زندگی هخامنشی(۹)

 

زندگی هخامنشی(۹)

 

 

 

 از سپیده بخاطر فرستادن این تصویر که کمی با حال و هوای زندگی هخامنشی میخونه متشکرم

 

 

امیدوار نبودم پیداش کنم وضعم از دفعه قبل خیلی بدتر بود. مسلح نبودم غذایی چیزی همرام نبود.حتا اسبم هم زین و دهنه و لگام نداشت با اینحال هر چه که راه اجازه میداد می تاختم... بیشتر از دو ساعت تا خته بودم ... مشکی در تاریکی شب و ناهمواری راه هم وا نمیداد و تا انجا که میشد سریع میرفت انگار میدانست عجله دارم یا شاید هم بدنبال حس غریزی پیدا کردن ونوس مادیان شانی میگشت؟

مکثی کردم و با همه حنجره شانی رو صدا زدم ... ششششااانییییی... پژواک صدای خودم از کوه برگشت و تکرار شد... کمی بعد صدای شلیک تیری برخواست!!! عجیب بود. .. امید چندانی نداشتم جواب بگیرم. یعنی اونه؟ ... اگه اونه چرا هنوز تو کوهستانه؟ اون حالا باید رسیده باشه روستا...

واگه اون نیست پس این شلیک از کی بود؟ افسار را شل کردم که مشکی به تاخت ادامه بده و چند کیلومتر را یه نفس روندم تا حس کردم مشکی ارام نیست و از کوره راه نمیره همه ش میل داشت بزنه به بیراهه و بطرف دره سمت راست کوره راه بره ... حس کردم مشکی چیزی میدونه که من نمیدونم  افسارو  به اختیار خودش گذاشتم..خرناسی کشید و از کوره راه باریک خارج شد شاید نزدیک صد گامی دور نشده بود که شیهه بیقرار اسبی را از فاصله دویست سیصد متری تاریکی شب شنیدم سریع متوقف کردم مشکی رو برا حفظ احتیاط پیاده شدم و افسارشو سرسری بستم دور یه سنگ و سریع از اسب دور شدم...محل شنیدن صدا رو با تخمین تو ذهنم مشخص کردم و سعی کردم دورش بزنم... اونقد میدان دور زدن رو بزرگ گرفته بودم که از روبرو یعنی اونور اسب سر دراوردم این احتیاط الکی نبود علتش این بود مسلح نبودم و احتمالن با کس یا کسان مسلح روبرو میشدم... پاورچین به اسب نزدیک میشدم و سعی میکردم اگر اسب یا کسی دیگری اون حوالی هس تشخیص بدم...کسی نبود

رسیدم رو سرش لگام اسب دور دستش پیچیده و  افتاده بود کنار تخته سنگی... شانی بود!! تکان نمیخورد خم شدم و اول دستمو رو قلبش گذاشتم ببینم زنده س؟ اولین فکری که به ذهنم رسید خود کشی بود چراشو نمیدونم ... ترسیده بودم و دستم میلرزید... اما قلبش کار میکرد میخواستم دستمو ببرم زیر سرش و بلندش کنم که دستم خیس شد بیشتر دقت کردم از سرش بالاتر از گوش خون  زیادی رفته بود...

بزحمت به هوشش اوردم و بحالت بهتری درازش کردم رو خاک... صداش کردم:شانی... شانی.. شانی چه بلایی سرت اومده؟ لامصب حرف بزن زهره ترکم کردی... کبریتی تو جیبم بود در اوردم و یه چوبشو اتش زدم نور چوب کبریت رو صورت رنگ پریده ش افتاد... ارام چشاشو باز کرد و گفت: ... زهره ترک؟... گفتم: خوب آره که چی حالا؟...  چی شده قهرمان فرار؟ گفت: نمیدونم... سردمه... و لرزش بدنش شروع شده بود . به سرعت برق اول کپنکم رو پیچوندم دورش بعد هرچی ساقه و خاشاک بلوط رو زمین تاریکی میذاشت جمع کردم و با خاری که کورمال کورمال پیدا کرده بودم اتیش زدم با فوت کردن و اضافه کردن خارهای خشک دوربر روشنایی اندک اتیش بالاخره اتیش پدر مادر داری روشن کردم و شانی رو نزدیکش بردم ... بعد یاد مشکی افتادم که سر کوره راه بسته بودمش به سنگ...گفتم:حالت خوب هس برم مشکیو بیارم؟.. گفت: فکر کنم اره ولی نرو!!.. دیدم تظاهرات  لوسانه  و استفاده از فرصت عاطفیه ...رفتم مشکی رو اوردم و کنارش نشستم.

ضعف داشت و بیحال از خونریزی ... با صدای ضعیف تعریف کرد: سر کوره راه برق یه جفت چشم درخشان وبوی حیوان وحشی ونوس رو ترسوند و رم کرد ...هرکاری کردم نتونستم مهارش کنم...خیلی وحشت زده بود ..لگامشو پیچوندم دور دستم... در حال رم به این طرف اومد و اینجا دیگه کنترل از دستم رفت و سقوط کردم...چند متری رو زمین کشیده شدم چون لگام دور دستم پیچیده بود سرم به سنگ خورد و چیزی نفهمیدم... یه بار به هوش اومدم از دور درخشش چشمای براقشو دیدم ... با همه ی ضعفم ماشه رو فشار دادم..دیگه نفهمیدم...گفتم: یعنی اون شلیکه جواب من نبود؟... گفت : من صدای تو رو نشنیدم فقط از ترس شلک کردم... تو دلم از این تصادف شانسی  که درس بعد صدا زدن من اونم شلیک کرده کلی کیف کردم ... اگه این اتفاق شانسی نبود؟...وای چی میشد؟

وقتی اینارو میگفت ترس غریبی تو صداش بود پا شدم نگاهی به اطراف کردم و نگاهی به اسبها که رفتار عادی داشتند پس حیوانی اینطرفا نیس... گفتم :حس داری بریم؟ گفت :نه نمیتونم رو زین نگه دارم خودمو... به زحمت ترک خودم سوارش کردم و با شال بلندم بستمش به خودم که نیافته ... لگام ونوس رو هم بستم به  پاردم جل مشکی و حرکت کردیم به محض حرکت سرشو گذا شت رو کتفم و خوابش برد

با مرارت و زحمت دمدمای صبح رسیدیم به اردوگاه .. همه خواب بودن.. بردمش تو غار و جایی دور از ممدی براش درست کردم... از ضعف و خواب الودگی رو پاش بند نمیشد ... سر جاش خابوندمش و خودم رفتم بغل ممدی خوابیدم...( خاک تو سر هرکی فکر بد بکنه) خواب که نه مردم از خستگی...

ظهر بیدارم کردن همه بیدار بودن حتا شانی بچه ها زخم سرشو بسته بودن و با خوردن کمی  گوشت و شیر جون گرفته بود ... راحت حرف میزد و راه میرفت ... اثار کبودی رو دست و پاش و خراش ناشی از کشیده شدن رو زمین رقت انگیز بود ولی عین خیالش نبود ... حالا اون نگاهشو از من میدزدید انگار خجالت میکشید نگام کنه...جمشید فلوتشو اورده بود وبا نیلو سعی میکردن یه حالی به جمع بدن فلوت جمشید و اهنگ کردی که نیلو میخوند ...غذا هم یه پلو دم انداخته بودن که بوی روغن حیوانیش  پیچیده بود خفن...با خورش قیمه که خیلی دوس دارم.. دلم مالش میرفت از گشنگی... بساط چایی و میوه برقرار بود... تو چه میدونی وقتی کوه هستی و با اون همه محدودیت و کمبود چشمت به خوردنی که میافته انگار اولین باره میبینی!!! ( مثه یکی از خواهر زاده های ۵ ساله م که تو یه مهمونی نسبتن رسمی از بس گشنه بود  کبابا رو که اوردن طفلکی از گشنگی گفت مامان این چیه؟؟؟ و ابرو مامانو بقیه رم برد...  ) همچین ذوق کردم که انگار ساحل مدیترانه تو بهترین دانسینگ نیکوزیا شامپاین میزدم با گوشت چکاوک دریایی...فقط جای سبزی خوردن خالی بود که با پونه دم چشمه پرش کردیم...نهار که میخوردیم من و ممدی با شکستن استخون جناغ سینه مرغ یادم تورا فراموش کردیم ..که بعضی وقتا به یه ماه میرسید که هیچکدوممون نتیجه نمیگرفتیم  ... دو نفر هرکدوم یه ور جناقو میگیرن و با شکستنش شرط میکنن که اگه چیزی دستت دادن و یادت نبود بگی یادمه بازی رو باختی و باید تاوانشو که اول کار طی کردین بدی.این دفه سر یه ماه اکانت اینترنت به طریق دیال اپ بود و ممدی هم میبایست اگر باخت پروژه منو پاکنویس میکرد بقیه هم هر کی سر یه نفر شرط میبست که شانی و نادر و نیلو سر من ویاسان و یاسی و جمشید سر ممدی شرط بسته بودن. فقط این وسط تاوانی که جمشید و نیلو بسته بودن مشکوک میزد و با راز و رمز با هم حرف میزدن که ما نمی فهمیدیم  چی میگن !!!؟؟؟ هرچی بود جمشید خیلی اصرار داشت و با دمش گردو میشکست! و نیلو ناز میکرد!!!؟؟؟؟ ( تو میگی سر چی بسته بودن این جونورا؟)

با خودم فکر میکردم فایده نداره در سکوت موضوع رو نیمه تمام ول کنم باید گفتنیها گفته بشه که هر کس یجور پیش خودش حساب نکنه ..چوب ابهام و پیچیدگی رو خورده بودم... ایندفه نباید میذاشتم شانی بزعم خودش ببره و بدوزه... من عاشق نبودم هیچکدام از علائم عشق رو احساس نکرده بودم رفتنم دنبال شانی معنی خاصی دلالت بر عشق نداشت... چرا که اگر نیلو یا یاسی یا حتا نادر بخطر میافتاد وظیفه خودم میدونستم کمکش کنم اگر چه جنب جوش بیشتری داشتم و شاید رفتارم غلطانداز بوده...بهرحال شانی رو به کنار چشمه بردم و با او حرف زدم

شانی اینا که تو نامه ت نوشتی رو باور دارم ولی نمیتونم درکشون کنم... علتشم اینه که اون علائم رو در خودم نمی بینم... تو یه دختر ایده الی برا هر پسری.. خوشگل باهوش تحصیلکرده نسبتن پولدار با خانواده واز همه مهمتر عاشق... ولی من لیاقتت رو ندارم... من عاشق نیستم تنها احساسم نسبت به تو یه علاقه معمولی و احترام زیادیه که برات قائلم... واینا برا عشق و ازدواج کافی نیس...

