علیصدر... سر دو سه نفر شکسته بود بخاطر برخورد با همین قندیلایی که مثه بیلاخ پیش بینی نشده از سقف اویزون میشد...

فضای گرم و صمیمی بینمون بر قرار شده بود اصن ادما وقتی بحکم اجبار از نظر فیزیکی بهم نزذیک شن از نظر روانی و عاطفی هم بهم وابسته میشن و صمیمیت بوجود میاد اونقد بهم نزدیک شده بودیم که کاتی خسته سرشو میذاشت رو پای شانی یا من یا فرهاد یا هر کس دیگه که کمی استراحت کنه... ریاست من بعد از اسکات  تلویحن پذیرفته شده بود ولی به احترام فرهاد همیشه ازش نظر میخواستم هرچند اون بیریا تر و زلالتر از این بود که سر ریاست رقابت کنه ... دنبال جایی بودم که فضایی برا استراحت گروه و خوابیدن داشته باشه که بالاخره به یه جای تنگ و کوچیک اکتفا کردیم... نشستیم و کوله هامونو  باز کردیم تا بریم لای پتوهای سبک سفری ولی دو مشکل وجود داشت یکی اینکه جا خیلی کوچیک بود و رفته بودیم تو دل همدیگه یکی اینکه بعضی مثه ولدا که بیریا و مظلومانه بهم گفت من دسشویی دارم!!!   گفتم ولدا باید برگردی این مسیر که اومدیم رو و بعد که به اندازه کافی دور شدی یجوری بشینی که سر راه نباشه چون ممکنه ناچار بشیم از همین راه برگردیم خلاصه مواظب طناب هم باش که روش نشینی!!!! و به این دلیل گفتم باید برگردی که مسیر نسیم  از روبرومون بطرف پشت سرمون بود و بو رو به سمت ما نمیاورد... ولدا کمی این پا اون پا کرد .. زود گرفتم به شانی گفتم پاشو باهاش برو انگار میترسه تنهایی. شانی خسته با رو باز پا شد و ولدا رو دسشویی برد نیم ساعت رفت و برگشتشون طول کشید.. وقتی برگشتن سئوال کردم کی خیلی خیلی گرسنه شه؟ همه غیر از فرهاد  دس بالا کردن یه قوطی کنسرو بینشون با کمی نان تقسیم کردم و به نوبت چراغ قوه رو سر یکنفرو روشن میکردم که نور مهمترین چیزی بود که بدردمون میخورد البته بعد از غذا و اب... که باید صرفه جویی و جیره بندی میشد

مثه اعضای یه خانواده بدون  احساس بد تقریبن تو بغل همدیگه بحالت نشسته یا نیمه خوابیده کپه مرگمونو گذاشتیم سر شانی رو سینه م بود و کاتی سرشو رو اونیکی شانه م گذاشته بود و اروم اروم صدای خروپفشون بلند شد ولی خدا وکیلی از بس پا و کمرم خواب رفته بود زیر فشار سر اینا  وچنان خستگی به نشیمنگاه و کمرم رسیده بود که درد نمیذاشت بخوابم و از طرفی دلم نمیاومد اینارو بیدار کنم که کمی جابجا شن... ولی یکی دو دفه  مثه تو اتوبوس چرتکی زدم... بدتر از همه دو سه ساعت بعد بود که کاتی دسشویی داشت  از هرکی خواستم ببرتش با چش خواب الود گفت به یکی دیگه بگو  تا اونقد قربون صدقه سارا شدم راضی شد باهاش بره دسشویی.. ولی خدا خیرش بده به بهونه دسشویی اون شانی  هم کمی جابجا شد و نفس راحتی کشیدم و سه سوت خوابم برد......

چراغ رو سرم رو روشن کردم و با چشای خواب الود دست کاتی رو گرفتم که ساعتشو نیگا کنم ... ساعت ۶.۵ بود ولی ایکاش نگا نمیکردم چون خیالی دیگه کرد و اگر چه پس نزد ولی من کلی خجالت کشیدم وقتی مطمئن شد فقط میخواستم ساعتو ببینم دوباره چشاشو بست... میبینی گاهی ادم چه سوتیایی میده؟ (میگی چی؟ خوب نه من ساعت داشتم نه شانی دست فرهادم دور بود... چیکار میکردم؟ اصن اونجا با اونهمه لش وهیکل رو هم افتاده و چش خواب الود خسته حس به ادم میمونه؟)

 یه سنگ سرد تیز چسبیده بود به پشت گردنم یا شاید بهتره بگم گردنم چسبیده بود به سنگه که امونمو بریده بود  بی انصاف هرکاری میکردم بذاره مسالمت امیز دو سه ساعت رو با هم مدارا کنیم مگه حالیش بود هر از گاهی چرتمو پاره میکرد از حس تیزیش رو گردنم یا سردیش که لرز میبرد تو استخونم... فضای تکان خوردنم که نداشتم غیر اینکه جا نبود از اینم میترسیدم که تکون بخورم یه وقت سوء تعبیر برا کاتی یا شانی پیش بیاد( بعضی وقتا چیزای ساده یه غولایی میشن که روانت رو میبرن کشتارگاه)

 شب خوشی نبود ولی بهرحال گذشت ... همه رو بیدار کردم ساعت ۹ صبح بود ولی تاریکی هوا هیچ فرقی نکرده بود کاشکی میدونستیم روبرتو کجاس و چقد مونده به یه جای اباد؟... گفتم بچه ها راه بیافتید کاتی گفت: اوه نووو ایم هانگریییییی گفتم : کاتی جون مامانت این هانگریه رو بیخیال شو قول میدم شام بهت یه چیزی بدم بخوری... طفلکی با دهن از تعجب باز و هاج واج نگام میکرد گفت اگه جدی گفته باشی تا شب یه ریز گریه میکنم. آخ دلم سوخت چه سوختنی ... گفتم بچه ها قول میدید کسی دیگه خوراکی نخواد که یه چیزی بدم به این زبون بسته؟ سارا گفت: اگه با گریه باشه منم امادگیشو دارم هااا ... ولدا هم که رسمن زد زیر گریه ... شانی هم زیر نور چراغ یه نگا بهم کرد که تو مخم  اتیش گرفت اخه طفلکی رنگش از گرسنگی زرد شده بود!!! ... یه لحظه نگام به صورت مردانه و خوشگل فرهاد افتاد که  ساکت بود ولی التماس امیز نگا میکرد اونم حالمو گرفت... دل به دریا زدم و دو قوطی لوبیا بینشون تقسیم کردم ... (ولی راستش از شما چه پنهان خودم نخوردم... با اینکه گرسنه م بود... اخه همه ش قیافه ی روبرتو تو نظرم مجسم میشد... بدون اینکه روبرتو رو بیادشون بیارم بخاطر احساس همبستگی با روبرتو چیزی نخوردم) شانی متوجه شد و گیر داده بود سهم منو با هم بخوریم والا منم نمیخورم فقط وقتی دیدم ول کن نیست با من بمیرم تو بمیری دوسه لوبیا ورداشتم از سهمش... راه که افتادیم ولدا گفت خیالم راحته که روبرتو کوله ش رو پشتش بود و توش غذا بود!!! .... منو میگی همچین از خودم وا رفتم که سنگ اهک در مجاورت اب......... حالام که دیگه نمیشد چیزی درارم بخورم راه افتاده بودیم

ولی این حس اومانیستی خودم رو چار پنج تا فوش ابدار دادم که اقلن دلم خنک بشه که نشد

 حقیقتش این بود که بخاطر بد خوابیدن دیشب و جای خیلی ناراحتمون هیشکی سر زنده و شاداب نبود همه با رخوت و خواب الودگی و بدن درد دولا دولا یا سینه خیز یا گاهی هم سر پا غار مینوردیدیم.. سخت بود ولی خوب زندگی کوتاه ادم به همین شل و سفتا خوشه اگه سینه خیز نری که لذتشم نمیچشی تازه متوجه نعمت راه رفتن سرپا و ادمیزادی هم نمیشی...

ولدا اون دختر شاد و سر حال که از خنده هاش زندگی میبارید کسل و افسرده بود همچین رفته بود تو خودش که دیدن قیافه ش در روشنایی چراغ کلاهی ادمو دمغ میکرد.. واین بود گوشه کوچولویی از عشق کاتی  خانم دلربا و لوند ماجرا براحتی معلوم بود که به خاطر جو حاکم بر گروه تحت تاثیر قرار گرفته و میدان ناز و عشوه هاشو از دس داده و مجبوره با این وضع غریب بسازه... فرهاد اقای متین  مودب  باسواد و خوشتیپ گروه هم مثه من ناز همه رو میکشید و حاضر بود فرش راه همراها بشه .. سارا دختر جذاب و بانمک با اندام هوس انگیز و اخلاق خوبش از شوخی کسی دلگیر نمیشد و برا خندوندن هر کی اگه کاری از دسش میومد کم نمیاورد  و شانی هم که با اینکه زیر چشی منو میپایید که نکنه... ولی گل سر سبد خانما و اقایون بود    بذار در یه کلام بگم یه گروه فوقالعاده  که با هم اخت شده بودیم و واقعن مثه یه خونواده بودیم  خوشبختانه  ادمای خرده شیشه ای فعلن همراهمون نبودن ... تو این تاریکی و تنگی غار  هر از گاهی  یکی یا چند نفر سوژه عکس سارا میشدن و تلق تلق دوربین و نور فلاشش یادمون مینداخت که هنوز زنده ایم و قراره از این دخمه که دیگه تکراری شده بود خلاص بشیم

از نهار فاکتور گرفتیم ولی عصری ساعتای شیش بعدازظهر یه شام نهار سیر خوردیم یعنی نفری یه دونه کامل کنسرو گوشت (فکر کنم مال خوک بود چون برچسبشو کنده بودن که مرزایران گیر نده بهشون) با نونی که رو ذغال جکسون گرمش کردیم زدیم تو رگ... یه کمی رنگای زرد گرسنگان اریتره برگشت  ... فرهاد گفت پیشنهاد میکنم اولین پارکینگ بدرد بخور اطراق کنیم چون امروز  خسته تر از اونیم قد دیروز راه بریم همه استقبال کردن و قرار شد یه جای گل و گشاد که دیدیم غارنوردی رو تعطیل کنیم... نزدیک به ۲کیلومتر راه رفته بودیم و معلوم نبود از کجا سر در میاریم ... شلوار جین سارا پاره شده بود و یه لنگش مثه شلوارک فقط تا رونش میرسید  یه لنگش تا مچ پاش بود... فرهاد گفت: سارا اون یکیم ببر که رسمن شلوارک بشه  من خنده م گرفت شانی حساس شد و بلبشوووو... فرهاد: شانی تو چرا حرص میخوری؟ شانی: اخه عطا دید میزنه  من: کوفتم بشه اگه دید زدم عجب گیری افتادیم... سارا: اصن من شلوارک پوشیدم که اون دید بزنه... شانی: میخوای شلوار خودمو بدم بپوشی؟ و قهقهه همه با هم.... دیدم شانی خود خوری میکنه و راس راسکی از اینکه من پشت سر سارا نور چراغ قوه م ران سفید سارا رو روشنتر میکنه داره عذاب میکشه به بهونه پیشگامی جلو زدم و دوباره پیشرو شدم... بعدش یه کم اعصاب شانی اروم شد... صداش کردم جلو پیش خودم همینجوری که راه میرفتیم گرم صحبت شدیم

گفتم : شانی داستان چیه؟ اعتماد نداری به من؟   شانی: فکر کنم دارم ولی نمیدونم چرا اینقد حرصی میشم؟  گفتم : فکرشو کردی اینجوری چقد عذاب میکشی؟ گفت ارادی نیس کمکم کن درس شم گفتم: چجوری؟ گفت : فعلن رعایتم کن تا یه راهی براش پیدا کنیم...گفتم : چرا اینقد زود حرفات یادت رفت: گفت : باور کن بابتش خجالت میکشم ولی اون موقع که میگفتم  تو ازادی نمیفهمیدم چی دارم میگم ... گفتم : فقط راجع به منه این حست یا کلن ادم حسودی هستی ؟ گفت : خیلیا بهم گفتن حسود ولی خودم فکر میکردم این عادیه... مثلن من اگه یکی یه نمره از من بیشتر بگیره دق میکنم و بخاطر همینه زیاد میخونم و زیادتر از هر کسی هر کاریو جدی میگیرم... گفتم : شانی میدونی این حس یه زندگی مشترک رو چیکار میکنه؟ گفت : بهش فکر نکردم گفتم: اول بی اعتمادی بعدن دروغ گویی اخرشم هرکی سی خودش ... گفت : تجربه شو داری؟ گفتم : احتیاج به تجربیدن نداره معلومه...

