زندگی هخامنشی(12)

 

موقع ثبت نام برا افراد اماده ی غار نوردی شانی نگاه استفهام امیزی به من کرد وقتی نگاهش طولانی شد گفتم: چی میگی؟... گفت :منم بیام؟!! با تعجب بهش گفتم خوب چرا اینو بمن میگی؟ اسکات داره اسمارو مینویسه که؟... گفت: خودتو به اون راه نزن منظورم اینه از نظر تو مانعی نداره؟ .. راستش هم بهم برخورد و هم تعجب کردم گفتم: چه ربطی داره ...گیرم که مانعی داشته باشه... تو چرا از من اجازه میگیری؟ گفت: چون نظرت برام مهمه!! گفتم: نه عزیز گمونم توقع داری متقابل باشه بهمین دلیله که اجازه میخوای...گفت : خوب راستش اره ولی فعلن تویی که باید نظر بدی... گفتم : همینجا صبر کن گفته بودی که اگه کسی نخواد زندانیت کنه؟ یادته؟ این یه نمونه از همون زندانهای کوچیکه که من ازش فراریم گفتم که دیگه یادت نره. الانم بخودت مربوطه... شانی اسم نوشت ولی از لحن من زیاد خوشش نیومد اگرچه بروز نداد..

اسکات تجهیزات طناب ماژیک قلاب کلنگ مخصوص کلاه چراغ دار و ... رو بینمون تقسیم کرد و پرسید غیر از خودم کسی هست بخواد جلو دار باشه؟ کسی داوطلب نشد فقط من گفتم حاضرم طلایه دار باشم ترتیب را اینجوری تعیین کرد عطا - روبرتو شانی سارا فرهاد ولدا کاتی و عقبه هم اسکات بعضی از جمله شانی روبرتو ولدا اعتراض کردن و ترتیب به شکل جدید شد من -شانی روبرتو- ولدا-فرهاد سارا کاتی اسکات-جالا .. این ترتیب مال زمانی بود که معبر تنگ بشه ودو نفر نتونن با هم برن

پیجری به ممدی داده شد تا در شرایط بد که احیانن کسی دچار نفس تنگی بشه بقیه رو به کمک بیاره و بدینوسیله راه افتادیم برا حمله به غار ( البته یک جفت کفش مخصوص از خانم ولدا گرفته بودم) و سبک و قبراق جلودار گروه شدم

ورودی غار بهیچ وجه به غار شباهت نداشت . یه سوراخ تنگ که به لانه ی روباه میمانست برای ورود فقط میشد سینه خیز رفت... اوایل دهنه غاری که زیاد عبور و مرور نداشته باشه خطر ناکه واحتمال وجود حیوان وخشی یا مار و عقرب زیاده ولی هر چه به عمق بری امکان وجود جاندار کم میشه...

با احتیاط خودمو جمع کردم و بنرمی داخل غار خزیدم درست مثه سوسمار حالت سینه خیز تا ۴-۵ متر ادامه داشت بعد کم کم فضا گشاد میشد اما هنوز نه اونقد که سرپا واسی(این دهنه ی تنگ وشکل غیر عادی ورودی دلیل اینکه این غار ناشناخته مانده رو برام توجیه میکرد) به سرمای هوا اضافه میشد ولی اثری از کمبود هوا نبود البته هنوز اوایل غاری بودیم که عمق و مشخصاتش کاملن مجهول بود شاید هم از معدود ادمهایی بودیم که به این غار وارد شدیم. کم کم به فضای غار اضافه میشد تا جایی که سرپا بصورت خمیده میشد راه رفت اولین کلاف طناب برنگ زرد که سرش دست من بود تمام شد .این یعنی بیست متر وارد غار شدیم احساس کردم پام رو دارم جای خیس میذارم با هر گام خیسی بیشتر میشد تا جایی که عملن وارد حوضچه کوچکی شدم که عمق کمی داشت. با تکان طناب به همه هشدار یک دادم که کاش نمیدادم(قرار بود با هر تغییری در وضع عادی هشدار بدم انواع هشدارها هم به شدت تغییر یا خطر بستگی داشت) با تکان طناب پشت سریها به پچ پچ افتادن و و سکوت ناشی از ترس ورود به جای ناشناخته شکسته شد و هشدار سبب شد شانی که پشت سرم بود بازومو سفت بچسبه ... خوب عادی بود ترس از اخطار!!! برا دختری که بهر حال قد من کوهنوردی نکرده بود.