شانی:تو به کسی دل ندادی قبلن؟

من : دوس ندارم جواب بدم لطفن اینجور سئوالاتی رو از من نکن... شانی :باشه ببخشید... بله من حق ندارم از خصوصیات زندگیت بپرسم فقط.. فقط هر جور لازم میدونی بهم بگو پای کسی دیگه در میونه؟..خیلی دلم میخواد اگر هست بشناسمش اون شخصیت برا من خیلی  بزرگ و کنجکاو کننده س.. من: نه پای هیچکس در میان نیس... شانی:فکر میکنی چیزی هس که در وجود من نمی بینی؟... من :نه وجود تو چیزی کم و کسر نداره غیر کمی عقل که اونم ایشالا بزرگ بشی درس میشه ... وجود خودمه که امادگی دل سپردن نداره...خوب شاید از نظر گفتاری زیاد به کسی که فکر میکنم شایسته رفاقت هس نزدیک بشم ولی معنی عشق نمیده... عشق یه تابو برا من... یه رویداد بزرگتر از همه ی زندگی...یه پدیده که دو نفر یکی میشن!..من یه اخلاق و خصوصیاتی دارم که ارزش یکی شدن با کسی رو نداره...فقط خودم میتونم خودمو تحمل کنم که بعضی وقتا خودم هم از دست خودم خسته میشم ولی هیچکسو ندارم بهش پناه ببرم... با اینحال اجازه عاشق شدن رو از خودم گرفتم همیشه ...شانی: اینارو بذار به عهده ی کسی که میخواد تحملت کنه اونه باید بگه میشه یا نه... با اینحال من عاشقت باقی خواهم ماند یعنی دست من نیس یه چیز غیر ارادیه...من به دلخواه در دلمو به رو تو باز نکردم که به دلخواه ببندمش... اینو که دیگه میتونی بفهمی؟ من: بله اون دس من نیس ولی اگه بجای دلت بودم این میهمون نالایق رو زیاد نگه نمیداشتم... جا میذاشتم که ادم شایسته تری رو توش زندانی کنم... شانی:تو فقط از زندانی شدن میترسی این اول و اخر حرفاته درسته؟...من: بله...شانی :و اگر کسی قصد حبس کردنتو نداشته باشه؟... من:اونوقت اون کس عاشق نیس(به گفته نامه خودت) واقامت در اونجور جایی عذاب اوره...می بینی؟ به همین راحتیام نیس داستان عشق لا کتاب... شانی: تو با وجود تظاهرت به شجاعت ترسویی... من: شاید!... هیچوقت اصرار کردم شجاع نشون بدم خودمو؟  شانی:با گفتارت نه...  ولی همه ی کردارت در این جهته... من: اگرم باشه کرداره دیگه نمیشه بهش ایراد گرفت میشه؟...اگه مثلن دنبالت نمی اومدم انگ بی عرضگی بود و ترسویی حالام انگ تظاهر به شجاعت... میشه بگی تکلیف یکی مثه من چیه؟...شانی:نمیدونم شاید دلیلی برا گفتارم نباشه ولی احساسم دروغ نمیگه که البته اون عیب بزرگ هم  موجه شده از چشم من ... من:چیزی مونده به رخم بکشی یا میتونیم بریم؟... شانی:میتونی بری ولی....یادت باشه هیچکدام از حرفام باد هوا نبود... حرف نمیزنم که چیزی گفته باشم... به حرفایی که گفتم و میگم ایمان دارم...من :یعنی تصمیم داری منو بکشی؟... شانی:شاید... اگه روزی از زندگی زده شدم مودبانه ازت خواهش میکنم تا دنیای  اونور همراهیم کنی... من :اونوقت اون خواهشو به چه زبونی ادا میکنی؟

شانی: به یه زبان دوستانه و محترمانه مثلن یه گلوله تو مغزت طوری که صورتت سوراخ نشه...من :لابد انتظار داری بترسم و به پات بیافتم؟... شانی خندید و گفت:نه نه اونوقت دیگه ارزش حروم کردن یه گلوله هم نداری...من :فکر نمیکنی یه کوچولو زیادی داری ویراژ میدی؟... فکر نمیکنی حرف زدن مثه ادم رو یادت رفته؟ ...بده کلتو دست خودتو نبری ...شانی: میترسی؟...من :نظر تو چیه؟ میترسم؟   ...شانی : مطمئن نیستم ولی راستش دوست ندارم در حال ترسیدن ببینمت... من:اینکه چی دوس داری  چی نه زیاد مهم نیس کلتو بده که صلاحیت حمل سلاح نداری...شانی : یه بار دیگه بگی از ترسیدنت خاطر جم میشم...من :دو بار دیگه میگم که مو لا درزش نره... کلتو بده ..بده کلتو

گرفتم کلتو و به بقیه پیوستیم اما من همچنان داشتم دنبال یه حس مخفی میگشتم لابلای تضاد اندیشه ام. ای تو روان هرچی اندیشه س... حالا که احتیاجیمون افتاده به این چسدیشه (ببخشید) جواب نمیده... بابا جون چه جوری باید بفهمیم این ملکه خانوم رو دوس داریم یا نه؟؟؟؟؟ این چه ادا اصولیه برا ما در میکنی؟ ... اگه دوسش داری جونت بیاد بالا بنال... اگه نداری و جوابشم دادی این چه سگ حسیه افتاده به جونت؟(اینارو همه به خودم میگفتم ها ... یه وقت به خودت نگیری خواننده جان)

آخه این دل بی معرفت  از وقتی اب پاکی ریختیم رو دس دختر مردم هی تنگ میشه... میگیره...  ناز میکنه... قهر میکنه... آخه این قرتی بازیا چیه درمیاری؟... مگه از تو مرده شور برده نپرسیدم ؟ مگه نگفتم میخوای دختره رو؟ تو فقط بریز بیرون نظرتو دلواپس بقیه ش نباش... بخوای اگه شده بدزدمش میارمش؟؟؟ ... پس چرا اونموقع هیچ غلطی نکردی؟ نه لرزی نه تبی نه تند تند زدنی نه از دهن دراومدنی؟ مثه اینهمه خلق خدا که تو چیز میزای عشقولانشون مینویسن؟ ... شیطونا میگه درارم از تو سینه پرت کنم جلو اولین سگی که دیدم اااههه!!  (مثلن الان کلی عصبانیم)

عصری دور اتیش حلقه زده بودیم و دست میزدیم دو نفر دونفر میرفتن وسط دو سه دور با هم میرقصیدن و ادا اطوار در میکردن بقیه هم با ریتمهای اجق وجق دس میزدیم... ابزارمون فلوت جمشید بود و قابلمه ای که ضرب بود باضافه صدای دس زدن و پا کوبی رو زمین با هارمونی یه نواخت... جمشید در دوران ریاست تساهلی یاسان یک بطر بلک اند وایت رو کرده بود . بطری به دور میگشت و به هرکی میرسید یه کام اساسی میگرفت... من از اینکه ضد حال جمشید رو خورده بودم و هر چی خواسته بود از سیگار و مشروب و حتا یه دست ورق بعد از بازدید بدنی شب اول همه رو از تو پاترول ریخته بود تو تاریکی و با کمک نادر با خودشون اورده بودن هم متعجب بودم هم کمی عصبانی ولی حالا که رئیس نبودم به من ربطی نداشت جلو گیری کنم از کارش... پس بطری که به من رسید مثه نوشابه تگری یه ظهر داغ تابستون سر کشیدم و خودمو به مستی الکل سپردم... هر چی باداباد. و گرفت اقا چه گرفتنییییی

شکم خالی و امادگی مستی کار خودشو کرد و همه ی حس خرابات رو به میگساران تشنه بخشید . سیاه مست نبودیم ولی هشیار هم نه... چیزی بین نیمه هشیاری ناشی از سکر ویسکی... همون حالی که رودرواسی و خجالتو به سالهای رفته بدرقه میکنه ... همه غیر از شانی و ممدی نوشیده بودن شانی بخاطر اعتقاد مذهبی و ممدی به خاطر نگهبانی گله ی مست. نوشانوش بیریا و جر زنی... نوشانوش ساده و بی تکلف در عالم رفاقت جوانی... نوشانوش سادگی و صداقت کم سن و سالی که به خرده شیشه الوده ت نکرده هنوز...

 سرم داغ شده... دلم تند میزنه... یه چیزی تو گلو گیر کرده... یه چیزیم نم زده به زیر پلکا!!! اینا چیه اونوقت؟؟؟؟؟؟؟؟ ندیده بودم از اینا؟... جون مادر یکیتون بگید این چه مرگی بود گرفته بود منو؟... به؟ این دل چی میگه؟ ... چه غلطا ... چه زر زدنای مفت... بگم چی میگفت؟... نمیشه بابا... خجالتیه... باشه ضایع س ولی میگم... خوب دل بیشرف میگفت برو باهاش برقص برو جلو جمع بوسش کن!!!!................

 

 

پ. ن. اگه بخوام تا اخر همه شو بی سانسور بگم دس کم چار پنج قسمت دیگه میشه میذارم به عهده شما اظهار نظر کنین بگید خلاصه ش کنم سرو ته شو در یه قسمت دیگه هم بیارم یا تا اخر با همین ریتم بگم یا اصن بیخیالش شم؟ هر نظری زیاد شد اونو انجام میدیم خوبه؟

 

 

 

چند وبلاگ داریم؟

 

چند وبلاگ داریم؟

همیشه فکر میکردم تعداد وبلاگ و سایتهای شخصی فارسی زبان چندتا است؟

وبلاگ نویسی در کجای فرهنگ رسانه ای ما قرار دارد؟ ظرفیت موجود اطلاع رسانی بلاگها چقدر است؟ مسیر نفوذ داده های وبلاگها از کجا میگذرد؟ دامنه نفوذ تا کجا استعداد گسترش دارد؟و....

امشب خبر فارسی بی بی سی آماری ارائه داد که نمیدانم چقدر قابل اعتماد است اما تا دسترسی به امار علمی مطمئن ومعتبر میتوان با آن استناد کرد.

در ایران بیست و سه میلیون کار بر اینتر نتی وجود دارد

از هفت سال پیش تا کنون پنج میلیون سایت و وبلاگ فارسی توسط دولت فیلتر شده است!!

تا قبل از این تعداد وبلاگها را حدود دو میلیون تخمین میزدم اما با این آمار فکر میکنم شاید از مرز ۱۰میلیون هم بگذرد! با این کمیت از تعدد سایت و وبلاگ دیگر پیش بینی اینکه بزودی هر ادم باسواد ایرانی حداقل یک مکان اظهار نظر خواهد داشت عجیب نیست.

انتقال اطلاعات و مبادله پیام با این حجم چه استطاعتی برای ایجاد رفرم و حتا انقلاب میتواند داشته باشد.نرخ رشد سرعت انتقال اطلاعات با این جهشهای تصاعدی ومیل به ارقام نجومی چه نویدی در بر دارد؟.

میگویند ارتش خشایار شاه برای حمله به یونان هیجده ماه در سفر بود وحالا ما موشکهایی که امریکا به بغداد شلیک میکرد را در زمانی کمتر از ثانیه پیش از اصابت وقتی هوای غرب ایران را در می نوردیدند از شبکه های ماهواره ای میدیدیم.اما سرعت انتقال و پخش یک خبر حتا از سرعت همون موشک هم بیشتر است.

از دوستانم میخوام ۱-اگر آمار مستند و معتبری از تعداد وبلاگ و سایت های موجود ایران دارند بنویسند

۲- با این تعداد وسیله ارتباطی سریع و بروز چرا ما همچنان با سرعت لاک پشت جلو میرویم؟

 

زندگی هخامنشی(۸)

 

 

زندگی هخامنشی(۸)

کارای کارگریمونو در کم حرفی و سکوت نسبی به پایان بردیم.نیمه شب پستو دادیم به گروه بعدی و رفتم بخوابم هیچکس حوصله شب زنده داری و شوخی نداشت همه خوابیدن الا شانی ...چراشو نمیدونم

ممدی وقت خواب ازم عذر خواهی کرد: واقعن نمیدونستم اینهمه استرس و فشار روحی کشیدی فکر کردم دارم کار مفیدی انجام میدم گفتم:منم به همین دلیل تو رو فرستادم دنبال  تمباکو خیالی ...میدونستم نمیدونی با این همکاری چه بروز من میاری دیگه گذشت منم دیگه طلبکار کسی نیستم بیحسابم با همه.  میدونی که رک میگم پس خیالت  اسوده باشه بگیر بخواب.

شب دچار کابوس وحشتناکی شدم و با صدای داد و فریادم ممدی بیدارم کرد این یه عادت ژنتیک قدیمی بود که بعد از گذراندن یه بحران روحی کابوسی میشدم.کابوسم گیسوان افشانی بود زیر اوار خاک... اواری از حاک پاشیده بر گیسوانی شبگون... و حلقه ای خاک خیس بر گرد چشمانی سیاهتر از گیسو

و شب ابستن تکرار آوار...  روحی نا ارام اسیر خاک آوار...