گفت : راستی از اینکه ناراحت نمیشی و بشوخی برگزار میکنی ممنونم... گفتم : همیشه اینطور نمیمونه ها گفت: خوب درسم کن گفتم : اخه چجوری؟ گفت : نمیدونم خوب تو معمولن برا همه چی یه راه پیدا میکنی اینم درس کن گفتم : اگه راهم تلخ باشه تحملشو داری؟ گفت یعنی چجوری مثلن؟ گفتم : مثلن اونقد  خلاف میلت رفتار کنم که برات عادی بشه؟ گفت: اگه به کم شدن عشقم منجر نشه تحمل میکنم   گفتم: یعنی؟ گفت: میترسم از نظرم بیافتی و سبک شی یا این نظری که الان دارم ضعیف بشه گفتم : تکلیف مارو روشن کن بالاخره.. راستش من هنوزم ازادیم از تو مهمتره اگه سدش کنی بطور جدی....گفت : چطور اخه به فکرت میرسه که ترکم کنی؟ گفتم نمیدونم شاید قد تو عاشق نیستم... گفت چیکار کنم که بشی؟ گفتم : دارم بهت میگم که!!!  گفت : دیگه راه نیس؟ گفتم  چرا اینکه از  کوه پرتت کنم پایین... گفت :نمیدونم چرا اینجوری شدم نمیدونم... گفتم حسود؟ گفت : نه عاشق... حسود که بودم از اول هم   گفتم : شانی صداقتتو خیلی دوس دارم  وقتی حرف میزنی انگار یه  خدا حرف میزنه بخودم هم شک کنم به تو نمیکنم.... گفت : راستی یه چیزی... گفتم : چی؟ گفت : دیشب که دست کاتی رو گرفتی خوشت اومد؟...!!!! دهنم از تعجب نیم متر باز شد گفتم تو خواب نبودییییییییی؟ گفت : نمیدونی هنوز نمیدونی کی هستی برام... گفتم : فهمیدی چرا دستشو گرفتم؟ گفت اره ساعتو نگاه کردی .. ومن به خودم لعنت میکردم چرا ساعت دستم نیس که دست خودمو بگیری.... 

خدایییی مننن این دیگه کیهههه؟ شانییییییی تو کی هستی؟  بد جوری یکه خوردم بد جوری... اخه مگه این تو خواب و چشم بسته هم میبینه؟  رفتم تو فکر چه زندگی گندیییی میشه اگه من و این زن و شوهر بشیم... من با این اخلاق بیخیال ازاد.. این با وسواس و حساسیت اینجوری... چه شود؟؟؟؟؟

گفتم: شانی پس چرا سر کاتی رو شونه م بود چیزی نگفتی؟ گفت: باید زن باشی تا بوی نگاه با معنی و بی معنی رو بو بکشی  گفتم : بیشتر بگو گفت : اون لحظه هم من هم کاتی مثه جوجه ای که زیر پر مامان یا باباشون احساس ارامش و امنیت میکنن بودیم اون موقع کاتی بهت نیاز داشت اما نه به نرینگی ت

اون موقع کاتی عین خودم پناهگاه روانی میخواست و هیچ حس سکسی نداشت منم همینطور برا همین بود که حسادتم  نیومد... گفتم وبعد که دستشو گرفتم؟   گفت : درک حس مردونه برام سخته نمیدونم خوشت اومد یا نه؟  ولی گمونم کاتی یه لحظه خوشش اومد ولی زود گذر بود ... این کشف برام از کشف غار نوردی جالبتر بود و خداییش خیلی جدی تکونم داد گفتم : شانی حسادتت اونقد هس که حرفمو باور نکنی؟  شانی سرشو انداخت پایین و جواب نداد ... ومن یه سطل اب یخ رو سرم حس کردم  یه خشم از اونا که وقتی میگیره خدا و خرما یکی میشن همه وجودمو گرفت... لبم گاز گرفتم اونقد که شوری خونو حس کردم ... اخرشم یه آه سرد بود دیگه هیچ

حالا  من چجوری ثابت کنم که انگار دست خواهر یا مادرم رو دستم گرفتم؟... اینجاهاس که طرفین از درک همدیگه دور میشن ... هرکی با نیتی که اقلن خودش میدونه چیه و قضاوت بیرحمانه طرف مقابل درگیر میشه    ... اصن ولش کن الانم اعصابمو خرد میکنه اون فکر

رسیدیم بجایی که از جای دیشب بزرگتر بود ولی هنوز نه به اندازه کافی ولی کفش نسبتن صاف بود و با تعجب حس کردم کفش انگار کمی هم خاک هس  و همه ش سنگ نیس ... خواستم از ذوق زدگی داد بزنم ولی اول خم شدم که امتحان کنم ببینم راستکی خاکه؟... آره کمی خاک بود کف غار و این یعنی به دهانه نزدیک شدیم... بعدش متوجه شدم که سرعت وزش نسیم بیشتر شده و هوا سردتر از هر وقت دیگه که تو غار بودیم.... گفتم بچه ها.... همه ساکت شدن گفتم من امشب یه ورد میخونم فردا که بیدار شدین روشنایی روزو ببینین البته یه کمیشو... همه ذوق کردن الا ولدا که زد زیر گریه ( حرفامو فرهاد برا اونو کاتی ترجمه میکرد) و جیغ بلندی کشید که پس روبرتو کجاسسسسسسسس؟؟؟ صدای جیغ ترسناک ولدا تو دل غار اکو شد و برگشت و همه رو تحت تاثیر قرار داد  سکوت شد... ولی زیاد طول نکشید که صدایی به انگلیسی گفت

ا   i am here my dere ....near youuuuu         وای چه لحظه با شکوهی بود یه لحظه همه ساکت بعد یدفه همه با هم هورراااااااااااااااا و خنده های از ته دل..

 اما دختری میگریست

ولدا به پهنای صورت اشک میریخت

چه شکوهی با زمانی که حالاست

هزاران غنچه از لبهای عشق

واییییی....

بازار  لب داغتر از سرمای سنگ

دل که میتپید موتور گرماساز بود

تنهای سردمان

ولدا برای روبرتو و ما برای ولدا

گریه و خنده یکیست

هردو از یکجا

هردو یکسان

تنها

یکی هق هق

یکی قه قه

چه تفاوت حقیری

گاه از اینسو هق هق

گاه از انسو قه قه

بسه دیگه لوس میشید بیشتر شعر از خودم در بکنم زیادیتون میشه( آره با توام که میخونی)

ولدا از اینور افتان و لنگان و هول روبرتو خسته و داغون از اونور ... آخیشششش دیگه امشبو کز نمیکنیم یه گوشه... امشبو حال میکنیم اره و اینااااااا

یکی از خوشترین شبهای زندگی  هفت نفریمان سپری شد  شبی که شاید دیگه تکرار نشه.....

 

زندگی هخامنشی(12)

 

زندگی هخامنشی(12)

 

موقع ثبت نام برا افراد اماده ی غار نوردی شانی نگاه استفهام امیزی به من کرد وقتی نگاهش طولانی شد گفتم: چی میگی؟... گفت :منم بیام؟!! با تعجب بهش گفتم خوب چرا اینو بمن میگی؟ اسکات داره اسمارو مینویسه که؟... گفت: خودتو به اون راه نزن منظورم اینه از نظر تو مانعی نداره؟ .. راستش هم بهم برخورد و هم تعجب کردم گفتم: چه ربطی داره ...گیرم که مانعی داشته باشه... تو چرا از من اجازه میگیری؟ گفت: چون نظرت برام مهمه!! گفتم: نه عزیز گمونم توقع داری متقابل باشه بهمین دلیله که اجازه میخوای...گفت : خوب راستش اره ولی فعلن تویی که باید نظر بدی... گفتم : همینجا صبر کن گفته بودی که اگه کسی نخواد زندانیت کنه؟ یادته؟ این یه نمونه از همون زندانهای کوچیکه که من ازش فراریم گفتم که دیگه یادت نره. الانم بخودت مربوطه... شانی اسم نوشت ولی از لحن من زیاد خوشش نیومد اگرچه بروز نداد..

اسکات تجهیزات طناب ماژیک قلاب کلنگ مخصوص کلاه چراغ دار و ... رو بینمون تقسیم کرد و پرسید غیر از خودم کسی هست بخواد جلو دار باشه؟ کسی داوطلب نشد فقط من گفتم حاضرم طلایه دار باشم ترتیب را اینجوری تعیین کرد عطا - روبرتو شانی سارا فرهاد ولدا کاتی و عقبه هم اسکات بعضی از جمله شانی روبرتو ولدا اعتراض کردن و ترتیب به شکل جدید شد من -شانی روبرتو- ولدا-فرهاد سارا کاتی اسکات-جالا .. این ترتیب مال زمانی بود که معبر تنگ بشه ودو نفر نتونن با هم برن

پیجری به ممدی داده شد تا در شرایط بد که احیانن کسی دچار نفس تنگی بشه بقیه رو به کمک بیاره و بدینوسیله راه افتادیم برا حمله به غار ( البته یک جفت کفش مخصوص از خانم ولدا گرفته بودم) و سبک و قبراق جلودار گروه شدم

ورودی غار بهیچ وجه به غار شباهت نداشت . یه سوراخ تنگ که به لانه ی روباه میمانست برای ورود فقط میشد سینه خیز رفت... اوایل دهنه غاری که زیاد عبور و مرور نداشته باشه خطر ناکه واحتمال وجود حیوان وخشی یا مار و عقرب زیاده ولی هر چه به عمق بری امکان وجود جاندار کم میشه...

