زندگی هخامنشی(۹)
زندگی هخامنشی(۹)

از سپیده بخاطر فرستادن این تصویر که کمی با حال و هوای زندگی هخامنشی میخونه متشکرم
امیدوار نبودم پیداش کنم وضعم از دفعه قبل خیلی بدتر بود. مسلح نبودم غذایی چیزی همرام نبود.حتا اسبم هم زین و دهنه و لگام نداشت با اینحال هر چه که راه اجازه میداد می تاختم... بیشتر از دو ساعت تا خته بودم ... مشکی در تاریکی شب و ناهمواری راه هم وا نمیداد و تا انجا که میشد سریع میرفت انگار میدانست عجله دارم یا شاید هم بدنبال حس غریزی پیدا کردن ونوس مادیان شانی میگشت؟
مکثی کردم و با همه حنجره شانی رو صدا زدم ... ششششااانییییی... پژواک صدای خودم از کوه برگشت و تکرار شد... کمی بعد صدای شلیک تیری برخواست!!! عجیب بود. .. امید چندانی نداشتم جواب بگیرم. یعنی اونه؟ ... اگه اونه چرا هنوز تو کوهستانه؟ اون حالا باید رسیده باشه روستا...
واگه اون نیست پس این شلیک از کی بود؟ افسار را شل کردم که مشکی به تاخت ادامه بده و چند کیلومتر را یه نفس روندم تا حس کردم مشکی ارام نیست و از کوره راه نمیره همه ش میل داشت بزنه به بیراهه و بطرف دره سمت راست کوره راه بره ... حس کردم مشکی چیزی میدونه که من نمیدونم افسارو به اختیار خودش گذاشتم..خرناسی کشید و از کوره راه باریک خارج شد شاید نزدیک صد گامی دور نشده بود که شیهه بیقرار اسبی را از فاصله دویست سیصد متری تاریکی شب شنیدم سریع متوقف کردم مشکی رو برا حفظ احتیاط پیاده شدم و افسارشو سرسری بستم دور یه سنگ و سریع از اسب دور شدم...محل شنیدن صدا رو با تخمین تو ذهنم مشخص کردم و سعی کردم دورش بزنم... اونقد میدان دور زدن رو بزرگ گرفته بودم که از روبرو یعنی اونور اسب سر دراوردم این احتیاط الکی نبود علتش این بود مسلح نبودم و احتمالن با کس یا کسان مسلح روبرو میشدم... پاورچین به اسب نزدیک میشدم و سعی میکردم اگر اسب یا کسی دیگری اون حوالی هس تشخیص بدم...کسی نبود
رسیدم رو سرش لگام اسب دور دستش پیچیده و افتاده بود کنار تخته سنگی... شانی بود!! تکان نمیخورد خم شدم و اول دستمو رو قلبش گذاشتم ببینم زنده س؟ اولین فکری که به ذهنم رسید خود کشی بود چراشو نمیدونم ... ترسیده بودم و دستم میلرزید... اما قلبش کار میکرد میخواستم دستمو ببرم زیر سرش و بلندش کنم که دستم خیس شد بیشتر دقت کردم از سرش بالاتر از گوش خون زیادی رفته بود...
بزحمت به هوشش اوردم و بحالت بهتری درازش کردم رو خاک... صداش کردم:شانی... شانی.. شانی چه بلایی سرت اومده؟ لامصب حرف بزن زهره ترکم کردی... کبریتی تو جیبم بود در اوردم و یه چوبشو اتش زدم نور چوب کبریت رو صورت رنگ پریده ش افتاد... ارام چشاشو باز کرد و گفت: ... زهره ترک؟... گفتم: خوب آره که چی حالا؟... چی شده قهرمان فرار؟ گفت: نمیدونم... سردمه... و لرزش بدنش شروع شده بود . به سرعت برق اول کپنکم رو پیچوندم دورش بعد هرچی ساقه و خاشاک بلوط رو زمین تاریکی میذاشت جمع کردم و با خاری که کورمال کورمال پیدا کرده بودم اتیش زدم با فوت کردن و اضافه کردن خارهای خشک دوربر روشنایی اندک اتیش بالاخره اتیش پدر مادر داری روشن کردم و شانی رو نزدیکش بردم ... بعد یاد مشکی افتادم که سر کوره راه بسته بودمش به سنگ...گفتم:حالت خوب هس برم مشکیو بیارم؟.. گفت: فکر کنم اره ولی نرو!!.. دیدم تظاهرات لوسانه و استفاده از فرصت عاطفیه ...رفتم مشکی رو اوردم و کنارش نشستم.