شب بحرانیم با همه ی بدخوابی و کابوس خیلی دیر اما بالاخره تمام شد ...سپیده زد وجسمی ضعیف و اندیشناک روی بستر برگ بلوط ونمد چمباتمه زد... چشام رهنی بیخوابی میسوخت...سایه ای دهانه ی غار منظم رژه میرفت .. در.هر  گذار مکثی بر دهلیز نیمه تاریک و میگذشت راز آلود وپر دلهره...

طاقت رفت وبقصد فرار از کابوس ..آوار...راز ورژه غار را با چند گام شتابان پیمودم...امامیخکوب دهانه غار روبروی شانی.... گفت: سلام صب بخیر..اب تلخ دهانم رو قورت دادم و :سلام صب شما بخیر...شانی: بیخواب بودی چشات قرمزه؟...من:حاک رفته تو چشام... خاک آوار...بطرف چشمه براه افتادم پریشان و بی اراده...پشت سرم بود ...و من گریزان از نگاهش.. سر چشمه بهم رسیدو گفت: اینو میخونی؟و کاغذی چهار تا بطرفم دراز کرد..و گفت: بی نوشتن و راز و نیاز صبح نمیشد...نامه رو گرفتم...دوباره گفت: جای خالی نداره (نیشدار)...فکر دیگه ای بکن...  دو تا فوش تو دلی خیرات زنده های  ممدی کردم...این تیکه رو از صدقه سر دهن لق ممدی بارم کرد... که لابد بازم برا خفظ آبروم!!! داستان یکی دو نامه دخترای دانشکده رو بهش گفته که یه گوشه نامه ها شون جوابشونو نوشته بودم وپس داده بودم. و بعد از اون به لقب( ضد حال) بین دافیای دانشکده مفتخر شدم... سرمو انداختم پایین و رفتم پی کارم

نامه رو باز کردم و خوندم خط ابی  شانینامه و مشکی از منه:

(عشق با اولین لقاء حادث می شود آنچه به زمان نیاز دارد عادت است) اولین جمله ی نامه بود... این جمله کافی بود خوراک فکری من برا ساعتها مهیا بشه... یعنی درسته؟... ایکاش تجربه شو داشتم.. ایکاش علایم عشق رو تعریف کرده باشه.میخواستی برق نگاتو نذاری ترتیب چشامو بده حالا که غرورمو بردی تو حجله... منو بی غرور ول میکنی؟

حالا که صدای پات ویبره شده رو دلتنگم

حالا که با اسم تو میپره رنگم عجب گیری اومدم؟ بابا حجله کدومه کی با چش تو کار داشته کی ؟کجا؟ کو؟ رنگت چرا میپره؟ مگه من لولو خورخوره م؟ این لقاء چیه دیگه؟... نکنه همون لقاء الکتریکی دکتر فروتن باشه؟ ... خوب راسش من از این لقا مقا چیزی نمیدونم فقط یه خاطره از لقاء الکتریکی درس فیزیک الکتریکیسیته یادمه که تو دانشکده عمران طبقه دوم درست روبرو در حیاط با فاصله حدود ۱۵۰ متر اونروز همه مون پسر بودیم و هر چی دکتر فروتن یادش بخیر میخواس حالیمون کنه لقا الکتریکیو بفهمیم نمیشد اخرش گفت توجه کنید یه مثال میزنم:همه بیایید دم پنجره و دم در حیاطو نیگا کنین. خوب جمع شدیم دم پنجره و زل زدیم به در حیاط دانشکده  با اونهمه فاصله... استاد گفت: فرض کنید یه دختر خوشگل  طناز سانتیمانتال از در حیاط اومد تو... همه بچه ها کاملن متمرکز رو سوژه با دهن نیمه باز  خوب؟؟؟ ... استاد: فرض کنید دختره سرش پایینه ولی با عشوه و ناز داره میاد بطرفتون... بچه ها: خوب خوب؟... استاد : داره نزدیک و نزدیکتر میشه ....آب از لب و لوچه ها اویزون و لبخند ملسی رو لب دانشجویان عزیز: خوب بعدددد... استاد: حالا رسیده نزدیک پنجره ۱۵ متر ۱۰ متر ۷ متر یدفه سرشو بالا میکنه نگاش یه لحظه خیلی خیلی کوتاه تو چشای تو میا فته... بچه ها از بس تو رویا بودن دیگه خوب هم نمیگفتن... استاد اون لحظه کوتاه که نگاه دختره از نگاهت حامله شد رو دیدی؟.... بچه ها بیحال و کاملن اروتیک ... بعععله... استاد : خوب  خنگلیخان اون لقاء الکتریکیه... بچه ها همچنان با چشمای شهلایی میخ حیاط و جای پای اون دخمل تخیلی که با یه فریاد استاد از بیهوشی خارج و دویدیم سر جامون تمرگیدیم ولی همچنان تو ذهن داشتیم ترتیب  دافی رو میدادیم... دافی در کار نبود ولی ما همچین لقاء الکترکی رو فهمیدیم که تو قبر انکیر منکیر هر چی بپرسن ما فقط لقا الکتریکیشو جواب میدیم تازه اگه اصن جز سوالاش باشه.... حالا موندم این لقا شانی که میگه حادث میشه و اینا ...همون لقائه س یا یه لقا دیگه س؟

. گمان نمیکنم در اینده بتوانم بیشتر یا کمتر از این لحظه دوستت داشته باشم. مرزی فراتر از انچه من اکنون هستم نمیشناسم. این دختر چی میگه؟... چرا من نمیفهمم؟ اگر با التماس می شد عاشقت کنم شک نکن بپات میافتادم اگر با اجبار میشد وادار به عاشق شدنت کنم از همه چیز حتا اون سیزده تیر لعنتی خودت برای مجبور کردنت استفاده میکردم اما حیف که نمیشود چون تجربه اش را دارم  

...ودر مورد اون نقشه... فکر من نبود اما ازش استقبال کردم و اعتراف میکنم به اینکه چطور تو رو داغان خواهد کرد فکر نکردم.... فقط وقتی فهمیدم با اون نقشه چه بلایی سرت اورده بودم که جنازه تو رو زمین  دیدم.من یک بار مرگ تو را دیدم و باور کردم... پس برام اسانتره بکشمت (لطفن لبخنده مسخره رو از  گوشه لبت بردار) یه لحظه دورورمو نگا کردم که یعنی چی مثلن؟؟؟ دید لبخندمو مگههه؟؟؟  باور نمیکنی کشتنت کاری نداره؟ معلومه نمیکنم بچه... روانی شده حالیش نی چی میگه... این کیه دیگهههه انگار آرزو تو دلش میکشه ملکه (تو دلتم نخند  وقتی میگم کاری نداره باورررر کنننن) برو بابا همه نامه عاشقانه میخونن مام .... یارو داره راس راس تهدیددددد میکنهه ... شیطونا میگه برو یه پخ محکم بکن شاشبند کنه  باشه باور نمیکنی نکن حالیت میکنم...خواستم از لج دماغمو با نامه ش پاک کنم یه سنگ بذارم توش پرتش کنم در چادر ... دوباره از اینکه همچین فکری اومد تو سرم یه احمق بخودم گفتم و  با حرص و جوش بقیه نامه رو خوندم  ببین لا مصب برا کسی که از جون بگذره دیگه چیزی میمونه که بترسه؟ ... اونوقت اگه من راستکی از جونم گذشته باشم میذارم تو بعد من راس راس راه بری با دخترا عشق و حال کنی؟...اینجای نامه یه چیزی رو نتونستم بخونم شایدم شکلکی بود .. چه میدونم ببین بیا جون هر کی دوس داری(که میدونم شانیه) عاشقم شو ...نمیشی؟...نمیشی؟... بیا با زبون خوش عاشقم شو قال قضیه رو بکن من دیگه روانیمه درک نمیکنی؟... جبران میکنم عطا رومو زمین نندازلامصب...برو بابا گرفته این مارو  ... این چه طرز نامه عاشقانه س؟؟؟ اون قبلیا کلی زبون ریخته بودن و تازه یکیشون اونهمه قربون صدقه م رفته بود....  این از موضع قدرت برخورد میکنه مگه زورکییییههه؟؟؟ ... تورو خدا عشق مارو!!... عشقمونم مثه عشق و عاشقی آدمیزاد نیس... برم یه دونه دیگه از اون صدا داراش بخوابونم در گوشش تا دیگه از این غلطا نکنه؟ بیاصد تا بزن  بیا خوردم کن بیا بکش منو بیا تیکه تیکه م کن فقط بعد خوندن نامه اولین باری که منو می بینی عاشقانه نگام کن... تو رو خداااااااااا ... تو فکر میکنی الان مثلن دارم چکار میکنم غیر نامه نوشتن؟؟؟... به جون خودت که الان برام از عزیزترین کسام عزیزتره دارم گریه میکنم ... این پارچه کثیفم چپوندم در دهنم صدام کسیو بیدار نکنه... اینو باور کن...عطادرسته من عاشق نشدم ... ولی عاشق شدن خیلی از دختر پسررارو دیدم... همه شون گریپاش کردن گریه که سهله ... کارای بدتری هم کردن فقط فرق من با اونا اینه من از همین قدم اول که فهمیدم از دروغ چقد بدت میاد راستکی باهات حرف میزنم... البته اینم بگم ها اگه عاشق یکی دیگه از پسرای این اردو میشدم(عمرننننننننن) شاید خودمو براش میگرفتم و یه جور دیگه براش قمیش میومدم که گ...زپیچ کنه آب از لب و لوچه ش راه بیافته  بیاد ثانیه ای صد دفه (نه صد که دروغه روزی دو-سه دفه ) قربون صدقه م بره... ولی میدونی چرا با تو اینجوریم؟ به دو تا دلیل اولش اینکه از همون لب که ازت گرفتم و لبامو فشار ندادی  فهمیدم چقد خودتو نگه میداری و چه کنترلی میکنی خودتو بیعاطفههههه.... بعدشم به این دلیل که ظرفیت و جنبه شو داری پیش خودت صد جور فکر بد نمیکنی که این عشق گدایی و التماس یکی دو ساعت سکسه یا مطمئنم برا خودنمایی نمیری جار بزنی که شانی التماسم کرد که تحویلش بگیرم اونوقت من سگ محلش کردم.... حالا فهمیدی چرا با این خیال راحت جلوت با هوار فکر میکنم؟ اصلنم خجالت نمیکشمممم ازت چون ارزششو داری( اینجارو با غیظ و غلیظ بخون و دلت بخواد فوشت بدم ولی ببین چقد فداتم که فوشت ندادم؟)... عطاااا دوسم داری؟///؟؟؟؟