با احتیاط خودمو جمع کردم و بنرمی داخل غار خزیدم درست مثه سوسمار حالت سینه خیز تا ۴-۵ متر ادامه داشت بعد کم کم فضا گشاد میشد اما هنوز نه اونقد که سرپا واسی(این دهنه ی تنگ وشکل غیر عادی ورودی دلیل اینکه این غار ناشناخته مانده رو برام توجیه میکرد) به سرمای هوا اضافه میشد ولی اثری از کمبود هوا نبود البته هنوز اوایل غاری بودیم که عمق و مشخصاتش کاملن مجهول بود شاید هم از معدود ادمهایی بودیم که به این غار وارد شدیم. کم کم به فضای غار اضافه میشد تا جایی که سرپا بصورت خمیده میشد راه رفت اولین کلاف طناب برنگ زرد که سرش دست من بود تمام شد .این یعنی بیست متر وارد غار شدیم احساس کردم پام رو دارم جای خیس میذارم با هر گام خیسی بیشتر میشد تا جایی که عملن وارد حوضچه کوچکی شدم که عمق کمی داشت. با تکان طناب به همه هشدار یک دادم که کاش نمیدادم(قرار بود با هر تغییری در وضع عادی هشدار بدم انواع هشدارها هم به شدت تغییر یا خطر بستگی داشت) با تکان طناب پشت سریها به پچ پچ افتادن و و سکوت ناشی از ترس ورود به جای ناشناخته شکسته شد و هشدار سبب شد شانی که پشت سرم بود بازومو سفت بچسبه ... خوب عادی بود ترس از اخطار!!! برا دختری که بهر حال قد من کوهنوردی نکرده بود.

به شوخی و زحمت خودمو از دستش خلاص کردم و گفتم اینجوری باشه میگم کاتی بیاد جات ها...گفت: کاتی غلط کرده بیاد جای من مگه شهر هرته...میخوای من برم پشت سر کسی دیگه؟ گفتم : اگه دوس داری برو ... هیچوقت هیچکس را به زور و خواهش نگه نمیدارم گفت: حالا چی میشه کمی ناز کشی کنی؟ گفتم: بستگی داره چقد جنبه داشته باشی بعضیا اصلن ندارن جنبه شو  با اولین ناز کشی همچی گندی میزنن اونورش ناپیدا ...داشتیم با نجوا با هم گپ میزدیم که اسکات از پشت سر گفت شما دو تا نمیتونین ساکت شین؟ ....گفتم :اقای اسکات غار نوردی میریم یا سرقت شبانه؟ چرا ساکت باشیم اسکات گفت تمرکز بهم میخوره با حرف زدن گفتم: اون تمرکزی که با حرف بهم میخوره بدرد نگهداری نمیخوره.. بیخیال شو

از برکه اب گذشتیم و در مقابل اولین سه راهی به انتخاب شانس یکی از مسیرها رو رفتیم  ولی خیلی طول نکشید بفهمیم بن بسته برگشتیم مسیر دومو دنبال کردیم مسیری که با شیب تندی در حد عمودی به پایین میرفت. چند متر اول این مسیر به عبور ازداخل یک بشکه کج شباهت داشت. پیش از ورود به شانی گفتم بهتر نیست برگردی؟... بنظر سخت میرسه گفت: عمرن ... چی خیال کردی؟ حرفش تمام نشده بود که پاش لیز خورد و داشت با سر تو سولاخی بشکه سقوط میکرد که گرفتمش وبشدت کشیدم عقب که ارنجم خورد به سنگ بزرگی و.... ولی ولش نکردم که.... کشیدمش بالا و گفتم: هیچی همینو خیال کردم که آرنجم سرویس بشه .... شانسی بود دستم  نشکست ولی درد گرفت چه دردییییی... از پشت سر دستورامد حرکت کن راهو بند اوردی... چندشم شد ولی چکار میشد کرد؟

از شیب تند پایین رفتم و زانوی لرزان شانی رو هم گرفته بودم میگفت کج بریم... هنوز این جمله را دوست دارم قد مثلن جمله ای از کتاب مقدس عشق( کج بریم) یا (عطا جونی کج بریم) .....................به تالار بزرگ وسیعی  رسیدیم ...تالاری با ابهت قصر شاهان حالا ۳ طناب بیست متری به ۳ رنگ تمام شده بود... سرد بود در حد لرز ولی هوا جریان داشت بدنه تالار پر بود از سوراخ کوچک و بزرگ چراغ رو گرداندیم بدنبال راهی برا ادامه... انگار نبود.!!! بیشتریاش ته ش پیدا بود بعضی رو با ازمایش فهمیدیم ... دو ساعتی بود میامدیم.. نشستیم به نهار و رفع خستگی با اتش زدن بسته ای ذغال جکسون گرمای  بگی نگی ایییییی....فکر میکردیم چکار میشه کرد ... روبرتو همچنان داشت دنبال سوراخ سنبه ی عبور میگشت وسرک میکشید گاهی میرفت و کلی طول میکشید برگرده ...دیگه طنابشم ول کرده بود ولی این دفه زیاد طول کشید رفتنش ... ولدا نگران شد و میخواست دنبالش بره ولی از کجا؟ صداش کردیم اما جواب نداد بازم بازم..!!! ما هم داشتیم نگران میشدیم...ولدا داشت خودشو میباخت به اسکات التماس میکرد که یه کاری بکن ولی اسکات درشت جواب میداد... تقضیر خودش بود کی گفت بره؟...ولدا گفت:  یعنی کاری نمیکنی لعنتی؟....برگشت طرف من ولدا رسمن داشت گریه میکرد... دلم سوخت ولی نمیخواستم اسکات رو سر لج بندازم حتا میخواستم ولدا رو اروم کنم... گفتم:اسکات اجازه بده من برم دنبالش... اسکات گفت: تو لطفن قهرمان بازی در نیار گفتم :چشم ولی زودتر باید کاری کرد... سر طناب رو داد دستم و گفت سه طناب بیشتر حق

نداری بری در هرصورت بر میگردی..با امید اینکه ۶۰ متر دور نشده باشه راه افتادم ولی از کدوم سوراخ ؟مشغول گشتن شدیم چاره ای نبود... بالاخره پیداش کردم و برا اینکه برنگردم داد زدم پیدا شششددد

سنگ پا چقد سوراخ داره؟ اونجوری بود بدنه غار ... پوشیده از سوراخ بزرگ وکوچک... بعضی رو میشد رد شد بعضی رو نه... پسر خوبی بود روبرتو دلم میخواست پیداش کنم چراغ پرنوری داشتم و در ظلمات تاریکترین شبان غار بلطف نور نگاه میکردم و بو میکشیدم(قبل ازخرکت گفته بودم به گروه ادکلن یا عطر هرچی دارن بریزن رو خودشون و حالا بدرد میخورد...)

نیم ساعتی میشد دنبال روبرتو بودم و بنظرم رسید بوشو میشنوم بو بو بو میکشیدم  مثل سگ... صداش زدم روبرتوووووو.... جواب نمیومد بنظرم رسید شلیک کنم ولی ترسیدم جایی ریزش کنه یا صدای بدون دررو شلیک کرم کنه ...در جای بسته  حتا یه گلوله کلت موج انفجاری درست میکنه که خطر پاره شدن ریه هست گوش که جای خود دارد

پیجرم پارازیت داشت ولی میشد به ولدا بگم بوشو حس میکنم... چه شادی کرد !!!نمیدانم چی میگفت ولی( لابد به ایتالیایی میگفت دردت بجونم دیگه..!!!) یا چیزی تو این مایه چه میدونم

داشتم تجسم میکردم حالا شانی چه حس بدی داره از لحن قربون ضدقه امیز ولدا...هلاک نشه خوبه.. از سوراخ گشادی بزحمت رفتم داخل دنبال بو ی ضعیف بیشتر پایین میکشیدم خودمو وایییی چه باد سردییی ...!!!اخه این باد سرد از کجا میاد؟؟؟؟ یعنی میشه؟؟؟ ولی نه خیلی بعیده... شیب رو به پایین داشت تند میشد حس میکردم بطرف مرکز زمین کشیده میشم یاد علمی تخیلیهای ژول ورن می افتادم

با پیجر اطلاع دادم طنابم تمام شده طناب اضافه کنید ... درکمال تعجب اسکات دستور برگشت داد!!! مگه میشه؟؟؟؟ گفتم برنمیگردم برا روبرتو اتفاق بدی افتاده لابد ... اسکات داد زد برگرد داد زدم برنمیگردم و صدای جیغ ولدا از پیجر که سر اسکات داد میکشید!!!.... چه بلبشوییه اون بالا؟؟؟پارازیت و بعد سکوت...طنابو امتحان کردم دیدم میاد این یعنی ولدا پیروز شده ادامه دادم  پایین رفتن..جلوتر سختتر میشدعمرن اگه دخترا بتونن بیان پایین اگرم بیان دیگه بالا امدنشون محال میشه ... من هنوز نمیدونم سر روبرتو چی اومده و اصلن کجاس؟

 بازم خوردم به تنگنا جایی که باسن سارا ازش رد نمیشد!!!یه دفه روی دیواره تنگ قرمزی کمی خون دیدم... اخی طفلکی روبرتو زخمی شده؟...چیزی نیس لابد ارنجش ساییده شده دیوار غار (دلداری بخودم میدادم) ولی مطمئنم از اینجا رد شده یه طناب تموم شد من هنوز پایین نرسیدم انگار دارم تو چاه عمیق با دیوار سنگی میرم اونم نه صافو صوف ...

با مکافات ته چاهی رسیدم که بیشتر از ۵۰ متر ژرف بود و اون پایین دوباره یک غار خیلی بزرگ و فضای وسیع قد میدان کوچک سر چار راه با همه ی حنجره روبرتو رو صدا کردم... فقط پژواک صدای خودم بود برگشت...پیجر دمبدم ازم میخواس گزا رش بدم و منم کوتاهی نمیکردم ولی هنوز نتیجه ای نبود گزارش کنم ... ولدا دیگه بیتابانه گریه میکرد... آخ چه حالی میده کسی برات گریه کنه ؟!!! چه حالی داره اینقد تو دل وروح کسی باشی که بیریا بی تظاهر و دغل برات زار بزنه ... خوش بحالت روبرتو....(اینارو تو دلم میگفتم فکر نکنی دیونه شدم و دری وری میگم)

بازم چاله چوله بازم سوراخ سنبه بازم بدنه مجوف غار بزرگ و کوچک بازم تردید و شک..از کجا برم؟

موقعیتم را گزارش کردم ... فرهاد پرسید بیاییم ما؟ گفتم نمیدونم  ولی اگه اومدید سارا رو نیار گفت:چرا؟گفتم: یه جا یی غارتنگه باسنش رد نمیشه.. گفت از کجا میدونی؟ گفتم:وجبش کردم... گفت باسن سارا یا غارو؟ گفتم :هردو رو!!!.... صدای خنده همه رو شنیدم غیر از شانی... وای خدا بخیر کنه

این همون شانی بود که ازاد فکر میکرد و بنا نداشت کسیو زندانی کنه یا تعصب بخرج بده... اطمینان دارم از چنین شوخیهایی که به دختر دیگه مخصوصن (خوشگل)ربط داره ناراحت میشه وشد....