ضعف داشت و بیحال از خونریزی ... با صدای ضعیف تعریف کرد: سر کوره راه برق یه جفت چشم درخشان وبوی حیوان وحشی ونوس رو ترسوند و رم کرد ...هرکاری کردم نتونستم مهارش کنم...خیلی وحشت زده بود ..لگامشو پیچوندم دور دستم... در حال رم به این طرف اومد و اینجا دیگه کنترل از دستم رفت و سقوط کردم...چند متری رو زمین کشیده شدم چون لگام دور دستم پیچیده بود سرم به سنگ خورد و چیزی نفهمیدم... یه بار به هوش اومدم از دور درخشش چشمای براقشو دیدم ... با همه ی ضعفم ماشه رو فشار دادم..دیگه نفهمیدم...گفتم: یعنی اون شلیکه جواب من نبود؟... گفت : من صدای تو رو نشنیدم فقط از ترس شلک کردم... تو دلم از این تصادف شانسی که درس بعد صدا زدن من اونم شلیک کرده کلی کیف کردم ... اگه این اتفاق شانسی نبود؟...وای چی میشد؟
وقتی اینارو میگفت ترس غریبی تو صداش بود پا شدم نگاهی به اطراف کردم و نگاهی به اسبها که رفتار عادی داشتند پس حیوانی اینطرفا نیس... گفتم :حس داری بریم؟ گفت :نه نمیتونم رو زین نگه دارم خودمو... به زحمت ترک خودم سوارش کردم و با شال بلندم بستمش به خودم که نیافته ... لگام ونوس رو هم بستم به پاردم جل مشکی و حرکت کردیم به محض حرکت سرشو گذا شت رو کتفم و خوابش برد
با مرارت و زحمت دمدمای صبح رسیدیم به اردوگاه .. همه خواب بودن.. بردمش تو غار و جایی دور از ممدی براش درست کردم... از ضعف و خواب الودگی رو پاش بند نمیشد ... سر جاش خابوندمش و خودم رفتم بغل ممدی خوابیدم...( خاک تو سر هرکی فکر بد بکنه) خواب که نه مردم از خستگی...
ظهر بیدارم کردن همه بیدار بودن حتا شانی بچه ها زخم سرشو بسته بودن و با خوردن کمی گوشت و شیر جون گرفته بود ... راحت حرف میزد و راه میرفت ... اثار کبودی رو دست و پاش و خراش ناشی از کشیده شدن رو زمین رقت انگیز بود ولی عین خیالش نبود ... حالا اون نگاهشو از من میدزدید انگار خجالت میکشید نگام کنه...جمشید فلوتشو اورده بود وبا نیلو سعی میکردن یه حالی به جمع بدن فلوت جمشید و اهنگ کردی که نیلو میخوند ...غذا هم یه پلو دم انداخته بودن که بوی روغن حیوانیش پیچیده بود خفن...با خورش قیمه که خیلی دوس دارم.. دلم مالش میرفت از گشنگی... بساط چایی و میوه برقرار بود... تو چه میدونی وقتی کوه هستی و با اون همه محدودیت و کمبود چشمت به خوردنی که میافته انگار اولین باره میبینی!!! ( مثه یکی از خواهر زاده های ۵ ساله م که تو یه مهمونی نسبتن رسمی از بس گشنه بود کبابا رو که اوردن طفلکی از گشنگی گفت مامان این چیه؟؟؟ و ابرو مامانو بقیه رم برد... ) همچین ذوق کردم که انگار ساحل مدیترانه تو بهترین دانسینگ نیکوزیا شامپاین میزدم با گوشت چکاوک دریایی...فقط جای سبزی خوردن خالی بود که با پونه دم چشمه پرش کردیم...نهار که میخوردیم من و ممدی با شکستن استخون جناغ سینه مرغ یادم تورا فراموش کردیم ..