ای خدا دارم دیونه میشمممممممممم (بذار گریه م تموم بشههه بعد بقیه شو مینویسم ااههه) حالا من به جهنم تو .. تو که خواننده این جملاتی بغض نکردی؟... خدایی نکردی؟ عطا رو بدن دستت تیکه تیکه ش نمیکنی؟... خوب منم آدمم دیگه.. یه جوری شده بودم.... یجورناجورییییی... چه آدم بد شانسیم من ... چرا؟... خوب چونکه اگه مثه اون یکیا بود نامه ش .اگه مصنوعی و  پفی بازی بود نامه ش . اگه از نامه ش معلوم میشد از اون تیتیشای مامانم ایناس... راحت کلی میخندیدم دسش میانداختم... کلی تو دلم مسخره ش میکردم بعد نه که با مداد نوشته بود نامه رو یه جاشو پاک میکردم توش دو سه تا  سرخ کن گریه انداز مینوشتم... بعد میرفتم از پشت سرش دستمو میبردم اونور صورتش با نامه ش دماغشو غشو میکردم و میدادمش بهش...ولی این خدا اینجوری که صاف و صادق همه چیشو نوشته!!... خوب ادم احساسش سینه پهلو میکنه وجدانش جراحی میخواد نه؟ بخون دیگه گریه م فعلن تموم شده... میدونی الان هی چجوری میشم ودوباره چجوری میشم؟... هی کمی خوشحال میشم میگم بابا دلش از سنگ که نیس فردا  یا هر وقت که منو ببینه همچین چشمکی از  آخر عشق بهم میزنه که دلم غش وضعف بره... وای خدا میشه؟؟؟؟ دوباره یاد اون صورت عبوس و اخمات میافتم ... ناامید و دلشکسته میشم... میگم این حالا  هی خودشو جلو چش من نمیندازه تااااا چن وقت... وقتی هم منو ببینه با یه لبخند الکی زورکی (که مثلن دلمو نشکنی) سمبلش میکنه و همچین می پیچونتم که  از زندگی نا امید بشم برم سراغ همون کشت و کشتار تو و خودمو  این همه ی بچه هاو هرکیو دیدم یه گوله تعارفش کنم از  صمیم قلب...اسم گلوله که خوندم دلم هرییییییییییییی ریخت پایین... نکنه این بابا اینهمه گلوله گلوله میکنه سیزده تیر امریکایی اسپیشیل رنجرمو برده باشه؟ کمرم که نیسسسس وایییی یا خاص علی(امام زاده اصل ونصب داری در اون حوالی ما که قبلنا گویا معجزه هم کرده مثلن بار چای یه کاروان قاچاقچی!!! رو جهت دستگیر نشدن در ایست بازرسی سابق تبدیل به جفت کرده)... حالا کی جفتو برا شما توضیح بده اااههه... یه کرد ایلامی اینورا نیس؟ اگه هس جون مادرش جفت رو برا این خواننده های گل من که هیچکدومشون با زبون بین المللی ایلامی و حومه  آشنا نیستن.... اقا جون جفت بر وزن نفت یه شیره س که از بلوط میگیرن و ارزش ضد عفونی و رنگ امیزی و دباغی داره ... فهمیدین؟.... خوب چکار کنم تو نفهمیدی؟ بعدن یادم بنداز رفرنس بهت معرفی کنم خودت برو تحقیق کن.

 کجا بودم؟ آها اره آقا دس زدم کمرم نبود یه نذر همون امامزاده نامبرده کردم و نامه رو چپوندم جیب شلوار کردی و دویدم طرف غار (با وجودی که کف پام هنوز درد میکرد... آی مامان یادم افتاد الانم درد گرفتتتتت) در حین دویدن تو دلم  میگفتم شانی اگه کلتمو نبرده باشی امتیاز مثبت داره ها... از بخت بد نرسیده به در غار باز مثه اجل معلق جلوم سبز شد...( حالا بیاو درستش کن) من هنوز حس نگرفتم این خانمو نگا کنم ... اقلن از ممدی کسی بپرسم (از چه عاشق حرفه ای هم میخوام بپرسم اون از من بدتر انتی گرل تمام عیار)  نگای عاشقانه چجوریه و اینا.... این  خداوند عشق حالا.... هیچی دیدم بهترین راه همینه مثه خودش راستشو بگم گفتم شانی جان من فعلن فکرم پریشان یه چیز دیگه س تازه دسشویی هم دارم!!! بذار اون دو تا رو حل کنم ببینم چجوری نگام میاد خودش... گفت باشه راحت باش عجله ندارم !!! هم تو دلم هم بیرون ازش تشکر کردم که چقدر آدم آدم درک کنیه.... دویدم تو دیدم اسلحه م سر جاشه... نذرو از یادم بردم ولی بجاش تو دلم یه ایول کاردرست به خاص علی گفتم و تازه به مجبورن بیستو پنج صدم هم نمره مثبت دادم به شانی ... بعدش خواستم ببندمش کمرم دیدم جلوم قنبلی میشه میفهمه برا چی رفتم ضایع میشه... گفتم بابا اون اگه میخواس خوب تا حالا برده بود... ولش کردم سر جاش و اومدم بیرون دنبال پشت سنگی چیزی به منظور اون یکی کار واجب...

وجدانم که مداوا شد دوباره نامه رو دراوردم و از یه جای دیگه شرو کردم خوندنش در مورد اون مسئله هم اشتباه کردم. شکر خوردم نفهمیدم... ولی تو فقط از یه دختر بپرس ببین چه حالی میده یارت( البته هنوز که نه بداره نه به باره) ۶ ساعت  تنها تو کوهها دنبالت بگرده... خوب منم دلم ذق ذق کرد  وسوسه شدم شیطان گولم زد... نه راستی دروغ چرا این یاسی آب زیر کاه گولم زد هی گفت اینجوری معلوم میشه میخواتت یا نه و الا اون برج زهر مارو من میشناسم عمرن اگه هرچیم تو دلش باشه بروز بده . خلاصه الاغم کرد افسارمم گرفت دسش و فقط وقتی فهمیدم چه غلطی کردم که جنازه عزیز شیرینمو که خودت باشی دیدم!!! لامصب یه دور از جونی.. زبونم لالی چیزی هم نگفته انگار خر میکشه... شیطونا میگه بیست و پنج صدمه رو ازش بگیر... چه جو گیر میشم منم هی زرت زرت امتیاز مثبت میدم اااههه) ولی دوباره گفتم نامردیه ولش کن نگیر امتیازو .. اصن کو تا ۱۰۰ که باید حداقل ۹۵ بگیره تا اون نگاه عاشقانه رو فیگور بیام..... چیه تو چرا اعتراض میکنی؟ پس چن؟ ... ۵۰؟ نه بابا  ۵۰ چیه بدی دس گدا  فوشت میده... مگه میان ترمهههه؟ با یه ۱۰ ناپلئونی ردش کنی؟ قضیه عشقه  عزیزم شوخی بردار نیس که.. اینو باش

 من خر حالا به اون حال زاری که در اون ۶ ساعت داشتی فکر میکنم.. راستی عطااااا   توررررووو خدا چه حالی داشتی؟... خوب بگو دیگه  نگرانم بودی؟ ترسیدی برامممم؟؟؟؟ توررروخدا بگو آرههه... بخدا اگه بگی آره حاضرم سه شب تنها شبی ۶ ساعت تو کوهای گچان برم برگردم لازم به ذکر است که کوهای گچان جن دارن  به این دلیله که نوشته کوههای گچان؟؟!!!( از تو چه پنهان اینجاشو حال کردم  نامه رو گذاشته بودم کنار و با خودم فکر میکردم یعنی راس میگه؟ تا کوهای گچان تنهایی میره؟ اگه بره که ایول داره خیلی.... آخه خوب من از دختر شجاع بیشتر از پسر شجاع خوشم میاد زوره؟) تازه شم دوس دارم دختر چموش چموش باشه البته برا خودم نه ها ... برا این و اون شرور و فاطمه اره و کتک زن باشه ولی برا خودم زر نزنههههه ...هر چی گفتم بگه چشم!!!   ااا باز که تو تو دلت با من کج شدی؟ ... خوب اینجوری دوس دارم  زوره؟  خوبه دروغ بگم بهت؟... حالا این عادت بدیه یا خوبه... مگه قراره همه ی عادتای من خوب باشه؟ منم برا خودم کمی خاکستریم اصن به تو چه؟

میدونی راسیتش اینه دختر دوس داره بی افش یا نومزدش سرش یه دعوای مشدم بکنه دو سه تا موتور سواری چیزی که مزاحم و اینا شدنو تناهیی بزنه .. تازه اگه نتونه بزنه کتک هم بخوره باز دوس دارن سرشون دعوا کنه ... ولی راسش من هم دوس دارم سرم دعوا کنی هم دوس دارم بزنی... کتک بخوری حالم گرفته میشه خون جلو چشامو میگیره مثه همون پسره دانشکده زیر چششو بادمجون میکارم  آها راستی یه امتیاز دیگه هم باید بگیره شانی آخه اون شریف میخوند و ما با اینهمه دک و پزمون صنعتی اصفهان گفته باشم بگی آره باید در اولین فرصت دعوا رو راه بندازی تازه اگه هم کسی متلکی چیزی بهم نگفت خودم یه تنه ای چیزی میزنم به یه پسری که با دو تا از دوستاشه بعد هم زود میگم ااا عععطاااا  این بیشوررررااا رو نیگاههه ایششششش  اونوقت دیگه ببینم چکار میکنی...بیا شانس مارو می بینی این هنوز ما یجور خاصی عاشقانه نگاش نکردیم میخواد شر بده دستمون... بابا یکی نیس به این بگه هنوز از این حرفا نزن بلکم ما نگامون اومد از هموناش که یجوریه... بعد هر خاکی میخوای سرمون کن...  ولی راسیتش  کمی خودمم قلقلکم شد ها یعنی اون عادت شر دعوا و بزن بزن اون زیر زیرای اندیشه پست مدرنمون تحریک شد هر چی باشه ایرانی و مهمترش کرد هستیم دیگه... حالا خوبه اون نیس ها والا از کجا معلوم دسش برا پیدا کردن پسر مزاحم به جایی بند نبود یه تنه محکم میزد به ممدی جمشیدی چیزی که منم مثه کلای یه دس مفصل زبون بسته هارو کتک بزنم... چه فکرای شیطانی میاندازه کله آدم این جنس نازک.

 آقا چه درد سرتون بدم بقیه نامه شم مثه همینا بود که براتون گفتم... نامه در حالی تموم شد که شانصد حس متضاد و رنگارنگ جمع شده بود تو وجود ما... از یه ور نامه مگسیمون کرده بود  از یه ور این عالم عاشقیت بیدین رو تجربه نکرده بودیم و هی دلمون میخواس بدونیم چه جوریاس  از یه ور  قد جن و بسماله از اینکه  ازادیمونو از دس بدیم پریشان بودیم از یه ور  اکیدن زیر بار زن ستوندن نمیرفتیم و این جور قضایا مقدمه بی برو برگرد ازدواجن ... از یه ور یه چیز کوچولو تو دلمون ویژ ویژ میکرد...ده بیست قدمی چادر نشسته بودیم رو سنگی و در عالم عمیق خودمون چنان فرو رفته که اگه یکی دماغمونو میکشیدحالیمون نبود... اومدم رفتم اومدم رفتم این مسیر چادر تا چشمه رو اقلکن شانصد بار  طی کردم. ولی بشدت مواظب بودم با شانی چش تو چش نشم هر وقتم میدیدمش اگه نمیشد پشتمو طوری بهش بکنم که انگاری ندیدمش اقلن نیمرخ وا میسادم که چشامو نبینه.... آخه من مظلوم هنوز نمیدونستم تو چشام چجوریه؟ ... اونیکه باید باشه هست یا نه... تو این هول ولا بودم که شب شد و هوا تاریک و من خیالم  لااقل تا فردا راحت شد چون شب که دیگه نمیشه اون چیزه (همون نگای عاشقانهه) رو از چش کسی تشخیص داد میشه ؟.... سر سفره شام شانی نبود ... بعد شامم رفتیم تو غار به گل یا پوچ کردن ... ته دلم از خدا میخواستم شانی نیاد و برا خودش سر خودشو با نوشتنی چیزی گرم کنه که چش تو چش نشیم ... بدل گرفته بودم اگه اومد هر جوری شده تو تیم خودم بیارمش که روبروم نشینه و چشامو نبینه... تا نیمه شب بازی ادامه داشت و من خوشحال از اینکه امشبه رو بخیر گذشت تا فردا یطوری میشه. ضمنن تو رختخوابم وقت داشتم بازم فکر کنم.... ولی ای دل غافل کجای کاری که ممدی با رنگ پریده اومد تو گفت عطا نه شانی هستش نه اسبش!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ وایییی نگاهه رو صورتم پیدا نکرده یعنی؟ همه رنگشون پرید. با عصبانیت رومو کردم یاسی و نیلو... نیلو هول شد  گفت جمشید بتوپه من خبر ندارم یاسی هم قسم خورد و گفت دیگه کار ما نیس جون مامانم هیشکی هم خبر نداشت موضوع چیه  همه میگفتن از پیش از شام ندیدنش... وای خدا... دیگه نفهمیدم دارم چکار میکنم فقط یادم دست کردم تو نمد رختخوابم کلتمو وردارم با خوشحالی دست خالیمو در اوردم گفتم اخ جون  مسلحه... ولی کافی نبود... دویدم طرف مشکی دو متر مونده برسم شیرجه رفتم پشت اسبم که زین نداشت فقط یه نمد (گردله) رو پشتش بود و بجای لگام یه افسار ساده... سواری از اسب بی دهنه و لگام مهارت میخواد ... هی مشکی برووووو... چار نعل جت.