میدونستن روبرتو رو پیدا نکردم اما میدونستم تا اینجای کار ردشو درست اومدم ...دوسه دور کامل محوطه رو با نظر معاینه و بررسی وهم بدنبال رد واثری از روبرتو گشتم اما جا تر وبچه خالی دو تا معبر که احتمال بن باز بودنشون بیشتر بود پیدا کردم و علا متگذاری کردم (با ماژیک مخصوص) سومین سوراخ رو به دنبال راه میگشتم که چند تا استخوان پوسیده قدیمی که مثل جنین شکم زن حامله در خودش جمع شده بود پیدا کردم یه لحظه از ترس عقب کشیدم بعد دوباره به سوراخ نزدیک شدم و نور چراغ قوه رو به گوشه و کنار سولاخی تابوندم بیشتر بود .... تعدادی اسکلت نیمه ناقص و در هم که اینجا و اونجای سوراخ چیده شده بودن... معلوم بود که اسکلت ادمن ولی اخه اینجا چرا؟ و مربوط به چه کسی و چه وقتی؟  دس نزدم بلکه اسکات یا فرهاد اطلاعات بیشتری داشته باشن... با دیدن این استخونا تو این سولاخی بقیه سوراخها رو با دقت بیشتری میگشتم و.... بله دو سه وچار سوراخ دیگه در گوشه های روبرو و متقارن غار پیدا کردم که همگی از اسکلت ادم پوشیده بودن نمیشد تشخیص داد چند نفر  ولی زیاد بودن.... یعنی ممکنه اینجا یک گورستان قدیمی زردشتی باشه؟ و اگر اره ورودی دیگه ای هم دارهیا همونه که ما ازش اومدیم تو؟ اینا و سوالای دیگه مخمو احاطه کرده بودن....

وجود اینهمه اسکلت که غار را شبیه گورستان کرده بود و وجود هوای نسبتن تازه در این عمق از دل کوه متقاعدم کرد که این غار قطعن  دست کم دو در ورودی در دو جهت متقایل داره که باعث کوران هوا ومدخل حمل جنازه بوده و گرنه اون دری که اومدیم تو اونقد گشاد نبود که بشه ازش جنازه عبور بدن بیارن تو شایدم در یا درهای دیگه بعلت طبیعی مثه زلزله بسته شده باشن.. ولی اخه هوای تازه از کجا میاد؟

غارنوردا میدونن در اعماق سیصد چهارصد متری یا هوا نیست یا گازهای شیمیایی دل زمین متصاعد میشه که نمیشه توش نفس کشید ولی اینجا اینطور نبود

مدت زیادی انتظار کشیدم تا گروه با تعقیب طناب که یکسرش دست من بود رسیدن نفر اول فرهاد بود که با اون هیکل درشت زخم و زیلی شده بود تا رسید پیش من دومی سارا بود که له له زنان و خسته اما خوش اخلاق و شوخی کنان وارد شد سومی ولدا ناراحت و افسرده بخاطر روبرتو چهارمی شانی بود که سعی میکرد نشون نده که از شوخیای من دلخور شده ولی شده بود چهارمی اسکات مغرور و خودخواه و اخری جالا بود... بعد از معاینه کامل اسکلتها توسط همه شور و رایزنی براه افتاد که با جیغ و عصبانیت ولدا نیمه کاره  رها شد داد زد : همتون برید گم شید روبرتو گم شده شما از اسکلت حرف میزنید!!!؟؟؟ منکه حسابی جفت کردم... ماده پلنگ عصبانی ندیده بودم...نوعی احترام امیخته با ترس از عصبانیتش وحس شرمنده گی ازاینکه کاری از دستم نیامده بود مجموع احساساتی بود که در مقابل این ماده پلنگ وحشی و خشمگین بر من حاکم بود... حالا که اینقدر علاقه مند و نگران روبرتو میدیدمش خوشگلتر مینمود در نظرم ...چراشو نمیدونم  فقط اینو میدونم از روزی که خودمو شناختم همیشه گرایشی به سنت و زندگی طبیعی عشق طبیعی زیبایی طبیعی و حتا اروتیک طبیعی داشتم...به این معنا که از رنگ تصنع و تظاهر و پز بیزار بودم بیزار بیزار بیزار!!!

شکوه و زیبایی استلاگمیت واستلاکتیکهای کف وسقف غار و دخمه های گور مانندش خیلی کمتر از نگرانی واندیشناکی بخاطر روبرتو و ولدا برام اهمیت داشت.اصن اونقد در تکاپو راه چاره بودم که انگار حسادت شانی برانگیخته میشد... چرا؟ لابد پیش خودش فکر میکنه تعلق خاطری به ولدا پیدا کردم در حالی که اینطور نبود... شانی منهای این حس نوظهور حسادت از هر لحاظ بر ولدا برتری داشت بخصوص زیبایی طبیعی که ایده ال من بود و از اون مهمترش صداقت و یکرنگیش بود ...وگرایشش به فروتنی و افتادگی و راستگویی... واقعیت اینه اغلب خانمها ابایی ندارن دروغ بگن غلو کنن وبا نقشه و حیله نظر کسی رو جلب کنن (هرچند هیچوقت اقرارش نمیکنن) واین نهایت نفرت رو در طرف ایجاد میکنه حتا اگر نه امروز... بالاخره طرف میفهمه هرچند خودشو به حماقت زده باشه هرچند نخواد دم به دقیقه به رو طرف بیاره که بابا کشتی منو از بس که به هر مناسبتی از خودت تعریف کردی  از بس نقشه کشیدی و با ریا اومدی جلو بسه دیگه کوتا بیا...ووو خلاصه اینکه اگه یه خانوم بدونه نفس یکرنگی و راستگویی در هر شرایطی چقد تو دل طرفش جاش میده هیچوقت دروغ نمیگفت... (حالا چه وقت این حرفاس ؟؟؟!!! وقت گیر اوردم؟؟؟) برو یه فکری برا روبرتو بکن

گفتم: اقای اسکات من سه سوراخ یا معبر که بنظر میرسه ادامه دارن پیدا کردم پیشنهاد میکنم سه گروه بشیم و هرگروه از یکیشون بره  سر طناب هر گروه رو به سنگی  داخل همین غار میبندیم و قرار میذاریم مدت معینی بعد برگردیم اینجا.. موافقی؟

اسکات گفت: اقای عاطا من دنبال ادم خودسر و بی نظم نمیگردم ایشان باید خودش برگرده و بعدشم تابع دستور ریس باشه... گفتم: اقای اسکات نمیشه به خاطر یه قانون شکنی کوچک از جان یه نفر گذشت شما خیلی سخت میگیرید(ولدا هم دوباره اتشی شده بود و داشت سرش جیغ میکشید) دیدم دوباره داره دعوا میشه به ولدا تذکر دادم که جیغ وداد کمکی به روبرتو نمیکنه سعی کن ارام باشی تا با ارامش دنبالش بگردیم... شانی شروع به ارام کردن ولدا کرد و منو فرهاد وکاتی مخ اسکاتو کار گرفتیم که تو این حیروبیر از خر شیطان پیاده شه

 

پایان قسمت دوازدهم

زندگی هخامنشی(۱۱)

 

 

زندگی هخامنشی(۱۱)

نزدیکیای رسیدنشون نور چراغ قو ه ی خیلی  قوی افتاد تو چش وچارمون و صدای سم اسبا و پارس سگها ابهت خاصی به قشون تازه وارد ناشناس می بخشید که پیش از رسیدنشون وفهمیدن ماجرا

رعب سنگینی تو دلمون ایجاد کرد( از شما چه پنهون من جفت کردم چون در چنین مواقعی که مسلح نیستم مثه ادم لخت احساس حقارت میکنم) جلوتر که اومدن خیالمون تا حدی راحت  و شکل

 جالب قضایا روشن شد. یاسان با تعارف گرم به اونا به همدیگه معرفیمون کرد ولی قبلش توضیحی دادکه بکلی نفس راحت و حتا میشه گفت ذوق امیزی کشیدم اون گفت:این دوستان یک گروه خارجی غار نورد هستن که دیروز در چند کیلومتری ما بقصد کشف و نوردیدن غار مهمی که همین نزدیکیهاست مستقر شدن و دارن اماده میشن همین روزا داخل غار برن . وقتی در جستجوی نادر از اون حوالی رد میشدم به گرمی تعارف و یه حال سه فاز مهمونمون کردن بعدش منم قضیه خودمونو که گفتم خیلی خوشحال شدن و اظهار علاقه که بیان با شماها هم اشنا شن...

 یاسان:این اقای روبرتو ایتالیایی  واینم دوست دخترش ولدا که امریکاییه اینم اقا فرهاد و نامزد جونش سارا... بعدش نوبه ما شد که اسم و رسممونو بگیم.... موقع دس دادن با خانوما اولین نگاه خشم و حسادت شانی  روی هیکلم سنگینی کرد و بخودم گفتم چه زود دوره اسارت رسید؟ یاسان ادامه داد سه نفر دیگه از دوستاشون تو کمپ موندن که سر فرصت میریم با اونام اشنا میشیم

 کلی تعجبم شده بود که چطور من با اینکه چند بار اینطرفا اومدم و فکر میکردم حسابی به جغرافیای این حوالی اشنام نه این غارو دیدم نه از کسی چیزی در باره ش شنیدم؟ ... همین یه حس کنجکاوی و ماجراجویی در قلبم بوجود اورد بود چیز دیگه که در حین بحث و چای خوردن معلوم شد اینکه این اکیپ با لوازم و تجهیزات کامل اومدن و هیچی کم و کسر ندارن... این وسط ممدی هی سوقولمه میزد که بهشون بگو چرا ما اینقد گدا اومدیم !!!

از بین ما شانی به مکالمه انگلیسی مسلط بود بعدش من و ممدی هم نه به اندازه شانی ولی بد نبودیم و بقیه هر کدام کمی تا قسمتی میتونستن انگلیسی حرف بزنن واونا روبرتو ایتالیایی و انگلیسی وولدا فقط انگلیسی فرهاد و سارا هم که راهنما و مترجم بودن جالبش این بود که فرهاد کرد بود و بزبان کردی هم مسلط بود یعنی تنها کسی بود که چهار زبان(ایتالیایی-انگلیسی-فارسی-کردی) رو مادری حرف میزد و میگفت کمی هم المانی و فرانسه بلده پسر دوست داشتنی و خوش تیپی که همه چیزو باهم داشت(سواد-اخلاق-قیافه) ولی سنش ۵-۶ سال از ما بزرگتر بود... دلایل جذب زیاد بود و زود با هم قاتی شدیم..