به شوخی و زحمت خودمو از دستش خلاص کردم و گفتم اینجوری باشه میگم کاتی بیاد جات ها...گفت: کاتی غلط کرده بیاد جای من مگه شهر هرته...میخوای من برم پشت سر کسی دیگه؟ گفتم : اگه دوس داری برو ... هیچوقت هیچکس را به زور و خواهش نگه نمیدارم گفت: حالا چی میشه کمی ناز کشی کنی؟ گفتم: بستگی داره چقد جنبه داشته باشی بعضیا اصلن ندارن جنبه شو  با اولین ناز کشی همچی گندی میزنن اونورش ناپیدا ...داشتیم با نجوا با هم گپ میزدیم که اسکات از پشت سر گفت شما دو تا نمیتونین ساکت شین؟ ....گفتم :اقای اسکات غار نوردی میریم یا سرقت شبانه؟ چرا ساکت باشیم اسکات گفت تمرکز بهم میخوره با حرف زدن گفتم: اون تمرکزی که با حرف بهم میخوره بدرد نگهداری نمیخوره.. بیخیال شو

از برکه اب گذشتیم و در مقابل اولین سه راهی به انتخاب شانس یکی از مسیرها رو رفتیم  ولی خیلی طول نکشید بفهمیم بن بسته برگشتیم مسیر دومو دنبال کردیم مسیری که با شیب تندی در حد عمودی به پایین میرفت. چند متر اول این مسیر به عبور ازداخل یک بشکه کج شباهت داشت. پیش از ورود به شانی گفتم بهتر نیست برگردی؟... بنظر سخت میرسه گفت: عمرن ... چی خیال کردی؟ حرفش تمام نشده بود که پاش لیز خورد و داشت با سر تو سولاخی بشکه سقوط میکرد که گرفتمش وبشدت کشیدم عقب که ارنجم خورد به سنگ بزرگی و.... ولی ولش نکردم که.... کشیدمش بالا و گفتم: هیچی همینو خیال کردم که آرنجم سرویس بشه .... شانسی بود دستم  نشکست ولی درد گرفت چه دردییییی... از پشت سر دستورامد حرکت کن راهو بند اوردی... چندشم شد ولی چکار میشد کرد؟

از شیب تند پایین رفتم و زانوی لرزان شانی رو هم گرفته بودم میگفت کج بریم... هنوز این جمله را دوست دارم قد مثلن جمله ای از کتاب مقدس عشق( کج بریم) یا (عطا جونی کج بریم) .....................به تالار بزرگ وسیعی  رسیدیم ...تالاری با ابهت قصر شاهان حالا ۳ طناب بیست متری به ۳ رنگ تمام شده بود... سرد بود در حد لرز ولی هوا جریان داشت بدنه تالار پر بود از سوراخ کوچک و بزرگ چراغ رو گرداندیم بدنبال راهی برا ادامه... انگار نبود.!!! بیشتریاش ته ش پیدا بود بعضی رو با ازمایش فهمیدیم ... دو ساعتی بود میامدیم.. نشستیم به نهار و رفع خستگی با اتش زدن بسته ای ذغال جکسون گرمای  بگی نگی ایییییی....فکر میکردیم چکار میشه کرد ... روبرتو همچنان داشت دنبال سوراخ سنبه ی عبور میگشت وسرک میکشید گاهی میرفت و کلی طول میکشید برگرده ...دیگه طنابشم ول کرده بود ولی این دفه زیاد طول کشید رفتنش ... ولدا نگران شد و میخواست دنبالش بره ولی از کجا؟ صداش کردیم اما جواب نداد بازم بازم..!!! ما هم داشتیم نگران میشدیم...ولدا داشت خودشو میباخت به اسکات التماس میکرد که یه کاری بکن ولی اسکات درشت جواب میداد... تقضیر خودش بود کی گفت بره؟...ولدا گفت:  یعنی کاری نمیکنی لعنتی؟....برگشت طرف من ولدا رسمن داشت گریه میکرد... دلم سوخت ولی نمیخواستم اسکات رو سر لج بندازم حتا میخواستم ولدا رو اروم کنم... گفتم:اسکات اجازه بده من برم دنبالش... اسکات گفت: تو لطفن قهرمان بازی در نیار گفتم :چشم ولی زودتر باید کاری کرد... سر طناب رو داد دستم و گفت سه طناب بیشتر حق