که بعضی وقتا به یه ماه میرسید که هیچکدوممون نتیجه نمیگرفتیم ... دو نفر هرکدوم یه ور جناقو میگیرن و با شکستنش شرط میکنن که اگه چیزی دستت دادن و یادت نبود بگی یادمه بازی رو باختی و باید تاوانشو که اول کار طی کردین بدی.این دفه سر یه ماه اکانت اینترنت به طریق دیال اپ بود و ممدی هم میبایست اگر باخت پروژه منو پاکنویس میکرد بقیه هم هر کی سر یه نفر شرط میبست که شانی و نادر و نیلو سر من ویاسان و یاسی و جمشید سر ممدی شرط بسته بودن. فقط این وسط تاوانی که جمشید و نیلو بسته بودن مشکوک میزد و با راز و رمز با هم حرف میزدن که ما نمی فهمیدیم چی میگن !!!؟؟؟ هرچی بود جمشید خیلی اصرار داشت و با دمش گردو میشکست! و نیلو ناز میکرد!!!؟؟؟؟ ( تو میگی سر چی بسته بودن این جونورا؟)
با خودم فکر میکردم فایده نداره در سکوت موضوع رو نیمه تمام ول کنم باید گفتنیها گفته بشه که هر کس یجور پیش خودش حساب نکنه ..چوب ابهام و پیچیدگی رو خورده بودم... ایندفه نباید میذاشتم شانی بزعم خودش ببره و بدوزه... من عاشق نبودم هیچکدام از علائم عشق رو احساس نکرده بودم رفتنم دنبال شانی معنی خاصی دلالت بر عشق نداشت... چرا که اگر نیلو یا یاسی یا حتا نادر بخطر میافتاد وظیفه خودم میدونستم کمکش کنم اگر چه جنب جوش بیشتری داشتم و شاید رفتارم غلطانداز بوده...بهرحال شانی رو به کنار چشمه بردم و با او حرف زدم
شانی اینا که تو نامه ت نوشتی رو باور دارم ولی نمیتونم درکشون کنم... علتشم اینه که اون علائم رو در خودم نمی بینم... تو یه دختر ایده الی برا هر پسری.. خوشگل باهوش تحصیلکرده نسبتن پولدار با خانواده واز همه مهمتر عاشق... ولی من لیاقتت رو ندارم... من عاشق نیستم تنها احساسم نسبت به تو یه علاقه معمولی و احترام زیادیه که برات قائلم... واینا برا عشق و ازدواج کافی نیس...
شانی:تو به کسی دل ندادی قبلن؟
من : دوس ندارم جواب بدم لطفن اینجور سئوالاتی رو از من نکن... شانی :باشه ببخشید... بله من حق ندارم از خصوصیات زندگیت بپرسم فقط.. فقط هر جور لازم میدونی بهم بگو پای کسی دیگه در میونه؟..خیلی دلم میخواد اگر هست بشناسمش اون شخصیت برا من خیلی بزرگ و کنجکاو کننده س.. من: نه پای هیچکس در میان نیس... شانی:فکر میکنی چیزی هس که در وجود من نمی بینی؟... من :نه وجود تو چیزی کم و کسر نداره غیر کمی عقل که اونم ایشالا بزرگ بشی درس میشه ... وجود خودمه که امادگی دل سپردن نداره...خوب شاید از نظر گفتاری زیاد به کسی که فکر میکنم شایسته رفاقت هس نزدیک بشم ولی معنی عشق نمیده... عشق یه تابو برا من... یه رویداد بزرگتر از همه ی زندگی...یه پدیده که دو نفر یکی میشن!..من یه اخلاق و خصوصیاتی دارم که ارزش یکی شدن با کسی رو نداره...فقط خودم میتونم خودمو تحمل کنم که بعضی وقتا خودم هم از دست خودم خسته میشم ولی هیچکسو ندارم بهش پناه ببرم... با اینحال اجازه عاشق شدن رو از خودم گرفتم همیشه ...