گروه اونا چن دستگاه پیجر با برد ۵کیلومتر هم داشتن و براحتی با هم تماس میگرفتن و چیز جالب دیگه که همراشون بود دستگاه مولد برق کوچکی که با باطری اتمی ۵۰ ساعته کار میکرد و با دستگاه مولد باطری ذخیره رو شارژ میکردن در نتیجه همیشه برق داشتن وقتی از ما پرسیدن چرا اینقد از نظر تجهیزات ضعیف اومدین کوه؟ و من فلسفه مو در رابطه با علت چنین سفری توضیح دادم بیشتر ازحدیکه فکر میکردم براشون جالب و هیجان انگیز بود بخصوص برا روبرتو و ولدا که خواستن بیشتر توضیح بدم

گفتم: سالانه اونقد از همه ی مظاهر تمدن ووسایل راحتی استفاده میکنیم که مثه اشیا لش شدیم اصن جزیی از اشیا شدیم گمون میکنم به ده دوازده روز زندگی کاملن طبیعی نیاز داریم که یادمون بیافته کی بودیم و هستیم. (جونم بالا اومد تا این منظورو رسوندم) از فرهاد میخواستم ترجمه کنه میگفت خوب حرف میزنی خودت بگو و من میدانستم که داره بهم اعتماد به نفس میده حتا شانی هم که میخواست کمک کنه فرهاد نمیذاشت و اینجوری من مجبور بودم با کلی خجالت و اینا حرف بزنم....روبرتو تک تک از بچه ها خواست از دیدگاه خودشون بدون تاثیر از انگیزهای من دلایلشونو برا چنین سفری بگن

هر کی چیزی گفت و اخرش روبرتو برگشت به من و گفت: نقش هژمونیک حرفای تورو در گفتار دوستات میبینم میشه بگی چرا؟....گفتم لازمه وجود چنین گردشهایی اینه  یکی هدایت بقیه رو بعهده بگیره و تو خودت بهتر میدونی موضو رو... ومن شانسی این بختو پیدا کردم... سر این مسئله شانسی کلی بحث و مشاجره داشتیم...خارجیا تو کتشون نمیره تواضع و شکسته نفسی و این حرفارو درک نمیکنن . میخوان که همه چیز رک و بی رودرواسی طرح بشه و( طوری که میدونی ما نمیتونیم رک و راس مثلن بگیم من تجربه م بیشتره یا من ...)اینجاهاش شانی کلی دخالت کرد و هر حرفی که من روم نمی اومد بگم بصراحت به اونا گفت از جمله شرح مختصری از چیزای چن روز گذشته رو توضیح داد.... شب رو با کباب و مشروبی که اونا اورده بودن به افتخار اشتایی جشن گرفتیم....

فردا صبح پاشدیم و با یه ورزش صبگاهی روز مونو به امید روزی خوش شرو کردیم ... با همه ی تجهیزاتشون از نظر حمام نیازمند ما شدن و برنامه ای ریخته شد که مسئول حمام و نوبت دهی افتاد به ممدی بیعرضه...(حالا میگم چرا بیعرضه)... با پیجر با سه نفر دیگه شون تماس گرفتن و ازشون نظر خواستن که موافقن محل اردوشونو بیان کنار ما؟... اونام که یکیشون یه انگلیسی مغرور بود گفته بودن باید بیان اینجا و دعوتمون کنن فرهاد به یاسان (که رئیس ما بود) گفت اشکالی نداره یکی دو تا از شما برید دنبالشون ؟ یاسان نگاهی به من کرد منم گفتم نه بابا وظیفه مونه ... بهرحال شما مهمون مایید و ما مراتب احترام رو بجا میاریم ... یاسانم که فکر کنم ترسیده بود نکنه من بدم بیاد خوشحال شد من گفتم اقا فرهاد من خودم اماده م برم حضور اون انگلیسی مغرور و رسمن دعوتش کنم... فرهاد کلی تشکر کرد و گفت بین خودمون باشه خیلی خوشحالم که به شما برخوردیم چون خدایی از بیهمزبونی کف کرده بودم...

قرار شد خانومها واز جمله  کاتی( خانومی که هنوز ندیده بودیمش و خودش خواسته بود با این اسم مستعار صداش کنن) تحت برنامه ی منظم ممدی به نوبه برن حموم و من و فرهاد بریم دنبال اقای اسکات -کاتی و یه هندی به نام جالا ...

موقع سوار شدن به مشکی روبرتو و ولدا بد جوری رفته بودن تو نخ اسب خوشگلم اونقذی که ولدا نتونس جلو دهنشو بگیره و به من گفت میفروشی اسبتو؟.... بهش گفتم تو روبرتو رو میفروشی؟ که کم نیاورد و گفت: اوه حتمن اگه بخوای عوض میکنیم.. وکلی خندیدیم گفتم : باید دندونای روبرتو رو ببینم بعد بگم دیگه چی میخوام روبرتو گفت: اونوقت به جای اسبت سوار من میشی؟ گفتم: به درد سواری که نمیخوری ولی شاید بدرد بار بردن بخوری... سارا گفت: اگه چیزی بهت بگم باید از شانی کتک بخورم؟ گفتم نه بابا شانی هم بدش نمیاد منو با موتور برقتون عوض کنه... و ملت زدن زیر خنده شانی گفت: سارا جان درست حدس زدی بهتره جلو من نباشه اون چیزت که میخوای بگی چون زیاد با جنبه نیستم بعبارتی هنوز اهلی نشدم.... سارا واه شانی جون نترسون منو ...کی جرات کنه بعد این اخطار به صاب مشکی نگاه کنه چه برسه به لیچار لچک... 

 من و فرهادرسیدیم به اردوگاه غربیها(اسمی که یاسی چسبونده بود بهشون) اسکات حدود چهل ساله و ادم جدی و با دیسیپلینی بود کاتی همونقد که اسکات جدی بود لوند وعشوه گر میزد و جالا جوان بیستو پنج ساله ای که بیشتر نقش باربر و نوکرشون رو داشت ... کاتی در حدود ۲۷سالی داشت ولی خیلی خوشگل و لوند بود اما اسکات و جالا چندان مالی نبودن...

اسکات رو به من:مرد جوان چرا میخواید مارو به اردوگاهتون دعوت کنید؟ من:که مهمون نوازیمونو مثه گذشته به غربیا نشون بدیم...اسکات: انتظار داری ازتون حمایت کنیم؟... من: درست بر عکس میخوایم ازتون حمایت کنیم و مواظبتون باشیم اینجا اگر خطری باشه شمارو تهدید میکنه نه ما...اسکات: اگه ما بریم تو غار میایید؟... من: اگر برای شما اشکالی ایجاد نکنه من مایلم ولی دوستامو نمیدونم...

اسکات: شماها مراسم مذهبی یا تعصبات خاصی دارید که با بعضی رفتارهای ما متضاد باشه؟... من: ما در مورد اعتقادات به کسی سخت نمیگیریم...اسکات:منظورم اینه که توقع دارید پوشش ولباسمون با اعتقادات شما هماهنگ باشه؟... من:اقای اسکات شماها برای ما چند نفر انسان از یه جای دیگه ی کره ی خاکی هستید وبس و قصد نداریم هیچ مذهبی رو به شما تحمیل کنیم ... منظورم رساس؟  اسکات :بله و ما با خوشحالی دعوت شماراقبول میکنیم اما خوب است بدانید ریاست گروه خودمون بعهده ی منه و اگر کسی از شما را با خودمون به داخل غار بردیم باز هم رئیس منم... کمی به غرورم برخورد و نگاهی به فرهاد کردم که با نگاهش میگفت به خاطر من بیخیال شو... گفتم: شما همچنان رئیس گروه خودتون بمونید و بعد از اون رو بعدن صحبت میکنیم فعلن بیایید بریم که جای شما و چادرتون رو مستقر کنیم. اسکات: با بیسیم(پیجر برد کوتاه) به روبرتو گفت که برای بار کردن وکمک به نقل مکان  باید بیایند .... گفتم اقای اسکات گمونم از عهده ش بیاییم اونارو تا اینجا نکش... یه نگاهی از ناباوری کرد و گفت خوب امتحان کن... به کمک فرهاد و جالا ۲۰دقیقه نشد بارهارو جمع و پیچیدیم و سوار اسبها کردیم و خودمون پیاده راه افتادیم اسکات رفتار متفرعنانه واز خود راضی داشت مثه بیشتر انگلیسیا که فکر میکنن اقای جهانند

نزدیک یکساعت پیاده روی را به گفتگو با فرهاد و اسکات گذراندیم جالا ادم کم حرف و ساکتی بود و اسکات هم زیادی به خودش لطف داشت بنظر میرسید ما را قاطی ادم حساب نمیکند... ومن که از این جور ادمای مغرور و پر افاده بیزارم... همون برخورد اول از چشمم افتاد اونقد که دلم میخواست فرصتی بشه کمی پوزه شو بمالم بخاک ... عوضش کاتی کلی حال داد با شوخی ولودگی سرشار از حس ماده گی...اصن بعضی زنا بوی زن بودنشان از کیلومترها حس میشه و بعضی رو باید تست کنی تا بفهمی زن هستن یا مرد(منظور بدی ندارم فکر بی تربیتی نکن).........

جای مناسبی برا چادر اصلیشون که بزرگتر از همه چادرها بود در نظر گرفتیم و مستقر شون کردیم و سه چادر دو نفره کوچیک هم تا حوالی چشمه برقرار شدند ... هرچه ما گوشت و شیر ونان تازه وگرم داشتیم به خاطر گوسفند زنده اونا با کنسرو وغذای بسته بندی حال میکردن و صد البته ما یک لقمه غذا نخوردیم که به اونا یا لااقل چند نفرشون نداده باشیم... همون روز اول به بچه ها گفتم سعی کنید از نظر امکانات زیاد به اونا متکی نشید و فکر کنید نه خانی امد نه خانی رفت... و بچه ها گرفتن منظورمو که حفظ غرور ایرونی بودنمون بود

اتفاق جالب دیگه جوش خوردن و رفیق شدن من با یکی از سگها بنام سامی بود این سگی قوی هیکل خوش قیافه  نر و از نژاد شیانلو المان بود سگ مال کاتی بود ولی اونقد به دل من نشسته بود که دلم میخواست یا بخرمش یا هدیه بگیرمش یا اگه نشد بدزدمش....دو سه روز اول وقت زیادی رو با سامی گذروندم که تربیتش کنم(من در تربیت سگ تبحر خاصی دارم!!!) همون روزای اول فهمیدم که سامی حسابی مستعد اموزشه و قبلن هم چیزایی رو اموزش دیده اما متاسفانه چیزایی که بدرد من نمیخورد وفقط بدرد همون که اموزشش داده بود میخورد(با هدف و منظور خاصی یه سری چیزایی که یه زن غربی ممکنه به سگش یاد بده یاد گرفته بود و اکثر اون چیزا جنبه اروتیک داشت که توضیح اون چیزا اینجا قشنگ نیست)از طرفی هم سرکار خانم کاتی از این وضع یه جورایی راضی بود یه جورایی ناراضی که بماند....