نداری بری در هرصورت بر میگردی..با امید اینکه ۶۰ متر دور نشده باشه راه افتادم ولی از کدوم سوراخ ؟مشغول گشتن شدیم چاره ای نبود... بالاخره پیداش کردم و برا اینکه برنگردم داد زدم پیدا شششددد

سنگ پا چقد سوراخ داره؟ اونجوری بود بدنه غار ... پوشیده از سوراخ بزرگ وکوچک... بعضی رو میشد رد شد بعضی رو نه... پسر خوبی بود روبرتو دلم میخواست پیداش کنم چراغ پرنوری داشتم و در ظلمات تاریکترین شبان غار بلطف نور نگاه میکردم و بو میکشیدم(قبل ازخرکت گفته بودم به گروه ادکلن یا عطر هرچی دارن بریزن رو خودشون و حالا بدرد میخورد...)

نیم ساعتی میشد دنبال روبرتو بودم و بنظرم رسید بوشو میشنوم بو بو بو میکشیدم  مثل سگ... صداش زدم روبرتوووووو.... جواب نمیومد بنظرم رسید شلیک کنم ولی ترسیدم جایی ریزش کنه یا صدای بدون دررو شلیک کرم کنه ...در جای بسته  حتا یه گلوله کلت موج انفجاری درست میکنه که خطر پاره شدن ریه هست گوش که جای خود دارد

پیجرم پارازیت داشت ولی میشد به ولدا بگم بوشو حس میکنم... چه شادی کرد !!!نمیدانم چی میگفت ولی( لابد به ایتالیایی میگفت دردت بجونم دیگه..!!!) یا چیزی تو این مایه چه میدونم

داشتم تجسم میکردم حالا شانی چه حس بدی داره از لحن قربون ضدقه امیز ولدا...هلاک نشه خوبه.. از سوراخ گشادی بزحمت رفتم داخل دنبال بو ی ضعیف بیشتر پایین میکشیدم خودمو وایییی چه باد سردییی ...!!!اخه این باد سرد از کجا میاد؟؟؟؟ یعنی میشه؟؟؟ ولی نه خیلی بعیده... شیب رو به پایین داشت تند میشد حس میکردم بطرف مرکز زمین کشیده میشم یاد علمی تخیلیهای ژول ورن می افتادم

با پیجر اطلاع دادم طنابم تمام شده طناب اضافه کنید ... درکمال تعجب اسکات دستور برگشت داد!!! مگه میشه؟؟؟؟ گفتم برنمیگردم برا روبرتو اتفاق بدی افتاده لابد ... اسکات داد زد برگرد داد زدم برنمیگردم و صدای جیغ ولدا از پیجر که سر اسکات داد میکشید!!!.... چه بلبشوییه اون بالا؟؟؟پارازیت و بعد سکوت...طنابو امتحان کردم دیدم میاد این یعنی ولدا پیروز شده ادامه دادم  پایین رفتن..جلوتر سختتر میشدعمرن اگه دخترا بتونن بیان پایین اگرم بیان دیگه بالا امدنشون محال میشه ... من هنوز نمیدونم سر روبرتو چی اومده و اصلن کجاس؟

 بازم خوردم به تنگنا جایی که باسن سارا ازش رد نمیشد!!!یه دفه روی دیواره تنگ قرمزی کمی خون دیدم... اخی طفلکی روبرتو زخمی شده؟...چیزی نیس لابد ارنجش ساییده شده دیوار غار (دلداری بخودم میدادم) ولی مطمئنم از اینجا رد شده یه طناب تموم شد من هنوز پایین نرسیدم انگار دارم تو چاه عمیق با دیوار سنگی میرم اونم نه صافو صوف ...