پایان قسمت هشتم

 

.پ.ن. جون هر کی نگای عاشقانه بهت میکنه خصوصی ازم نپرس  چیزی راجع به اینده داستان و شانی بذار  رو سیر طبیعیش جلو بره. بعدشم خوب عزیز من خوندن این قسمتم زیاد طول بکشه نیم ساعته تو باز میخوای خماری نکشی مخمو مته بذاری زود باش زود باش؟

پیشتهاد میکنم  با صدای بلندحدس بزنید  چی میشه.. راجع به کار ادما صحبت کنید و هر چیز دیگه که تا نوشتن بقیه ش سرت گرم بشه

 

                                                  

زندگی هخامنشی(7)

 

زندگی هخامنشی(7)

 کمی بعد حقیقت تلخی رو فهمیدم حقیقتی که ایکاش نمی فهمیدم حلقه های ماجرا بعد از توضیح سر خوشانه ی بچه ها در مورد ماوقع دست بدست هم داد و خودمو سرزنش کردم که چرا نفهمیدمشون

فراری در کار نبوده همه چیز یه فیلم دقیق به کارگردانی مشترک شانی یاسان ویاسی  و انتخاب بازیگرا با مهارت!!!!  با خنده واحساس زرنگی هر کدام یه قسمت ماجرا را تعریف میکرد و قاه قاه میخندید. 

این وسط تنها کسی که از بازیگر بودنش اطلاع نداشته من بودم از قضا نقش اصلی و پر زحمت کار هم  به عهده من بوده. یعنی همه غیر از من میدونستن همه چیز رو... میبینی؟ من ساده .. من گاو... چقد نگران شدم چقد حرص خوردم؟ .... شانی هم اون بت شکل گرفته در ذهن من نیست... اون دختر شجاع که بی دنگ وفنگ بپره رو اسبش و تو عالم نا امن شب کبیر کوه بزنه به دل تاریکی و...وای.. من چقد ساده بودم تو همه ی سکانسای این فیلم درام    ...نه ساده نه ... هالو ... احمق..وای خدا این دختر برا ورود به دل من چه راه چرتی انتخاب کرده... بدترین راه ممکن... راهی که اون روی لجباز منو با همه گندش مجوز ظهور میده... دیشب وقتی رسیدم چرا شک نکردم که ممدی رفت تو غار منظورش جاجیم اوردن نیود میخواست شانی رو بفرسته تو چادر که سر جای من خوابیده بود.... چرا وقتی بوی عطر شانی رو از رختخوابم حس کردم مشکوک نشدم!!!

نطفه ضد حال زنی با همه ذات کثیفش تو دلم شعله کشیده بود حس انتقام حس تلافی... پر بودم از حس نفرت و جبران... همه ارزشها چپانده شده بودن تو یه گله جا قد نوک سوزن بقیه قلبم انتقامجویی بود و نفرت... میگن ادما خاکسترین... دیگه حاکستری هم نبودم سیاه سیاه.. خوب منم ادم بودم نه فرشته و ملایک و این خزعبلات... بهشمونم گفتم فعلن یک هیچ به نفع شما ولی تلافی میکنم

ظاهرم ارام بود و بیخیال ولی طوفانی به سرعت ۲۵۰ کیلومتر در ساعت بدتر از کاترینا اون زیر میتوفید.  . داستانی که همه دس به یکی کردن تا منو بخیالشون به شانی نزدیک کنن و یه جشن پیوند وپشتش سورسات مثلکن عروسی راه بندازن ... حتا ممدی هم بخیال اینکه داره کاری برا من میکنه همدستشون بود... لبخند تلخی رو لبم ماسیده به حرفاشون گوش دادم و تو دلم قسم خوردم یه ضد حالی بهتون بزنم که تا قیامت مختون سوت بکشه... منو دس میاندازین؟ با احساسات من بازی میکنین ؟... یه عروسی بگیرم شیطان توش خون بنوشه....یه شانی نشونتون بدم هفتاد تا شانی از توش بزنه بیرون...

از شانی به اندازه کسی که به همه احساساتم گه پاشیده بدم میومد.. و از بقیه دلم میخواس سفر تموم بشه و چشم تو چش هیچکدومشون تا ابد نیافته....

دلم غوغا بود و لبم بسته..دلم سراسر خشم بود و نفرت به خاطر فشاری که از گم شدن شانی تحمل کردم به خاطر دلتنگی... بخاطر ترس از اینکه اگه بلایی بسرش اومده باشه؟!.... حالا دلم میخواست بره راستکی گم بشه و دیگه هیچوقت نبینمش... شانی باهوش.. فهمیده نقطه ضعف من عاطفی بودنمه واز این راه وارد شده ولی نفهمیده از دروغ بیشتر از همه ی گناهای عالم بدم میاد؟... مگه صداقت اولین و بزرگترین شرط شروع دست رفاقت نیست؟... اینکه ادم فقط به راهی فکر کنه که طرفشو تحت تاثیر احساسات قرار بده درسته؟...احساس حقارت میکردم و حماقت... ولی بازم باید کمی بگذره تا  این خشم و نفرت احساسی فروکش کنه ... کمی وقت لازم دارم نه؟.

یاسان نادر جمشید حاضر بشید باید تک بزنیم به یه گروه دزد... یاسان:دزد؟ کجا کی؟...  من :نیم ساعت اونورتر و همین حالا... بعد موضوع رو تعریف کردم... یاسان: تو مطمئنی مسلح نیستن؟ اگه بودن و کسی کشته شد خوبه؟ به ما چه؟ ما مگه سربازیم؟...من :مطمئن نیستم ولی امکانش خیلی کمه مسلح باشن... اگه نمیایین مجبور نیستین من میرم... سربازم هممممم   ..گمونم باشیم .. تومیگی نیستیم؟ دارن اشیاء من و تو رو از زیر خاک در میارن مشدی!!! اگه هم به فکر  مردم و تاریخ و اجداد و... نیستی اقلن بیا سهم خودتو ازشون بگیر!!! مگه ما چلاقیم؟

یاسان:اومدن نیومدن اجباریه؟... من:به هیچ وجه ...یاسان :من نیستم...نادر:من میام... جمشید :منم میام  ممدی:منم هستم ...خیلی خوب اتفاقن اینجوری بد هم نیس یاسان پیش خانوما میمونه... نیلو:کی گفته خانوما میمونن که یکی هم نگهبانیشونو بده؟  منکه میام دلم هیجان میخواد!!!  شانی :منم اگه بعضیها اجازه بدن میام... یاسی:ظاهرن من باید بمونم مواظب یاسان جونم باشم که لولوی چیزی نیشگونش نگیره ... یاسان بهش برخورد اساسی: بریم بابا من نمیدونم تفریح اومدیم ما یا فیلم وسترن بازی میکنیم آخه به ما چه اشیا عتیقه در میارن؟... گفتم یاسان خان لازم نیس جوش بزنی تفریح جزیی از زندگیه... ادمام همیشه در حال زندگین. وقتی تفریح میکنن بقیه زندگی تعطیل نمیشه...بعدشم صداتو بیار پایین که حوصلمو سر نبری... شیر فهم شد؟

به بقیه هم گفتم رایم عوض شد به تفریحتون برسید ضمنن  از این لحظه به بعد من از رییسی استعفا میدم بشینید یکی دیگه رو انتخاب کنید که ریس تر باشه ... من دیگه نیستم...

با وجود نق و نوق و باز خواستو چی شده چی نشده... دوباره رای گیری شد و بین نادر و یاسان   بالاخره یاسان با اختلاف یک رای ریس شد. پنج دقیقه بعد از انتخابش به ریس گروه اولین ضد حالشو زد منو صدا زد و گفت دارم میگم بدون اجازه من هیچ جا نمیری...!!! سکوت کردم اینجاشو نخونده بودم... ما همدیگه رو خوب میشناختیم اون میدونست من تصمیم گرفتم تنها برم ... پیش از هر کاری منو محدود کرد.. حالا اگه میرفتم  نظم گروه رو   و قانونمون رو خودم نقض کرده بودم و اگه نمیرفتم خون خونمو میخورد... گفتم یاسان من نمیتونم بشینم نگاه کنم اثار باستانی رو جلو چشم درارن ببرن و خفه خون بگیرم ... باشه من تنها نمیرم ولی پیشنهاد میکنم ترتیبی بده نذاریم و زود باش چون داره وقت میگذره... یاسان گفت:شب در موردش جلسه میگیریم و مفصل بحث میکنیم گفتم :شب دیگه زحمت نکش چون کسی  یا چیزی وجود نداره در موردش جلسه بذاری ... یاسان مایل نبود... و داشت با من ماهرانه شطرنج میکرد که نریم مزاحم دزدا بشیم و دلیل هم داشت... منم سعیمو میکردم بدون قانون شکنی اینکارو بکنیم اون میدونست ... اگه به رای بکشم موضوع رو و اونوقت سبک میشه ناچارن قبول کرد ولی دستور داد فقط یه نفرو با خودم ببرم منم نادر رو انتخاب کردم که نسبت به جمشید و ممدی کوهگردتر بود. شانی و نیلو اصرار داشتن بیان ولی یاسان نذاشت ...با نادر سوار شدیم و زدیم به کوره راه کوهستان بهش گفتم نزدیک که شدیم من دور میزنم از اونورشون میام بیرون اگه تونستم خلع سلاحشون میکنم اگه نه تو با بلند حرف زدن وانمود کن مسلح هستی ولی سعی کن خودتو نشون ندی

خوشبختانه احتیاجی به تاکتیک جنگی و درگیری و این حرفا نبود و بنده خداها راحت تر از این حرفا برخورد کردن وقتی رسیدیم  داشتن سر دستمزد مشاجره میکردن و چیزی هم پیدا نکرده بودن. پس لازم بود یه جور دیگه برخورد کنیم

از فحوای کلام فهمیدیم اقای فارس دستیار یک باستان شناس استاد دانشگاس و با کسب اطلاعاتی که در خصوص این منطقه از باستان شناس کذایی داشته  با صرف هزینه و وقت کفش و کلاه کرده و پیدا کردن قلعه خودش نصف حجم جیبش رو کاهش داده و اکنون دست از پا درازتر در حال برگشت است

بی نتیجه به اردو برگشتیم ورفتم تو غار به قصد مرگ خوابیدم چه خوابی ....شیرینتر از  همه ی عمر ...فرداش کارگر اردو بودم پس به خواب احتیاج داشتم....