اردوی غربیها کنار اردوی سنتی ما دایر شد و بعد از اون اردوگاه در کارهای دسته جمعی و مشترک مثه ورزش (صبح و عصر) ونگهبانیها-شکار-هیزم جمع کردن و ... نظم خاصی گرقت اما در کارهای خصوصی هر اردو تابع شرایط خاص خودش بود واز رئیس خودش دستور میگرفت . بزرگترین امتیاز گروه ما اسلحه بود که اونا به علت محدودیت دولتی نتوانسته بودن اجازه حمل سلاح بگیرن و هیچ اسلحه ی گرمی  نداشتن و امتیازات گروه انها داشتن وسایل رفاهی و برق و لباس و غذای متنوع و مشروب بود ... اما راستش من  بر خلاف  یاسان دل خوشی از ریاست اسکات بر کارهای مشترک نداشتم و طوری شده بود که انگیزه ام برا گرفتن ریاست گروه خودمون بیشتر شده بود و یاسان هم احساس ناتوانی میکرد ولی نمیخواستم با کودتا به ریاست گروه برسم و فقط مشاور یاسان شده بودم که زیادی وا ندهد 

انروز بعد از چیدمان چادر ها تقسیم وظایف مجدد و مطالعه نقشه جانمایی غار(که باید کشف میشد) عصرانه ی باحالی خوردیم و  با اهنگهای ارام و تند غربی و  تند کردی که(بوسیله دستگاه پخش غربیها نواخته میشد) رقصیدیم... انعکاس صدای بلندگوهای کوچک بعد از برخورد با کوه مجاور صدا را اکو میکرد وابهتی به پخش موسیقی بخشیده بود که باید میشنیدی... اهنگهای کردی مال فرهاد بود و فارسیها مال سارا جالب اینجا بود که فرهاد بعضی از انواع رقص کردی را به سارا یاد داده بود و موقع رقص دسته جمعی این دختر شیرازی الاصل بزیبایی دخترهای کرد میرقصید... انقدر جذبه داشت رقصای کردی گروهی ما که کاتی و ولدا وروبرتو را هم به حلقه ی رقص میکشاند.. نزدیک اواخر رقص که میدونستم کم کم دنس دو نفره غربی شروع خواهد شد بخاطر پیش بینی بعضی چیزا و خاطره بدی که از رقص چند روز قبل داشتم خودمو به پا درد زدم و از رقص کنار کشیدم . دلیل موجهم داشتم من هنوز پا برهنه بودم و کفش نداشتم!!...

بعداز شام رو تخته سنگی دور از بقیه که دور حلفه اتش  جمع بودن نشسته بودم و به ماجرای نیلو و جمشید فکر میکردم که ممدی اومد بغل دستم نشست و گفت: عطا نمیخوام ناراحتت کنم ولی ناچارم یه چیزی بهت بگم... منو میگی یهو دلم ریخت بخودم گفتم بازممممم؟؟؟ گفتم: دیگه چی شده ممدی؟ گفت: یه ساعت پیش یکی خبر بدی بهم داد و خواست بیام تو رو در جریان بذارم.... گفتم: کی؟... گفت :نیلو... مخم سوت کشید مث قطار... گفتم نیییلووو؟ چکار کردههه ؟؟ (راستش فکر کردم تو این چن ساعتی که نبودم با یکی دیگه دسته گلی دیگه اب داده...!!!)  ممدی گفت: با افسرده بازی و گریه بهم گفت که با جمشید.... داد زدم سر ممدی گفتم دوباره؟... ممدی گفت: دوباره چیه؟ مگه قبلنم کرده؟ جابجا متوجه شدم که سوتی دادم و جریان همونه که شانی برام گفته.ولی چون نیلو نمیدونسته شانی  ماجرا رو برام گفته از ممدی خواسته بیاد بگه... بنابر این زود  سه کاریمو جمع کردم و گفتم هیچی منظورم اینه اینو میدونم ... بهتره این قصه پخش نشه وتو هم فعلن به کسی نگو

نیلو رو صدا زدم  اومد پیشم کفشای ممدی رو گرفتم و با نیلو قدم زنان بطرف جنگل رفتیم. همه ش دنبال کلمه ای میگشتم حرفو شروع کنم ... گفتم: نیلو چن سالته؟  گفت: ۱۸ گفتم: برنامه ت چیه؟ میخوای ازدواج کنی؟ یا هنوز نه؟  نیلو گفت : خوب معلومه اگه مورد مناسب پیش بیاد اره ولی تو این دورو زمونه مگه میشه به کسی اعتماد کرد....یکی از اون نگاها که به پرروها میکنن بهش کردم و گفتم:به کسی نمیخواد اعتماد کنی به خودت اعتماد داری؟ گفت: خوب آره به خودمم اعتماد ندارم... ولی خوب ادم با کسی دوست میشه باید بیاد بهش تجاوز کنه؟  گفتم: مگه جمشید به زور متوسل شد؟ گفت : خوب نه ولی مثه زور بود دیگه ...گفتم:  نمیفهمم بالاخره زور بود یا راضی؟ گفت: از اولش میگم ببین... حرفشو قطع کردم گفتم: نمیخوام از اول تعریف کنی اصن نمیخوام وارد جزییات بشی همینو بگو ببینم جمشید به زور این کارو کرد یا راضی بودی؟ گفت: راستشو بگم؟...!!!! دیگه داشت از عصبانیت چشام میزد بیرون گفتم: مگه قراره دروغ بگی انجوجک؟ معلومه که راستشو بگی.... گفت: خوب من خیلی راضی بودم ولی اون شروع کرد... گفتم : دوستش داری؟ گفت چه میدونم... گفتم : مخت کار میکنه تو اصن یا تعطیلی؟  موقع حرف زدن یه متر زبون داری حالا نمیدونی دوسش داری یا نه؟... فشار خونمو بالا نبر مثه ادم جواب بده ببینم ... میخوای جمشید شوهرت باشه؟  گفت: اخه اون هوسبازه!!! دیگه داشت حرصم در میومد...گفتم:نه اخه خودت اصن هوسباز نیستی؟ ....بالاخره جواب میدی یا همه ش چرت و پرت میگی؟ تنها راه حلت اینه باهاش ازدواج کنی والا شر درست میشه... اگه این خبر پخش بشه فکر میکنی دیگه کسی خواستگاریت بیاد؟... نیلو: باشه خوب میکنم!!  من: چه میکنی؟ نیلو : خوب شوهر دیگه

من:ااا چه خوب شوهر میکنی؟ ... دور زدیم بطرف اردو و بهش گفتم نیلو اون زبون صاب مرده تو دهنت نگه دار این موضوع رو دیگه پیش کس نگو... با زبون خودت خودتو بدنام نکن... اخه سگ مصب تو نمیدونی کجا زندگی میکنی؟ نمیدونی اگه پخش بشه چه بگیر وببندی راه میافته؟

به کسی دیگه نگو بذار اخر اردو خودم به یاسی و یاسان میگم و یه چیز دیگه مواظب خودت و رفتارت باش   نیلو: مگه چکار کردم؟ در مقابل این(مگه چکار کردمش) چه میتونم بگم غیر حرص و جوش برا دختری که نمیدونه چه بلایی داره سر خودشو یه عده ی دیگه میاره؟

اینکه نگران موضوع بودم فقط به نیلو ربط نداشت به جمشید و ابروی خودم بیشتر مربوط بود به خاطر این همه دلیل بود که میحواستم مسئله بیسرو صدا حل بشه ولی اگه همدیگه رو نخوان و به صرف این کار به زور مجبور به زندیگی مشترکشون کنیم چه گناه بزرگی کردیم... از طرفی هم راهی نمونده بود  اخه اگه لو میرفت کشتن جمشید غریب برا خانواده نیلو اسونترین راه حل بود

جمشید رو صدا زدم و رک و راست همه چیز رو براش توضیح دادم  جمشید پرسید: تو هم اینطور فکر میکنی؟ گفتم :چطور؟  گفت :که به خاطر یه همخوابگی یکی باید کشته بشه؟ گفتم: احمق اگه اینطور بود که الان خودم حسابتو میرسیدم در ضمن نوع فکر کردن من هیچ چیزی رو عوض نمیکنه  جان تو در خطره حتا اگه فرار کنی و از اینجا بری بازم نجات پیدا نکردی پس بفکر راه دیگه باش   گفت نظر تو چیه؟ گفتم این جور کارا رو تا اونجا که یادم میاد با ازدواج حل کردن گفت : اخه در حد ازدواج دوسش ندارم  گفتم:در حد همخوابگی چطور؟   مرد حسابی ادم چطور با کسی که نمیخواد زنش باشه میخوابه؟  گفت حالا تو هم هی کنایه بزن!!.. بهش گفتم معلومه تو حرفای منو باور نداری که کنایه هم به قبات میخوره والا اینو نمیگفتی من میگم جونت در خطره تو میگی کسی کنایه بهم نگه؟ گفتم میخوای یه امتحان ساده بکنیم؟ مثلن به گوش یاسی و یاسان برسونیم؟ ... چی فکر میکنی ؟ فکر میکنی اونا میدونن و به رو خودشون نمیارن یا حرمت رفاقتت رو نگه میدارن؟ نه جونم نه عزیزم اونا واقعن نمیدونن.....

 ظهر به درخواست اسکات در چادر اجتماعات همه جمع شدیم و ازمون خواست بگیم کی دوست داره بیاد غار نوردی؟ من اعلام امادگی کردم روبرتو ولدا فرهاد سارا و کاتی ... از گروه ما کسی دیگه علاقه ای نشون نداد...

 

 

زندگی هخامنشی(۱۰)

 

 

زندگی هخامنشی(۱۰)

 

 یه چیزی تو سینه داشت تخته گاز میزد... اهاااا اینه یعنی؟ همونکه ملت اسمشو نبر صداش میکنن؟

همونکه خدا وخرما حالیش نیس؟... نمیدونم..فقط اینو میدونم یه چیزی یه کمی فرق میکنه. ... سریع خلوت کردم با خودمو خیالو دل .. سه جانور از سه دنیای مختلف به درخواست یکی از این وحوش همونجا ظرف سه سوت تشکیل جلسه دادن ۱-دل: جانوری که درخواست تشکیل جلسه فوق العاده کرده ... بعد کوفت کردن دو سه پیک می ناب کله پا شده.. تند میزنه.. یه ور میکشه.. ریپ میزنه خر ریپ

۲-من (بهتره بگم مخ):حیوان خونسرد منطقی که با پیشامد هر وضعیت تازه بی که کسی ازش خواسته باشه خودشو میاندازه وسط شروع به کردن چیزی بنام فکر میکنه (بدبخت به فکر که چقد زیر سلولای مخ سرویس شده؟!!!)