شانی: اینارو بذار به عهده ی کسی که میخواد تحملت کنه اونه باید بگه میشه یا نه... با اینحال من عاشقت باقی خواهم ماند یعنی دست من نیس یه چیز غیر ارادیه...من به دلخواه در دلمو به رو تو باز نکردم که به دلخواه ببندمش... اینو که دیگه میتونی بفهمی؟ من: بله اون دس من نیس ولی اگه بجای دلت بودم این میهمون نالایق رو زیاد نگه نمیداشتم... جا میذاشتم که ادم شایسته تری رو توش زندانی کنم... شانی:تو فقط از زندانی شدن میترسی این اول و اخر حرفاته درسته؟...من: بله...شانی :و اگر کسی قصد حبس کردنتو نداشته باشه؟... من:اونوقت اون کس عاشق نیس(به گفته نامه خودت) واقامت در اونجور جایی عذاب اوره...می بینی؟ به همین راحتیام نیس داستان عشق لا کتاب... شانی: تو با وجود تظاهرت به شجاعت ترسویی... من: شاید!... هیچوقت اصرار کردم شجاع نشون بدم خودمو؟ شانی:با گفتارت نه... ولی همه ی کردارت در این جهته... من: اگرم باشه کرداره دیگه نمیشه بهش ایراد گرفت میشه؟...اگه مثلن دنبالت نمی اومدم انگ بی عرضگی بود و ترسویی حالام انگ تظاهر به شجاعت... میشه بگی تکلیف یکی مثه من چیه؟...شانی:نمیدونم شاید دلیلی برا گفتارم نباشه ولی احساسم دروغ نمیگه که البته اون عیب بزرگ هم موجه شده از چشم من ... من:چیزی مونده به رخم بکشی یا میتونیم بریم؟... شانی:میتونی بری ولی....یادت باشه هیچکدام از حرفام باد هوا نبود... حرف نمیزنم که چیزی گفته باشم... به حرفایی که گفتم و میگم ایمان دارم...من :یعنی تصمیم داری منو بکشی؟... شانی:شاید... اگه روزی از زندگی زده شدم مودبانه ازت خواهش میکنم تا دنیای اونور همراهیم کنی... من :اونوقت اون خواهشو به چه زبونی ادا میکنی؟
شانی: به یه زبان دوستانه و محترمانه مثلن یه گلوله تو مغزت طوری که صورتت سوراخ نشه...من :لابد انتظار داری بترسم و به پات بیافتم؟... شانی خندید و گفت:نه نه اونوقت دیگه ارزش حروم کردن یه گلوله هم نداری...من :فکر نمیکنی یه کوچولو زیادی داری ویراژ میدی؟... فکر نمیکنی حرف زدن مثه ادم رو یادت رفته؟ ...بده کلتو دست خودتو نبری ...شانی: میترسی؟...من :نظر تو چیه؟ میترسم؟ ...شانی : مطمئن نیستم ولی راستش دوست ندارم در حال ترسیدن ببینمت... من:اینکه چی دوس داری چی نه زیاد مهم نیس کلتو بده که صلاحیت حمل سلاح نداری...شانی : یه بار دیگه بگی از ترسیدنت خاطر جم میشم...من :دو بار دیگه میگم که مو لا درزش نره... کلتو بده ..بده کلتو
گرفتم کلتو و به بقیه پیوستیم اما من همچنان داشتم دنبال یه حس مخفی میگشتم لابلای تضاد اندیشه ام. ای تو روان هرچی اندیشه س... حالا که احتیاجیمون افتاده به این چسدیشه (ببخشید) جواب نمیده... بابا جون چه جوری باید بفهمیم این ملکه خانوم رو دوس داریم یا نه؟؟؟؟؟ این چه ادا اصولیه برا ما در میکنی؟ ... اگه دوسش داری جونت بیاد بالا بنال... اگه نداری و جوابشم دادی این چه سگ حسیه افتاده به جونت؟(اینارو همه به خودم میگفتم ها ... یه وقت به خودت نگیری خواننده جان)