هنوز افتاب نزده بود صدام کرد... پاشو امروز کار زیادی داریم ... پاشدم با بیحالی رفتم طرف چشمه ... سر چشمه رسید بهم و گفت امروز روز تمرین زندگیه نه؟   گفتم کدوم زندگی همونکه با دروغ شرو شد؟

گفت: تو ناراحتی؟... گفتم نه با دمم گردو میشکنم از خوشحالی و پا شدم برگردم طرف غار ...گفت صبر کن لطفن حرف دارم باهات.. گفتم من حرف خاصی با تو ندارم غیر از یه همسفر موقت تا چن روز دیگه...گفت این شوخی لطیف اینقد ناراحت کننده بود؟... گفتم :بهت نشون میدم این شوخی چقد لطیف بود..ورفتم دنبال کارم

 ... نادرو بیدار کردم یکی از گوسفندا رو سر ببره... میخواستم یه نهار طبیعی درس کنم .. این غذارو چن سال پیش از یکی از فامیلای شکار چیمون یاد گرفته بودم... (خون گوسفندم طوریکه کسی نبینه با کمی اب قاتی کردم ودویست متر دورتر از چادر پشت سنگی قایم کردم تصمیم حیوانی وحشتناکی گرفته بودم)... معده گوسفندو بدون پاره کردن همونطور سالم دوسه بار تمیز شستیم بعد با یه گیاه کوهی خوشبو خوب سابیدیم طوری که بوش از بین رفت اونوقت جگر ودل وقلوه وپفی و مقداری گوشت با نمک و فلفل وکمی روغن حیوانی و چربی خود گوسفند با زرد جوبه همه رو ریختیم تو کیسه معده گوسفند که مقداری گیاه کوهی معطر هم اضافه کردیم و از معده گوسفند که درشو با روده سفت بسته بودم بعنوان دیگ زود پز استفاده کردم وگذاشتم رو گل اتیش (بدون شعله و دود) هر چن یه وقت با چوب زیرو روش میکردم بعد یه سه پایه درس کردم و همونطور که مشک دوغ اویزون میشه اویزونش کردم رو اتیش... جاتون خالی جاتون خالی بالا دست این غذا  وجود نداره کره  زمین ... میگی نه امتحان کن... ولی  همه چی باید طبیعی باشه نه رو فر و گاز و این قرتی بازیا...

نهارو خوردیم وچایی  روش  به ممدی گفتم برو از فلان درخت تو زمین کنار ساقه ش یه کمی تنباکو قایم کردم بیارش ..( در جهتی مخالف اونجا که میخواستم برم فرستادمش پی نخود سیاه) بعدش در حدود دویست متر از چادر دور شدم با حوصله خون رو رقیق کردم و رو سر و صورتم مالیدم وبقیه شم ریختم رو سنگی و دورورشو قرمز کردم درست سرمو گذاشتم رو سنگ و صحنه طبیعی یه خودکشی   عادی رو درست کردم بعد کلتو دراوردم و یه تیر هوایی شلیک کردم...................

 صدای پای دویدن همه با شتاب و سئوالای در حین دویدن و گنگ..... چی شدددد .....عطااااااا

نزدیکم که رسیدن گریه و زاری و جیغ و وحشت با اخرین حدش شروع شد بخصوص شانی مشت مشت خاک میزد تو سر و صورتش  و با فریاد و جیغ صدام میکرد یاسان گریه میکرد و میزد تو سرش نیلو و یاسی جیغای وحشتناک میکشیدن جمشید شیون میکرد و کسی جرات نمیکرد یا دلش نمیومد طرفم بیاد  . فقط حدود ۵ دقیقه صبر کردم تا حسابی ضجه بزنن شیون کنن و تو سرو مغز خودشون بکوبن وقتی صدای گامهای وحشت زده ممدی رو از دور  شنیدم ارام پا شدم و زل زدم تو چشمای شانی که با ناخن گونه هاشو زخم کرده بود و در استانه بیهوشی بود.... همه ساکت شدن و با چشمای دریده نگا میکردن جمشید به عقب فرار کرد و جیغاش وحشتناکتر شد افتان و خیزان به طرف چادر فرار کرد ولی بقیه مونده بودن و جن زده نگام میکردن درست لحظه رسیدن ممدی پا شدم و به همه گفتم:( بیحساب) بی توجه به حیرت و غضب وهرچه.....راه افتادم  رفتم پای چشمه سر و صورتم را شستم

 (پایان قسمت هفتم)

 

زندگی هخامنشی (۶)

 

زندگی هخامنشی (۶)

 

 .

شب ظلمانی بی نور مهتاب  وسکوت سنگین کوهستان که صدای پای مشکی رو دوچندان منعکس میکرد. فکرخیال گم شدن شانی و روز شلوغ پلوغی که پشت سر گذاشته بودیم انرژیمو گرفته بود . برخورد رکاب با انگشت سوخته و کف پای زخمی مور مور شدن و درد پا رو یادم انداخته بود وکمی عصبی بودم. لگامو کشیدم طوری که مشکی متوجه شد کمی باید توقف کنه صدای خر خر تنفس مشکی و برخورد گاه بگاه دمش با کفل که به حکم غریزه برا روندن مگس و حشرات انجام میداد تنها صدایی بود که بگوش میرسید 

نون و تخم مرغ پخته رو زدم تو رگ  از بس با هول ولا ی ناشی از گرسنگی میل شد تو گلو توقف فرمود وچشمان بیگناه ما را به بیرون امدن از کاسه تشویق فرموداب که نبود سرش بده پایین... مجبور شدم هی کنم به مشکی که کمی بتازه بلکه اثر تکانهای ایشان لقمه ها رو ببره سر جاشون که موثر افتاد و نفسی به راحت کشیدیم..

دوباره رفتم تو فکر شانی خانم که حسابی عصبانیم کرده بود ... فکری که شاکی و قاضیش خودم بودم ولاجرم راضی و حق بجانب. بخودم میگفتم : اینکه تو مواظب گفتار و کردارت هستی که ایشون را نرنجونی و حرفی نزنی که تعهدی ایجاد کنه درست...اما همین سر سنگینی و رفتار منطقی در جایی که اون توقع کمی ناز کشی و کمی هم اظهار علاقه داره خودش موجب این عصیان و خود نمایی ایشان نیس؟... قطعن ترک اردو نشانه ی نوعی اعتراض و همراه قهر از دست چیزی یا کسیه... و ظاهرن غیر از جنابعالی پای کسی در میان نیست چون درسته که حرف خاصی رد وبدل نشده اما نگاه و حالت چهره مشت ادمارو بیشتر از گفتار باز میکنه طوری که همه متوجه حضور چیزی نامریی در کردار و نگاه شانی و شاید هم من شدن. پس انکار فایده نداره  حالا بشین تکلیفتو روشن کن و ایشون رو (البته اگه سالم پیدا شد) در برزخ نگه ندار ... اگه نیستی و عرضه عاشقی نداری که مثه ممدی رک و راست بهش حالی کن و اگه قلقلکت اومده و دختر مردمو میخوای خوب تمومش کن و اب پاکی بریز رو دست اون و بقیه...

از ضمیر باطنیم ندا امد که ایهالعطا سرکار بیش از هر چیز و هر کس به ازادی علاقه مندی و قدرت تحمل قید و بند و محدودیت رو نداری... از طرفی دخملا حتا اگه ۵ تا قولنامه معتبر بنگاهی امضا کنن قادر به کنترل حساسیت خود برای به قید کشیدن بی اف یا نامزد  و شوهر نیستند پس بیخیال شوید و ملت را اسوده خاطر کن که علاف و پا بند تو بیمصرف نشن... تو این فکرا بودم که پرنده ای (احتمالن تیهو) ناگهانی از شکاف سنگی بشدت پر کشید و چرت حقیر را را پاره فرمود... همچین تکانی خوردم که چیزی نمونده بود از رو کله ی مشکی بیافتم جلو پاش تا کلی بی اعتبار شویم.. پرنده بیچاره رو زابرا کردیم هیچ دو تا تو سری نامردانه هم زدیم تو سر مشکی زبون بسته که کلی شرمنده شم...

رسیدم به یان قسمت کوهستانی مسیر وهمونطور که چندان امیدی به پیداکردن شانی نداشتم پیداش نکردم ... برگشتم به طرف اردو با فکر دلهره امیز اینکه بعدن چی جواب کس و کارشو بدم؟؟؟

از این ور دیگه بتاخت کامل تا حدی که تاریکی و راه اجازه میداد سریع امدم همچنان هم گاهی صداش میکردم بی انکه امیدی به شنیدن پاسخی داشته باشم.

وقتی رسیدم به پشت کوهی که اونورش غار وچادر ما بر پا بود این دفعه از سمت راست طوری حرکت کردم که از طرف مخالف جهت اومدنم به اردو برسم با اینکار قصد داشتم که اولن این قسمت کوهستان رو هم بگردم دومن چون بچه ها به هیچ وجه از اینور منتظر من نیستن  میتونم یه محکی هم به چگونگی کشیک و هشیاریشون بزنم ثالثن از کنار قلعه کهنه که یادگار دوره هخامنشیا یا ساسانیا ست رو هرچند که شب بود ونمیشد خوب جایی رو  دید  بگذرم که کمی تو حال راستکی تاریخ سیر کرده باشم...

از اینجا تا رسیدن به اردو کمتر از یکساعت مسافت بود که باید طی میشد ... دور زدن کوه از راهی صعب و سنگلاخ... خیلی مانده بود به  قلعه برسم ولی میدونستم که اگه روز بود از اینجا میشد شبح ویران شده قلعه را دید... احساس کردم نور خیلی ضعیفی از حوالی قلعه می تابه نوری در حد مثلن اتش سیگاری... اوه اوه .. شوخی نیس باید احتیاط کرد اولین فکری که به ذهنم رسید  گروه کلای (همون یاغیهای صبح امروز) یا گروهی شبیه اونا بود... مشکی رو از همونجا به پشت تخته کوه بزرگی هدایت کردم ... پیاده شدم ولگام مشکی رو به جایی بند کردم خیلی هم شل بستمش که اگه حیوانی بهش حمله کرد بتونه با یه تکان خودشو ازاد کنه... وپاورچین به طرف قلعه رفتم  چون فقط جوراب بپام بود صدای پام منتقل نمیشد... با دور کردن مسیر قلعه رو دور زدم و از پشت سر جایی که نور رو دیده بودم نزدیک شدم... پشتگرمیم به کلتی بود که از ضامن خارج شده و اماده تو دستم بود والا  محال بود کله شقی کنم و برم طرف نور... پچ پچ و نجوا میامد ولی هنوز مفهوم نبود... جلوتر رفتم وارام به صدارس رسیدم دور اتش مرده ای که با خاکستر پوشانده بودن چهار نفر  گرگی نشسته بودن و به کردی حرف میزدن  ... با تعجب شنیدم یکیشون فارسی حرف میزد و یه نفر ترجمه میکرد فارسه: بگو اگه الان ول کنین برین اینهمه زحمت  بیفایده میشه... دیگه چیزی نمونده من میدونم که به کوزه  بزرگی که اون زیره نزدیک شدیم... یکی حرفارو به کردی ترجمه کرد و یکی از دو نفر باقیمونده گفت بهش بگو پدرمان درامد دیگه ۲روزه یه پشت داریم میکنیم ولی تا فردا ظهر هم به خاطرش ادامه میدیم چه چیزی باشه چه نه ما پولمونو میخوایم

 فارس: باشه بگو فعلن بکنین نگران پول نباشین... حساب کار دستم اومد . ارام وبیصدا برگشتم و مسیرمو از بیراهه اونقد دور کردم که از جلو قلعه نگذرم تا ازشون بگذرم... بمحض اینکه خاطر جمع شدم که دیگه در دید رس نیستم به راه برگشتم و بطرف اردو رفتم.