۳-خیال: موجود نامریی نامحسوس که بدستور دل یا مخ ایکی ثانیه کره زمینو صد دور میزنه (گاهی هم سر خود بدون اطلاع اون یکیا پا میشه میره هرزه گردی ) لا مکان است و لا زمان برخلاف رادیواکتویته از دیوار سربی با قطر ۱۰متر هم رد میشه

طبق معمول همیشه وقتا ریاست جلسه افتاد دست مخ و جلسه در حالی که ملت (بقیه بچه ها) حال میکردن تشکیل شد(البته گفتم این اجلاس چنان سریع اتفاق افتاد و چنان با سرعت جمعبندی و خاتمه داده شد که کسی ملتفت نشد... فقط از شانی شک دارم ایشان هم مثه ملات گچ تندگیر بود هم به دلایلی تمام دانگ تو کوک هر ایبسلون حرکات ما) بهرحال موضوع با سوال مخ رسمیت یافت و رو به دل گفت: چه مرگته؟... دل: فکر کنم میخوامش ...مخ متعجب و عصبانی: اولن تو غلط کردی فکر بکنی فکرو فقط من میتونم بکنم دومن بیشتر غلط کردی که میخوایش...مگه نیتروگلیسیرینه؟... دل: اولن خودت غلط کردی عوضی ترسو... دومن در اینمورد خفه نشی خفه ت میکنم... اصن حالا که اینطور شد میخوامش خیلیم میخوامش تخم داری جلومو بگیر...مخ که انتظار این جسارتارو نداشت دهنش از تعجب هم باز شد هم صاف... سریعن به قصد مصلحت اندیشی دست زیر گرفت و کوتاه اومد و سعی کرد با زبان دیگه ای خامش کنه.... تو این حیر وبیر که دل و مخ دس به یخه بودن خیال گریز پای بیحوصله یواشکی در رفت و دور ور شانی شروع به پرسه زدن و کمی هم محو تماشا و حیرانی واینا... مخ ادامه داد:ببین دلجون منظورم اینه که تو با اون تناسب نداری و... دل پرید تو حرفش و گفت:چرند نگووو برا منم فیلم بازی نکن چرا تناسب نداریم؟ چشه مگه؟ یا چمه مگه؟...مخ که حسابی ترسیده بود و میدید دل غریب حرف میزنه گفت: اخه عزیز من پس غرور چی میشه؟  تو با این کارت اونو خورد میکنیییی.... قبل از اینکه دل جواب بده یه جانور مست بنام غرور تلو تلو خوران از داخل سر دراورد و گفت: پلیز پای منو وسط نکشین من هیچم نمیشکنم... وقتی پای عشق و اینا باشه بنده وجود ندارم.. گفته باشم بعدش یه آروق زدو برگشت سر جاش ... دل که حرفای غرورو شنید جری تر شد و گفت: جناب عقل کل میبینم که تنهایییییی!!!

مخ دهنشو باز کرد چیزی بگه ولی آخه چی؟... دهنش همونجوری باز موند... چون من رفتم جلو دست شانی رو گرفتم و کشیدمش میدان رقص اون وسط........ یه لحظه حس کردم انگار یه گله اتیش دستم گرفتم بس که دسش در همین ثانیه داغ شد... صورتش سرخ و صدای طپش قلبش تاسر چشمه میرفت... چی شد یههویی؟... شانی به جای اینکه بخنده بغضش ترکید.. وای!!!!!!!!! خودشو چسبوند به تنم و با صدای بلند بلند گریه کرد!!!... هول شدم نصف مستی از سرم پرید...چی شد یه دفهههه؟؟؟

(اینارو از خودم میپرسیدم ولی... با فشار خفنی که به قفسه سینم به دستم به گردنم میومد جوابشو گرفتم) آآآآخخخ عشق اینه؟ یعنی ادم عاشق اینجوری همونجوری که هست نشون میده؟... اینم برام خیلی عجیب بود چون از وقتی به دنیا اومدم تا اون لحظه ندیدم کسی هر جور هس نشون بده.(تو دیدی؟) همه غرور وتعصب و بقیه مزخرفاشونو به هر قیمیتی هس نگه میدارن و خیلی وقتا دل یه جور هوار میکنه اما صاحبدل برا نگه داشتن غرور لعنتیش یجور دیگه وانمود میکنه. 

پس عشق این خوبیو داره که همه ی ضد ارزشهایی که الکی الکی ارزش شدن موقع عاشق شدن مثه یه قشر نازک یخ بپای عشق خورد میشن..

هق هق میزد و همچین بغلم جاگرفته بود که برا جدا کردنش .. اره برقی لازم بود... اونجا بود که احساساتی شدم ومنم غرورو فراموش کردم و انگار نه انگار اینهمه ادم دور ورمون ساکت و متاثر شدن موهاشو نوازش کردم و بوسیدمش...نیلو و یاسی پابپای شانی گریه میکردن یاسان و نادر شدیدن متاثر شده بودن جمشید لباش میلرزید فقط این وسط یه نفر مثه بچه کوچولوهای هاج واج از این گریه و احساسات سر در نمیاورد اونم ممدی خنگ خدا بود... قشنگ معلوم بود که اوضاع رو درک نکرده و نگرفته چی شده ولی بخاطر اینکه نکنه کسی بهش گیری چیزی نده ادای ادمای غمگین رو در میاورد.. چقد هم مصنوعی.....

میدان را برامون خالی گذاشتن تا پنج .. ده ...پانزده ووو با هم برقصیم ... شانی یواش یواش ارام شد و لبخند میزد... ولی از ته دل... یعنی هر لبخندش قد سه تا قهقهه بلند شادی توش بود ... مستی داشت میپرید اما نشاط و سرمستی بجا بود... قد یه انباری سه در چهار عواطف قلبی رد وبدل شدو کلی گرمک لاو ترکید...

همه ارام شده بودن و انرژیها تخلیه شده بود اساسی. غیر از نیلو که همچنان گریه میکرد و هق هق میزد .به نوبه هر کی رسید مشتی  دلداری تحویلش  دادن وبه زبونهای کردی و فارسی و حتا بیزبونی وبرخی اصطلاحات آنگولایی دعوتش به ارامش کردن ولی مگه کوتا میومد؟ دختره گیر داده بود پایههههه اونقد ادا اومد و گریه کرد که شانی هم دستی به سر و گوشش کشید و کمی در گوشش نجوا کرد ... ولی یاللعجب که به جای اروم شدن خودشو انداخت بغل شانی و گریه ش شدیدتر شد!!!!

نفهمیدیم چی پچ پچ کردن که دو تایی راه افتادن و قدم زنان مسیر جنگلو در پیش گرفته و از چشم نا پدید شدن... پسرا هم یه دونه نمد رو تراس در غار پهن کردن و بساط حکم و شلم(بازی با پاسور) روبرا شد... طبق معمول منو ممدی یار بودیم روبرو هم جمشید و یاسان ... نادر هم که مشغول فلوت زنی تمرینی خودش بود و هر از گاهی از رو شونه یکی دستشو یه دید میزد و خالاشو به طرف مقابل لو میداد فرقی هم نداشت براش که به ضرر کی و نفع کی داره لمپن بازی درمیاره...

یاسان به نادر که خارج از حلقه ی بازی بود دستور داد(حرف زدن عادی یاسان مثه دستور دادن بود.مخصوصن حالا که رئیس هم بود) که بره دنبال دخترا زیاد از اردو دور نشن    ...نادر گفت:چیکارشون داری بذار بتابن کجارو دارن برن؟ همین دوروران. یاسان گفت:نادر بهت میگم برو یعنی برو... نادر:اخه عزیز من اونا اگه اون طرفا منو ببینن بهشون برمیخوره ... میگن گوسفندیم که چوپان بخوایم؟   یاسان:اگه اینو بگن بهتر از اینه مشکلی براشون پیش بیاد برو دنبالشون!!!نادر: یاسان جان شرمندم یکی دیگه بره من معذورم... یاسان با عصبانیت پاسورارو کوبید زمین و پاشد یخه نادرو بگیره که من و ممدی پادر میانی کردیم و یه کم ارومش کردیم.. ولی همچنان سه پیچ زوم شده بود رو این جمله "یا میری یا بزور میفرستمت" نادر هم که بهش برخورده بود لج کرده بود که نمیرم هر کاری ازت میاد بکن....نادر روشو کرد به من گفت تو یه چیزی بگو... من بخاطر ارام کردن جو که یه کوچولو هنوز تحت اثر الکل هم بود گفتم: یاسان سخت نگیر دخترا میتونن از خودشون دفاع کنن نگران نشو شانی رو که دیدی شبانه تنهایی تا نام تنگ(اسم یه دره زیر پای قلارنگ که دور هم بود رفت... یاسان گفت:بعله و همون بود که از اسب افتاد و سرش آش و لاش شد !!! به نادر هم گفتم: وقتی کسی رو رئیس میکنیم معنیش اینه؟ ... خوب بهت میگه برو یه سری بزن برگرد دیگه...

 ممدی هم نطقش گرفت و گفت شاعر میگه...یاسان پرید وسط حرفش ول کن بابا تو هم با این شاعرت حالا وقت لودگیه؟...یاسی که اونور ساکت داشت چیز مینوشت بقصد ارام کردن یاسان دخالت کرد و گفت :کوتا بیا برا قلبت بده !! و یه چشمک به یاسان زد که زیاد تاثیر نکرد... نادر رو قانع کردیم که دستورو انجام بده... نادر با نارضایتی وبی میلی پاشد و رفت دنبال دخترا که یه ساعتی از رفتنشون میگذشت... و یاسان بعد از او هنوز هم داشت غر میزد.............اینجور مواقعی تنها چیزی که کمی اثر داره همدردی با ادم عصبانیه و بعد کم کم ارام کردنش... نه نصیحت بدرد میخوره نه جروبحث که لجوجتر میکنه طرفو...

در همه ی این احوالات جمشید کسل و نگران به نظر میرسید و دل و دماغ شوخی یا بگو مگو نداشت... انقد که بقیه متوجه شده بودن ولی گذاشتیم بحساب اینکه نیلو گریه کرده لابد اینم پکر شده!....

پنج-شش روز از شروع اردو گذشته بود ولی همش با اتفاقای نسبتن بزرگ و بیشتر خراب کننده روحیه انگار این سفر نحس بوده... هر چند که خود من از این اتفاقا زیاد شاکی نبودم و میذاشتم به حساب وجه پیش بینی نشدگی چنین اردوهایی که تکرارشون واقعن درس میداد به ادم اسیدی...میگن در سفر ادم چهره همسفراشو خوب میشناسه...از طرفی بروز این حوادث تجربه های با ارزشیه که شاید شانس لمسشونو هیچ جا غیر اینجور جاهایی بدست نمیاری پس هرچه پیش آید خوش آید...

از بوی بد عرق و دود بدن خودم به این نتیجه رسیده بودم که اگه بناس چند روز دیگه هم ادامه داشته باشه این سفر باید فکری برا حمام بچه ها بخصوص خانوما که به این مسئله حساسترن بکنیم ...

ممدی و یاسان و یاسی رو بردم سر چشمه و بدنبال راه حل فنی برا گرم کردن اب شروع به مشاوره و طراحی کردیم با امکانات ناچیزی که داشتیم کاری نمیشد کرد .بعد از رایزنی و کلی مذاکره جوی باریک و مجزایی از چشمه به سمتی با زاویه حدود سی درجه نسبت به جوی قبلی موجود بطول ۱۰-۱۲ متر کندیم (از کارد سنگری و بیلی که از چوب شبیه پارو ساخته بودیم استفاده میشد) انتهای جوب بزرگترین قابلمه مان را طوری چال کردیم که اب جوب فقط تو اون میریخت بعد زیر و اطراف قابلمه را مثل تون حمام بشکل اجاق صحرایی جایی برای اتش دایم ساختیم. حدود یک تا دومتر بعد از مخزن (قابلمه کذایی) که به یک ابشار مانند منتهی میشد سنگ چین کردیم و یک چیت بزرگ(دیواره سبک بافته از نی و نخ پشمی دستریس۹ مثل پرده های پلاستیکی جدا کننده حمامها دورش پیچیدیم و به این وسیله اب بعد از گرم شدن داخل قابلمه سر ریز میکرد و از جوی کوتاه کف سنگ چین شده میرفت روی سر ابشار و مثل دوش میریخت رو سر اطاقکی که با چیت درست کرده بودیم....