آخه این دل بی معرفت از وقتی اب پاکی ریختیم رو دس دختر مردم هی تنگ میشه... میگیره... ناز میکنه... قهر میکنه... آخه این قرتی بازیا چیه درمیاری؟... مگه از تو مرده شور برده نپرسیدم ؟ مگه نگفتم میخوای دختره رو؟ تو فقط بریز بیرون نظرتو دلواپس بقیه ش نباش... بخوای اگه شده بدزدمش میارمش؟؟؟ ... پس چرا اونموقع هیچ غلطی نکردی؟ نه لرزی نه تبی نه تند تند زدنی نه از دهن دراومدنی؟ مثه اینهمه خلق خدا که تو چیز میزای عشقولانشون مینویسن؟ ... شیطونا میگه درارم از تو سینه پرت کنم جلو اولین سگی که دیدم اااههه!! (مثلن الان کلی عصبانیم)
عصری دور اتیش حلقه زده بودیم و دست میزدیم دو نفر دونفر میرفتن وسط دو سه دور با هم میرقصیدن و ادا اطوار در میکردن بقیه هم با ریتمهای اجق وجق دس میزدیم... ابزارمون فلوت جمشید بود و قابلمه ای که ضرب بود باضافه صدای دس زدن و پا کوبی رو زمین با هارمونی یه نواخت... جمشید در دوران ریاست تساهلی یاسان یک بطر بلک اند وایت رو کرده بود . بطری به دور میگشت و به هرکی میرسید یه کام اساسی میگرفت... من از اینکه ضد حال جمشید رو خورده بودم و هر چی خواسته بود از سیگار و مشروب و حتا یه دست ورق بعد از بازدید بدنی شب اول همه رو از تو پاترول ریخته بود تو تاریکی و با کمک نادر با خودشون اورده بودن هم متعجب بودم هم کمی عصبانی ولی حالا که رئیس نبودم به من ربطی نداشت جلو گیری کنم از کارش... پس بطری که به من رسید مثه نوشابه تگری یه ظهر داغ تابستون سر کشیدم و خودمو به مستی الکل سپردم... هر چی باداباد. و گرفت اقا چه گرفتنییییی
شکم خالی و امادگی مستی کار خودشو کرد و همه ی حس خرابات رو به میگساران تشنه بخشید . سیاه مست نبودیم ولی هشیار هم نه... چیزی بین نیمه هشیاری ناشی از سکر ویسکی... همون حالی که رودرواسی و خجالتو به سالهای رفته بدرقه میکنه ... همه غیر از شانی و ممدی نوشیده بودن شانی بخاطر اعتقاد مذهبی و ممدی به خاطر نگهبانی گله ی مست. نوشانوش بیریا و جر زنی... نوشانوش ساده و بی تکلف در عالم رفاقت جوانی... نوشانوش سادگی و صداقت کم سن و سالی که به خرده شیشه الوده ت نکرده هنوز...
سرم داغ شده... دلم تند میزنه... یه چیزی تو گلو گیر کرده... یه چیزیم نم زده به زیر پلکا!!! اینا چیه اونوقت؟؟؟؟؟؟؟؟ ندیده بودم از اینا؟... جون مادر یکیتون بگید این چه مرگی بود گرفته بود منو؟... به؟ این دل چی میگه؟ ... چه غلطا ... چه زر زدنای مفت... بگم چی میگفت؟... نمیشه بابا... خجالتیه... باشه ضایع س ولی میگم... خوب دل بیشرف میگفت برو باهاش برقص برو جلو جمع بوسش کن!!!!................
پ. ن. اگه بخوام تا اخر همه شو بی سانسور بگم دس کم چار پنج قسمت دیگه میشه میذارم به عهده شما اظهار نظر کنین بگید خلاصه ش کنم سرو ته شو در یه قسمت دیگه هم بیارم یا تا اخر با همین ریتم بگم یا اصن بیخیالش شم؟ هر نظری زیاد شد اونو انجام میدیم خوبه؟