خیلی مونده به اردو ...بازم پیاده شدم و پشت بلوط بزرگی مشکی رو بستم... بیصدا به اردو نزدیک شدم جمشید و ممدی پشت به من و رو به جهتی که قاعدتن میبایست از اونجا وارد اردو میشدم نشسته بودن دور اتیش و گپ میزدن ولی بوی سیگار جمشید رو در هوا حس کردم .. با فاصله زیادی از اونا دورشون زدم و رفتم به طرف اصطبل همه ش خدا خدا میکردم که اسب شانی تو اصطبل باشه... ولی در کمال غصه نبود... دیگه دلیلی برا قایم شدن نبود  معمولی به بچه ها نزدیک شدم و به هیچ وجه قصد ترسوندنشونو نداشتم. از اینجور کاری متنفرم... با اینکه سرفه زدم و ممدی رو صدا زدم بازم بشدت یکه خوردن و حسابی هول شدن... طفلکا صبح امروز یه بار غافلگیر شده بودن پس حق داشتن از ریسمان سیاه و سفید بترسن... قبل اینکه ترسشون طولانی بشه  گفتم نترس ممدی خودمم  سلام

جمشید : سلام چی شد پیداش کردی؟... من: نه مگه نیومده هنوز؟ جمشید :نه بابا کجا اومده

خستگی به تنم ماند چن دقیقه حرف زدیم و گفتم بچه ها من خستم میرم بخوابم: ممدی گفت یه لحظه بشین من جاجیمی بیارم بندازم کولم بعد تو برو... ممدی رفت تو غار و من برگشتم طرف مشکی اوردمش اردو و رفتم تو غار ... بوی عطری مشامم رو یاد شانی انداخت یادش بخیر... رفتم زیر لحاف و جاجیم و مثه سنگ ته رود خوابیدم 

 با همهمه بچه ها وقتی بیدار شدم که چیزی به ظهر نمونده بود چشامو باز کردم دیدم جمع شدن تو غار و دورم نشستن... همونجوری زیر لحاف موندم بدنم درد میکرد و خشک بود. گفتم نیلو یه چیزی میدی بخورم؟... گفت امروز تو باید  سپور باشی کار نمیکنی هیچ دستورم میدی؟ گفتم: رفیقم نیس گروه دیگه کار کنه فردا یه خاکی تو سر میکنم... یاسان :چی شد تا کجا رفتی؟  من: تا قاور کیوانو (قبر پیرزن محلی  در اون مسیر) رفتم نبود برگشتم ... گفت اگه طوری شده باشه چی؟   گفتم: به دل بد راه ندین ایشالا نشده اون الان پیش بابا مامانشه نگران نباش  یاسان: اخه نمیشه از رو حدس و گمان... اگه مرده باشه یا دزدیده باشنش؟   گفتم : تو هم با این سق سیات هی حالا از این چرت و پرتا بگو نترسونمون ها   نیلو: دلت براش تنگ شده؟ من چیزی نگفتم  یاسی : راست بگو دلت براش تنگ شده؟ من: اخه این سئواله میکنی ؟ خوب معلومه دختر شجاع و با معرفتی بود ولی نمیدونم از چی رنجید... جمشید: واقعن؟... اخه برادر من هر کی بود قهر میکرد میرفت با این برخوردای تو... من: من چکار کردم مگه؟ جمشید: هیچی... همینکه هیچی نکردی قهر کرد رفت تو باید یه کاری میکردی... من :مثلن؟... ممدی: مثلن جای نیش عقربی میذاشتی رو لپی دماغی چیزی...من: چی میگی تو باز چش کلای رو دور دیدی؟ ... یاسان:  اقا اینجوری که نمیشه بیخیال شانی بشیم؟  میشه؟... من: کاری ازمون نمیاد  لابد راحت نبوده دیگه رفت خدا بهمراش... یاسی : تو باید میرفتی ده ازش عذر خواهی میکردی میاوردیش  من: چرا همه تون چرت میگین؟ برا چی عذر خواهی؟مگه چکار کردم؟ این دری وریا چیه؟ اگه میدیدمش کار بکارش داشتم یه عذر خواهی نشونش میدادم یه وجب روغن روش... ممدی : انگار اون باید عذر خواهی میکرد نه؟.. من : معلومه... اون مثه بچه قهر کرده رفته بدون اینکه معلوم بشه چه مرگشه... اصن چرا گیر دادین به شانی..؟ دیگه حرف نیس برا گفتن؟ برید نهارو کفت کنید بعداز ظهر باید جایی بریم... یاسان :کجا؟ من: بعدن میگم... پا شدن رفتن و منم  دوباره دمر خوابیدم تو رختخوابم.. چن لحظه بعد

یه پشه رفت تو گوشم... با عجله  گوشمو گرفتم خاروندمش .. کمی بعد دوباره... بازم... اااهههه بوی شانی میادددددد با سرعت برق برگشتم از تعجب خشکم زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/  دهنم باز مونده بود و تو کف عجیبی مسخ شده بودم شانی با چوب باریکی در دست و لبخند اغوا کننده ای رو لب نقشه پشه تو گوشم رو بازی میکرد.

اولین رفلکسم بعد از بخود امدن سیلی محکمی بود که زدم تو گوشش..... ظاهرن عمدن  تنهامون گذاشته بودن تو غار ...   با جسارت هر چه تمامتر.... سوزش شدیدی رو لبام حس کردم ...قلبم دوبرابر میزد و  صورتم گر گرفته بود...  قدرت هر واکنشی ازم سلب شده بود... موهاش ریخته بود رو صورتم ... چنان به صورتم چسبیده بود که انگار قراره تا قیامت بمونه... کرخت. مبهوت. گیج. بیحس. مات فقط قلبم طبل شده بود... چه موجود نیرومندیه زن!!!! چه معجزه گر مسلطیه!!! چه هنرمندبی پرواییه؟؟؟؟

با اطمینان میگم.. با قطعیت میگم.. با همه وجودم میگم .... ماده از نر نیرومندتره... در همه جانوران پستاندار نه فقط ادما

 

پایان قسمت ششم

پ.ن1  منتظرم مفصل و تحلیلی نظر بدید

زندگی هخامنشی(5)

 

 زندگی هخامنشی(۵)

 روز پر افت و خیز اولمان داشت غروب میکرد.  افتاب قرمز  داشت تو کوسنای تپل ابرا ی افق لم میداد  چشم انداز عصر پاییز بر فراز قلارنگ روبرو مانشت و کبیر کوه  در پایان روزای اولیه مهر حس غزلای حافظ رو زیر پوست جوانمان ماساژ میداد. رو تخته سنگ بزرگی بالای سر دره نشیته بودیم . نیلو مجری شو بود . ازمان خواسته بود بریم رو اون تخته سنگ و حتا جای نشستنمونم تعیین کرده بود و با کمک جمشید برامون برنامه تدارک دیده بودن ولی هنوز نمیدونستم چی هس.

نیلو درد نیش رو بر خلاف من بکلی فراموش کرده بود و رفته بود رو سن ( جایی از تخته سنگ به همین منظور انتخاب کرده بود و بهش میگفت سن) با شیرین زبانی دخترای کم سن و سال برنامه اولو اعلام کرد. برا شروع رمانتیک برنامه هرکی میتونه بغل دستیشو  بوس کنه. یاسی و یاسان از خدا خواسته و مراد حاصل بوس رو با لب فرانسوی اشتباه گرفته و حالا نبوس کی ببوس.... بغل دست من ممدی بود که با کلی غرو لند و  نق زدن بوسش کردم بغل دست ممدی شانی بود که خم شده بود طرف ممدی رو بوس کنه ممدی هی کج میشد طرف من اونم دنبالش که اخرش نرسید به لب و لوچه ممدی ناچارن بازو ممدی رو بوس کرد اونور تر هم نادر و جمشید که دستشون رفت تو خرج یه بوس دو سر نر بیفایده....

بعدش نیلو برنامه بعدی رو اعلام کرد که فال گرفتن از حافظ با قرائت کسی بود که نیت گیرنده تعیین میکرد و از نفر پایینتر شروع شد یاسان نیت گرفت و در خواست کرد با صدای یاسی قرائت بشه .  فال یاسان این غزل بود

فتوای پیر مغان دارم و قولیست قدیم        که حرامست می آنجا که نه یار است ندیم

چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم    روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم

فکر بهبود خود ای دل زدری دیگر  کن       درد عاشق نشود به مداوای حکیم

نفر بعدی به حکم قرعه ممدی بود که در خواست کرد من بخوانم وچه غزلی امد!!!

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم     هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش     فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

 گرم صد لشگر از خوبان بقصد دل کمین سازند    بحمدالله والمنه بتی لشکر شکن دارم

طبق معمول که همه کاراش نقش از اب در میاد فالشم نقش شد . و کلی به فالش خنده فرمودیم

 نفر بعدی نادر بود که جمشید میباید میخواند و خودشم با نوای نی  دکلمه محشر جمشید رو همراهی کرد و خدایی همچین بردمون تو باغ خلصه که اونورش ناپیدا.... صدای گیرای جمشید علیرغم اینکه بم و مردانه نیس ولی یه حالیه.... از اون حالا که حاله

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند         وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن       شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت      دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند

محتسب شیخ شد وفسق خود از یاد ببرد     قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

 و بعد نوبت فال شانی شد که کلی دعا خواند واز ته دل نیتش گرفت. همچین دیوان حافظ رو با احترام و ادب رو لب وچشماش میذاشت انگاری که خود قران

و این فال براش اومد که خواست من بخوانم . هرچند که من دوست داشتم کسی دیگه بخونه که زیر بار نگاه سنگین ملت نباشم ولی از اونجا که نمیشد رای جمعی رو بی اعتبار کنم خوندم

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد   دل رمیده ما را رفیق و مونس شد

 طرب سرای محبت کنون شود معمور     که طاق ابروی یار منش مهندس شد

 کرشمه ی تو شرابی به عاشقان پیمود    که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد

همه به به و چه چه هاشونو با ایما و اشاره و پانتومیم بهمدیگه حالی کردن که بله کار تمومه و بر مذاق بنده خوش نیامد این لودگیها چرا که ازادگی خود به به به و چه چه معامله نکنیم

وانگاه نوبت به یاسی رسید که الحق والانصاف زبان حالش بود اونم که با صدای مخملی نیلو قرائت گردید

 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم    دگر انجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر بسلامت بوطن باز رسم      نذر کردم که هم از راه بمیخانه روم

 خرم اندم که چو حافظ بتولای وزیر        سر خوش از میکده با دوست به کاشانه روم

 و پس از ان نوبت الحقیر شد که تو دلم  رخت میشستن که عشق و عاشقی نیاد و  بهونه دست اجانب و ایادی استعمار شرق و غرب   ندهد و انصافن همون اومد که میخواستم و خواستم ممدی بخونه برامون

سالها پیروی مذهب رندان کردم       تا بفتوای خرد حرص بزندان کردم

 من بسرمنزل عنقا نه بخود بردم راه   قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

 توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون   میگزم لب که چرا گوش بنادان کردم

  فال بعدی هم از ان جمشید و الحق که قلندر یک لا قبای شیراز وصف حال همه رو انگاری که یکی از یاران دیر پای گروه ماست  گذاشت کف دست تک تک و غزل جمشید هم عینهو که همین بود و بس غزل با صدای نیلو فاز داد فاز

گرمن از باغ تو یک میوه بچینم چه شود      پیش پایی بچراغ تو ببینم چه شود؟

یارب اندر کنف سایه ی ان سرو بلند         گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود؟

صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه ومی  (  ممدی : سیگار مالبرو ویسکی  بلک اند وایت هم بگو)

تا از آنم چه بپیش آید از اینم چه شود؟

 فکر کنم یه ربعی بازار متلک و لغظ لیچار بود که هیکل جمشید را  کرم قهوه ای چار خونه کرده و صد البت نیلو نیز بی نصیب نماند . الا من فلکزده که از ترس سنگ پرانی جماعت و بخصوص نیلو بی چشم و رو که به قصد بریدن ریشه مان میپروند مهر سکوت بر لب چسبانده خاموشی گزیدیم پشت سرش نوبت خود ورپریده ش بود که یه تنه همه مونو با زبونش حریف بود و کم نمی اورد  بس چش سفیدی میکرد بزرگ و کوچک هم سرش حالیش نبود  این بازیگوش عقرب گزیده

ممدی میگفت: اگه فمنیستا پروژه تعدد زوجات فیمیلا رو به جایی برسونن این تلخک هفتاد و دو شوهر بالا پایین میکنه (ممدی بهش میگفت تلخک بس که این مدت کوتاه برا  تیر وتحریک کردن ممدی لب و لوچه و کرم ریخته بود ...وصد البته ناکام و حسرت بدل مثه پروانه رفت طرف گل دیگه که همانا جمشید مادر زاد اینکاره باشه)

و اینم سه بیت شاخص از فال تلخک ورپریده کرمکی زبون درازو الی اخر....