هیزم خشک زیادی داشتیم... روشن کردم و به عنوان ازمایش و افتتاح یه حموم کردم ماهههه  (جات خالی)... همچین که تنی به اب ولرم سپردم  روحم تازه شد چه تازه شدنییییییییی اما موقع خشک کردن سردم شد اقا سرددددد...بگذریم

 دیگه داشتیم به تاریکی هوا نزدیک میشدیم که سرو کله شانی و نیلو پیدا شد اما از نادر خبری نبود شانی و نیلو مغموم و تو فکر و خسته بنظر میرسیدن... بدجوری تو لاک خودش بود نیلوو حتا شانی... یاسان پرسید پس نادر کو؟ شانی:ما باید خبر داشته باشیم؟...من :دنبال شما اومد طفلکی که... ممدی حرفمو برید و گفت: که لولو یی چیزی باهاتون لی لیی چیزی نکنه؟؟؟ نیلو:غلط کرده ... بیخود اومده دنبال ما همون بهتر که ندیدیمش اگه میدیدیم که حسابشو خودم میرسیدم!!!!... یاسان:حالا چرا قات میزنی من فرستادمش ... خوب نگران بودم  بیاو خوبی کن...نیلو: تو بیجا کردی... مگه بچه بودیم ما؟ دوباره جو داشت متشنج میشد ... توپیدم به ممدی و گفتم: حالا تو لیچار نمیاومدی لال از دنیا میرفتی ابلیس؟ ... بسه بابا همه ش به سر و کول هم میپرین... دوباره ممدی قطع کرد حرفموو گفت:مثه سگ و گربه اااا چه معنی داره؟؟؟ و چون عصبانیت منو دید در رفت

گفتم :حالا بیخیال یه فکری برا نادر بکنیم ... شب بشه باز درد سر داریم ها ... یاسان حس مسئولیتش بجوش اومد و گفت من میرم دنبالش... کمی مکث کرد و گفت میای یاسی با هم بریم؟... یاسی نیشش تا گوش باز شد و گفت نچ اقای رئیس من از تاریکی میترسم... این شوخی یه کم جو بگیر وببند رو عوض کرد و ناخن زدیم برا دعوای یاسان و یاسی.. متلک بود که نثار زوج جوان میشد و سریع یار کشی مخصوص چنین اتفاقاتی شروع شد من طرفدار یاسان  بقیه طرف یاسی .. یه بلبشویی شد بیا و ببین حوراک خنده روبرا شده بود در حد فیفا... همه میدونستن نظر جناب یاسان از در خواست همراهی همسر گرامی چی بود...یاسی به مشنگی زده بود خودشو اساسی و... اشک یاسان داشت در میومد از اینکه تیرش به سنگ خورده بود از یه ور چیزی از یاسی نماسید تو تاریکی شبو جنگل و اینا.... از یه ور روگیر حرف نسنجیده خودش که گز نکرده بریده بود وحالا مونده بود توش خفن...خلاصه....

کلت منو گرفت و سوار اسبش شد و با نگاهی غضبناک به یاسی که خیال حال و هولشو مالیده بود به تاخت رفت... منم یهو پریدم گردن ممدی غافلگیر شده رو گرفتم و: ... خوب به کی تیکه انداختی؟... ممدی:وای ددم وای... ماماننننننننن ... اقا به جون یاسی  جمشیدو کفن کردی به تو نبودم ... کمککککک ... ول کنش نبودم باید میخوابوندمش مثه مادرهای ژاپونی که بچه شونو در کونی میزدن با یه ترکه  باسنشو مار مار میکردم... ممدی همچنان التماس کنان دری وری گویان  با یه حرکت از دستم در رفت و پشت شانی قایم شد!!! شانی هم دستاشو به نشونه دفاع از اون به اطراف باز کرد منم تو رودرواسی این بغل باز... چکار کنیم دیگه دیگه؟؟؟؟

شانی تا چشمش به حموم صحرایی افتاد از خوشحالی جیغی کشید و گفت: ککدوم قربونش برم اینهمه مهربونی خرج کرده؟؟؟؟... برام حموم درس کرده الهی بعدن جبرانش کنم روزی سه دفه قربونش برم؟؟؟

ممدی گفت: کار جمشیده دیگه خود دانی!!! میخوای بازم قربونش بری تعارف نکن.... همه زدن زیر خنده و شانی: چرند نگو ممدی اخه جمشید از این دوشای جکوزی سر خود دیده تو عمرش حیوونکی؟... مامانش قربونش بره اون اصن وقت این کارارو داره تا موس موس دنبال دختر بچهها مونده؟... این حرف شانی با لحن خاصش یه دفه یه شوک بهم وارد کرد مثه۶ ریشتر زمین لرزه... نمیدونم چرا یهو اینهمه ترس که نه وحشت ورم داشت... این حس ششم مرده شور برده من خیلی وقتا تو هوا بوی یه چیزایی رو می قاپه... بهر حال چیزی که تو سرم جرقه زد از بس حال به همزن و خونین بود که خدا خدا میکردم کاشکی این یکیو دیگه اشتباه کنم و این حدس خاک تو سر از مخ اشغالم بره بیرون...کلافه شدم و یدفه کلهم دل و دماغم قهوه ای شد... انگار شانی هم متوجه تغییر حس و حالم شد چون با نگاه تاسفباری نگام کرد و با همون راز نگا بهم گفت اره بدبختانه درس حدس زدی... وایییییی... بازم برو خودم نیاوردم که بقیه متوجه بشن ولی عجله داشتم بی که توجه کسی جلب بشه شانی رو بکشو گوشه ای ازش بپرسم..... تا بالاخره فرصتی دست داد و اون که خودش از نگام به کلافه گی وحرص جوشم پی برده بود برا توضیح دادن وقتو تلف نکرد

شانی:آره عطا حدستو از اون حالت چهره ت تشخیص دادم بدبختانه درست حدس زدی... منو میگی انگار یه بشکه اب یخ رو سرم خالی کردن ... حالم شد حال عزیز مرده ها و حس بپام نموند... گفتم :اخه چرا کی؟ چطور؟ به همین سرعت؟... شانی: دیشب وبا اون زبون چاپلوس جمشید و امادگی این بمب منتظر انفجار... بهرحال این اتفاق افتاده... تو چرا اینقد خودتو ناراحت میکنی بدرک... لایق پیامداشن دوتاییشون... من: لامصب درسته اینو من نیاوردم و راضی هم نبودم زن بیاد همرامون ولی بهر حال امانت بود دست همه ما بخصوص خواهر خاک تو سرش چرا مواظب نبود؟... شانی: کاریه شده عطا بشین یه فکری بکن بدبختی ببار نیاره... گفتم :من بشینم فکر کنم؟ چه فکری ازم ساخته س؟ کیا میدونن؟   شانی : فقط من و تو و خودشون... راستش وقتی اونهمه گریه کرد حسی بدی بهم میگفت که از چیزمهمی ناراحته این بود بردم کمی ارامش کنم ولی اصلن کنجکاوی نکردم که حرفی ازش بکشم خودش گفت.

به شانی گفتم برو این نیلو احمقو پیدا کن بهش بگو فعلن برو خودش نیاره که نادر و ممدی و یاسان بفهمن تا ببینیم چه خاکی میشه تو سرشون بریزیم... احمقا فکر کردن اینجا فرانسه س؟ ... اگه بابای نیلو بفهمه؟... داداش و فامیلاش؟ ... جمشید الاغو مثه بز سر میبرن.. الکی گرفته موضوع رو...

جمع شدیم در چادر و غار دور اتیش بزرگی که روشن کرده بودیم و منتظر یاسان و نادر بودیم ولی من راستش شدیدن غرق فکر مسئله جمشید و نیلو بودم... بنظر میرسید جمشید هم یه کمی به عمق غلطی که کرده پی برده چون نوعی هراس و دلهره از صورتش پیدا بود... تو خودش کز کرده بود و به هیچکس نگاه نمیکرد انگار از نگاه سرزنش بار همه میترسید. جالب اینجا بود که هیچ نوع دلسوزی یا همدردی در رفتار و نگاه نیلو نسبت به جمشید وجود نداشت. واستنباط همین موضوع حس نفرتی را نسبت به نیلو در من ایجاد میکرد.... پیش خودم فکر میکردم... جمشید که قطعن بزور به نیلو تجاوز نکرده. و این عمل بدون مقدمه و ابتدا به ساکن هم نبوده .. مشخصه که متعاقب یک ایجاد علاقه و دلبری دو طرفه کار به جای احساسی  کشیده و شده انچه که نباید میشد... حالا این درسته که یه طرف ماجرا خودشو کنار بکشه و همه ی تقصیر رو بندازه گردن طرف مقابل؟... این خودخواهی محضه. با اینحال میدونم که بیشتر تقصیر به گردن جمشید هوسران و شهوت پرسته که به همین راحتی تسلیم فشار احساسات سکسش میشه و اصلن به اخر کارش فکر نمیکنه.... اینجا جمشید دو جرم مرتکب شده یکی خراب کردن همه ی ما که شاید این فکرو در دیگران بوجود بیاره که اصلن چنین سفری را بخاطر هوسرانی و بکن بکن راه انداختیم...یعنی در واقع خیانت به اعتماد بقیه دوستان... یکی هم به خاطرهم سوءاستفاده از علاقه دختری که در اجتماعی زندگی میکنه که همون سه قطره خون ابرو و شخصیت و اینده شو اینرو اونرو میکنه... ادمی که نمیتونه احساسات تحریک شده شو کنترل کنه بهتره به دخترا نزدیک نشه...جمشید فکر کرده اینجام همون شمال شهر تهرانه و این دختر هم یکی از همونا که روزانه مثه روال دستشویی رفتن زیر اینو اون میخوابن....

  دیگه داشتیم از دیر امدن نادر و یاسان نگران میشدیم که صداهای در همی  از سمتی که منتظرشان بودیم شنیدیم و صدای پارس یکی دو سگ...!!۱؟؟ چی شده؟ این سگها تو این کوهستان از کجا اومدن؟ دل تو دلم نبود حس میکردم باز اتفاقی افتاده... باز چیزی رخ داده

بالاخره رسیدن اما تنها یاسان و نادر نبودن ۲مرد و ۲زن همراهشان بود و سه قلاده سگ !!!!

پایان قسمت دهم

دوستان خوب نظرتون رو بنویسید و لطفن حتمن ادرس بذارید کامنت بی ادرس رو نخونده پاک میکنم  تا کسی که ناچارم کرده رو نظرات تایید بذارم مطمئن بشه دری وریاش (فحش) هیچ تاثیری نداره ونه خونده میشه نه تایید