با مکافات ته چاهی رسیدم که بیشتر از ۵۰ متر ژرف بود و اون پایین دوباره یک غار خیلی بزرگ و فضای وسیع قد میدان کوچک سر چار راه با همه ی حنجره روبرتو رو صدا کردم... فقط پژواک صدای خودم بود برگشت...پیجر دمبدم ازم میخواس گزا رش بدم و منم کوتاهی نمیکردم ولی هنوز نتیجه ای نبود گزارش کنم ... ولدا دیگه بیتابانه گریه میکرد... آخ چه حالی میده کسی برات گریه کنه ؟!!! چه حالی داره اینقد تو دل وروح کسی باشی که بیریا بی تظاهر و دغل برات زار بزنه ... خوش بحالت روبرتو....(اینارو تو دلم میگفتم فکر نکنی دیونه شدم و دری وری میگم)

بازم چاله چوله بازم سوراخ سنبه بازم بدنه مجوف غار بزرگ و کوچک بازم تردید و شک..از کجا برم؟

موقعیتم را گزارش کردم ... فرهاد پرسید بیاییم ما؟ گفتم نمیدونم  ولی اگه اومدید سارا رو نیار گفت:چرا؟گفتم: یه جا یی غارتنگه باسنش رد نمیشه.. گفت از کجا میدونی؟ گفتم:وجبش کردم... گفت باسن سارا یا غارو؟ گفتم :هردو رو!!!.... صدای خنده همه رو شنیدم غیر از شانی... وای خدا بخیر کنه

این همون شانی بود که ازاد فکر میکرد و بنا نداشت کسیو زندانی کنه یا تعصب بخرج بده... اطمینان دارم از چنین شوخیهایی که به دختر دیگه مخصوصن (خوشگل)ربط داره ناراحت میشه وشد....

میدونستن روبرتو رو پیدا نکردم اما میدونستم تا اینجای کار ردشو درست اومدم ...دوسه دور کامل محوطه رو با نظر معاینه و بررسی وهم بدنبال رد واثری از روبرتو گشتم اما جا تر وبچه خالی دو تا معبر که احتمال بن باز بودنشون بیشتر بود پیدا کردم و علا متگذاری کردم (با ماژیک مخصوص) سومین سوراخ رو به دنبال راه میگشتم که چند تا استخوان پوسیده قدیمی که مثل جنین شکم زن حامله در خودش جمع شده بود پیدا کردم یه لحظه از ترس عقب کشیدم بعد دوباره به سوراخ نزدیک شدم و نور چراغ قوه رو به گوشه و کنار سولاخی تابوندم بیشتر بود .... تعدادی اسکلت نیمه ناقص و در هم که اینجا و اونجای سوراخ چیده شده بودن... معلوم بود که اسکلت ادمن ولی اخه اینجا چرا؟ و مربوط به چه کسی و چه وقتی؟  دس نزدم بلکه اسکات یا فرهاد اطلاعات بیشتری داشته باشن... با دیدن این استخونا تو این سولاخی بقیه سوراخها رو با دقت بیشتری میگشتم و.... بله دو سه وچار سوراخ دیگه در گوشه های روبرو و متقارن غار پیدا کردم که همگی از اسکلت ادم پوشیده بودن نمیشد تشخیص داد چند نفر  ولی زیاد بودن.... یعنی ممکنه اینجا یک گورستان قدیمی زردشتی باشه؟ و اگر اره ورودی دیگه ای هم دارهیا همونه که ما ازش اومدیم تو؟ اینا و سوالای دیگه مخمو احاطه کرده بودن....

وجود اینهمه اسکلت که غار را شبیه گورستان کرده بود و وجود هوای نسبتن تازه در این عمق از دل کوه متقاعدم کرد که این غار قطعن  دست کم دو در ورودی در دو جهت متقایل داره که باعث کوران هوا ومدخل حمل جنازه بوده و گرنه اون دری که اومدیم تو اونقد گشاد نبود که بشه ازش جنازه عبور بدن بیارن تو شایدم در یا درهای دیگه بعلت طبیعی مثه زلزله بسته شده باشن.. ولی اخه هوای تازه از کجا میاد؟

غارنوردا میدونن در اعماق سیصد چهارصد متری یا هوا نیست یا گازهای شیمیایی دل زمین متصاعد میشه که نمیشه توش نفس کشید ولی اینجا اینطور نبود

مدت زیادی انتظار کشیدم تا گروه با تعقیب طناب که یکسرش دست من بود رسیدن نفر اول فرهاد بود که با اون هیکل درشت زخم و زیلی شده بود تا رسید پیش من دومی سارا بود که له له زنان و خسته اما خوش اخلاق و شوخی کنان وارد شد سومی ولدا ناراحت و افسرده بخاطر روبرتو چهارمی شانی بود که سعی میکرد نشون نده که از شوخیای من دلخور شده ولی شده بود چهارمی اسکات مغرور و خودخواه و اخری جالا بود... بعد از معاینه کامل اسکلتها توسط همه شور و رایزنی براه افتاد که با جیغ و عصبانیت ولدا نیمه کاره  رها شد داد زد : همتون برید گم شید روبرتو گم شده شما از اسکلت حرف میزنید!!!؟؟؟ منکه حسابی جفت کردم... ماده پلنگ عصبانی ندیده بودم...نوعی احترام امیخته با ترس از عصبانیتش وحس شرمنده گی ازاینکه کاری از دستم نیامده بود مجموع احساساتی بود که در مقابل این ماده پلنگ وحشی و خشمگین بر من حاکم بود... حالا که اینقدر علاقه مند و نگران روبرتو میدیدمش خوشگلتر مینمود در نظرم ...چراشو نمیدونم  فقط اینو میدونم از روزی که خودمو شناختم همیشه گرایشی به سنت و زندگی طبیعی عشق طبیعی زیبایی طبیعی و حتا اروتیک طبیعی داشتم...به این معنا که از رنگ تصنع و تظاهر و پز بیزار بودم بیزار بیزار بیزار!!!

شکوه و زیبایی استلاگمیت واستلاکتیکهای کف وسقف غار و دخمه های گور مانندش خیلی کمتر از نگرانی واندیشناکی بخاطر روبرتو و ولدا برام اهمیت داشت.اصن اونقد در تکاپو راه چاره بودم که انگار حسادت شانی برانگیخته میشد... چرا؟ لابد پیش خودش فکر میکنه تعلق خاطری به ولدا پیدا کردم در حالی که اینطور نبود... شانی منهای این حس نوظهور حسادت از هر لحاظ بر ولدا برتری داشت بخصوص زیبایی طبیعی که ایده ال من بود و از اون مهمترش صداقت و یکرنگیش بود ...وگرایشش به فروتنی و افتادگی و راستگویی... واقعیت اینه اغلب خانمها ابایی ندارن دروغ بگن غلو کنن وبا نقشه و حیله نظر کسی رو جلب کنن (هرچند هیچوقت اقرارش نمیکنن) واین نهایت نفرت رو در طرف ایجاد میکنه حتا اگر نه امروز... بالاخره طرف میفهمه هرچند خودشو به حماقت زده باشه هرچند نخواد دم به دقیقه به رو طرف بیاره که بابا کشتی منو از بس که به هر مناسبتی از خودت تعریف کردی  از بس نقشه کشیدی و با ریا اومدی جلو بسه دیگه کوتا بیا...ووو خلاصه اینکه اگه یه خانوم بدونه نفس یکرنگی و راستگویی در هر شرایطی چقد تو دل طرفش جاش میده هیچوقت دروغ نمیگفت... (حالا چه وقت این حرفاس ؟؟؟!!! وقت گیر اوردم؟؟؟) برو یه فکری برا روبرتو بکن

گفتم: اقای اسکات من سه سوراخ یا معبر که بنظر میرسه ادامه دارن پیدا کردم پیشنهاد میکنم سه گروه بشیم و هرگروه از یکیشون بره  سر طناب هر گروه رو به سنگی  داخل همین غار میبندیم و قرار میذاریم مدت معینی بعد برگردیم اینجا.. موافقی؟

اسکات گفت: اقای عاطا من دنبال ادم خودسر و بی نظم نمیگردم ایشان باید خودش برگرده و بعدشم تابع دستور ریس باشه... گفتم: اقای اسکات نمیشه به خاطر یه قانون شکنی کوچک از جان یه نفر گذشت شما خیلی سخت میگیرید(ولدا هم دوباره اتشی شده بود و داشت سرش جیغ میکشید) دیدم دوباره داره دعوا میشه به ولدا تذکر دادم که جیغ وداد کمکی به روبرتو نمیکنه سعی کن ارام باشی تا با ارامش دنبالش بگردیم... شانی شروع به ارام کردن ولدا کرد و منو فرهاد وکاتی مخ اسکاتو کار گرفتیم که تو این حیروبیر از خر شیطان پیاده شه

 

پایان قسمت دوازدهم