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود    بهر درش که بخوانند بیخبر نرود

اینجا ممدی یکی از خنده های تاریخی خودشو مثه برف شادی پاشید تو دل قلارنگ...

طمع در ان لب شیرین نکردنم اولی     ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

( و نادر گفت: مگسو به لیست اضافه کن ممدی قد قدشه....)

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی!!!!     که هیچ کار زپیشت بدین هنر نرود

نیلو: حافظ تو هم آرهههههه؟؟؟... خوب لامصب یه چشمکی... علامتی... ما که از خدامون بودددد

ممدی : حافظ شاخ نباتو ول میکنه با مگس بپره؟......نیلو: خوبه خوبه  مهندس کشاورزی  مارو باش.... بازم زبونش به تئوری آب و خاک وا شد  ... شاخ شمشاد و نمیبینه با  کود حیوانی ازمایش میکنه...

ممدی: کود حیوانی ریختم بلکه مگسا سرشون گرم شه ... دورور ما استاد نشن!!!

بهر زحمتی بود قبل اینکه باز دعوا مرافه بشه نیلو را به مجریگریش عودت دادیم و اعلام کرد : حالا بخش دوم برنامه که کنار چادر اجرا میشه بلندمان کرد و اومدیم دور اتش کنار چادر... رقص کردییییییی...  از نوع سه جا الپر ... ایول... رقص کردی خوبیش به اینا چون منظم و قاعده منده احتیاج به موزیک هم نداره اگه موزیک باشه که نور علی نوره اگه نباشه هم خیالی نیس و میشه رقصید... از گروهمون فقط جمشید رقص کردی  بلد نبود که اونم قابلمه رویی رو زد زیر بغل و با رنگ یکصدو بیس و پنج شروع کرد قاعده اینه که یک در میان زن و مرد دست همو بگیرن و چندین نوع برقصن که معمولن با سه جا الپر شروع میشه و از سید سما- چوپی- شانه شکی- سه پا- و... تا رقصای درو- به ره (شیر دوشی)- چیت جا( حجله گاه) شانه شری( رقص جنگ)- که ل (رقص مخصوص جفتگیری) - خرمان (خرمن) و.... میگذره بسته به مناسبت و با علامت سر چوپی که یک دختر یا پسر مدعی و حریفه نوع رقصا عوض میشه و گاهی به رو کم کنی هم میکشه.... و من مظلوم با دو پای آش و لاش رو کم شده خدایی بودم ... (خدا داد به یاسان که جولانی بده و گرد وخاکی کنه)... چه میشه کرد ؟... هیچ...

مثه اشباح دور اتش حلقه زدیم. پنجه های صمیمیمان در هم قلاب شد و تمام شور و نشاط وسرزندگی جوانی را برخ طبیعت کشیدیم. نمیخواستم با کناره گیری از رقص ضد حال بزنم و الا خدایی پای من  اصلن اینکاره نبود اون لحظه... تصمیم داشتم تا دور رقص ملایم و ارام همراهی کنم بعدش یواشکی بکشم کنار دست جمشید که قشنگ ضرب میگرفت بشینم... در رقص کردی قوانین نا نوشته ای هس که عمرن کسی بهشون بی احترامی کنه... یکیش اینه هر کی اومد دستتو گرفت (حتا دشمنت) حق نداری دستشو کوتا کنی ... یکیشم اینه که کوچکترا و مبتدیا میرن دست بزرگترا و مدعیا رو میگیرن و وقتی میری دست کسی رو چه زن چه  مرد میگیری معنیش اینه که براش احترام و علاقه قائلی و همین قوانین باز شر درس کرد اون شب!!!!...(فکر میکنم خیلی دوس داری بدونی کی دست کیو گرفته بود و حتمن حدس زدی که همین مسئله بود که درد سر درس کرد و اینم میدونی یه پای این شر اکثرن منه مفلوک مظلومم همیشه بدون اینکه خودم مقصر باشم)

بله نیلو دستمالا رو به رسم احترام داد دست من و منم همون اول برسم احترام و لنگ اندازی دادم دست یاسان!!!.. (خوب زور که نیس پاهای من همین امروز صبح هم عقرب گزیده بود هم به اتیش جمشید سوخته بود و هم پا برهنه  حتا بی جوراب نزدیک دو کیلومتر رو خاک و خار و سنگ دویده بودم اااا...) وپا اصلیترین عضو فعال رقصه اونم رقص کردی که همچین باید پاتو بکوبی زمین که ابادی  دیگه بشنوه صداشو... باز میگی نباید لنگ مینداختم جلو یاسان؟... تازه شم یاسان دشمنم که نبود دوست و همسفرم بود و مهمتر اینکه باید جلو زنش غرورش حفظ میشد... نه؟...( نمیدونم هرچی میگی بگو کارم درست بود و الا کم میاوردم و بشکل خفت امیزی دسمالو ازم میگرفت..) حلاصه...

یاسان سر چوپی شد و یاسی پاسار( که به نفر بعد از سر چوپی پاسار میگن) و یه لحظه نفهمیدم چی شد که دستم تو دست دو تا خواهره یاسی از بالا و نیلو از پایین و همین لحظه هم دیدم که شانی داشت میامد  با عجله ولی انگار  یه گام کم اورده بود... صحنه یجوری بود... چن لحظه همونطور ماتش برده بود طفلکی... بعدش عقب عقب رفت و راستشو بخوایید کمی احساس چیز کردم..!! (خجالت یا ناراحتی یا تاسف نمیدونم کدوماش بود شایدم همه شون با هم )

بعد از نیلو نادر بود که دست شانی رو  که کم میلی ازش هوار میکرد اخرین نفرم ممدی بود که اونم یجورایی از عشقش !!!... جدا افتاده بود. خلاصه اقا ما از همون اولش با پاهای شل بعدش اینجوری و اینا...

هوا تاریک تاریک بود فقط شعله اتیش چراغمون بود کسی حوصله نداشت رقصو بذاره بره چراغی رو که با چربی دنبه و نخ پنبه (بجای فتیله) درست کرده بودیم رو روشن کنه چندان نیازی هم نبود... بچه ها دم گرفته بودن و اهنگ کردی  " ده م له ناوی ده م" یعنی (لب روی لب) میخوندن و هر از چند حرکت دستارو ول میکردیم چند تا کف جانانه بروزن اهنگ میزدیم دوباره دستا قفل میشد و حلقه رقص تکانی میخورد و میچرحید... هنوز زیاد دور رقص تند نبود  با اینحال درد زخمای تازه شده شروع شد و بزحمت خودمو گرفته بودم... خدایی اگه رودرواسی نبود سر پا هم نمیموندم په برسه به رقص... اقلن تا پایان این دور می بایس دوام میاوردم ... تو رقصم نمیشه لنگ بزنی که.. باید فشار کامل رو پات بیاد که بتونی  ادای رقصو دراری.. هرچی از رقص میگذشت شکنجه منم زیاد تر و زیاد تر میشد طوری شده بود که گمونم اگه روز بود و روشن براحتی میشد چروک ناشی از درد رو تو صورتم دید... یاسان لا مصبم مگه تمومش میکرد دور اولو؟؟؟؟؟ باور کن دوری که باید بین ۵ تا ۱۰ دقیقه طول میکشید حدود ۴۵ دقیقه لفتش داد... یعنی بقیه هم که پاشون درد نگرفته بود از یکنواختی رقص کسل شده بودن... و غر غرشون شروع شده بود که یاسان چرخ تند اخرو زد و جمشید ضربه اخرو کوبید پشت قابلمه... گمونم اگه این ضربه اخریش نبود یا میافتادم یا ول میکردم از درد خیس عرق بودم تو این سرمای پاییزی... اوخ چه ساعت تلخی داشتم..

 یه ببخشید گفتمو نشستم پیش جمشید. درست یه لحظه پیش از اینکه دوربعد شروع بشه شانی در میان تعجب همه از رقص کنار کشید و با حالی که گرفته بنظر میرسید به جای اینکه بیاد پیش منو جمشید بشینه رفت تو چادر...؟؟؟ حتا نگاهمونم نکرد... عجب... یعنی اینقد مهم بود این مسئله؟ برو خودم نیاوردم. پیشخودم گفتم یکم بگذره اعصابش اروم میشه بهتره مزاحمش نشیم.. به کف زدن و اواز و رقصمون ادامه دادیم  بلندی صدامان وقتی با هم دم میگرفتی با پژواک کوه قاطی میشد و یه حس عاشقانه عارفانه و غرور امیز بهمه دست داده بود .   طوری که همه حوندن و رقصیدن رو جدی گرفته و کاملن انضباطی رفتار میکردن بدون اینکه کسی انضباط و دسیپلین رو کنترل کنه...  وقتی قانون نانوشته ای از ضمیر ادما ضمان اجرا میگیره نیازی به ناظم و پلیس وجود نداره... اینجا یه مثال حی و خاضرش بود

 شاید بیشتر از دو ساعت تخلیه انرژی جوانی ادامه داشت و من فقط از اینکه شانی هنوز از چادر بیرون نیامده حس بدی داشتم و بعنوان مثلن رهبر گروه احساس وظیفه میکردم( نه به هیچ عنوان دیگه جون تو یه وقت خیالات نکنی در باره ما!!!...) رقص ادامه داشت  بزحمت الیم پا شدم سری بکشم تو تاریکی چادر ببینم چرا بیرون نمیاد شانی... در فاصله ی ۵-۶ متری تا خودمو رسوندم به چادر چن کلمه شوخی امیز اماده کردم که یه کم  بار دپرسی شانی رو کم کنم... شانی.... شانی.... اهای دیونهههههه...

 سر کشیدم تو اینور(مردونه که کسی نبود) برم اونور طرف زنونه شاید خوابیده؟... تو تاریکی چشام  عادت میکنن ولی هیشکی نیسسسسسسسسس    شانیییییییییی... یعنی چی؟؟؟؟؟؟/

این  جن کی از جلو ما رد شد که ندیدیمش اومدم بیرون گفتم ساکتتتتتتتتتت... رقص اروم شد و همه نفس نفس زنان... گفتم: جمشید تو دیدی شانی از اینجا رد بشه؟... جمشید : فقط وقتی رفت تو چادر دیدمش... بیرون اومدنشو ندیدم... یعنی چی؟ کجاس اینننن؟؟؟؟  از تعجب گوگیجه گرفته بودم... اخه این روح بود از جلو ما بگذره نبینیمش؟... یه لحظه فکری به خاطرم رسید برگشتم تو چادر و قسمت عقبشو امتحان کردم بعععلههه... از  پشت چادر غیب شده... فوری لنگان لنگان دویدم طرف طویله... وایییی خدای من اسبشم نیسسس رنگم پرید... همه نگران شدن.. هر کی شروع کرد به گمانه زنی و چرت و پرت گفتن... رفتم تو غار خشابو که سه تیرش خالی بود پر کردم و برگشتم با همون حال لنگ زنان یه دونه کپنک(پالتو مانند نمدی ساخته از پشم مخصوص چوپانا) پوشیدم و جورابامو درس کردم و گفتم یاسان مواظب بچه ها باش تا بر میگردم... گفت بذار منم بیام ...گفتم: پس این بچه هارو دس خالی  به کی میسپاری؟ ... ممکنه مجبور بشم خیلی برم... یاسی یه کم نان بده.. یاسی رفت تو دو تا نان و دو تا تخم مرغ پخته و کمی میوه کرد تو دسمالی و بهم داد.. دو تا فشنگ خالی دادم دست یاسان و گفتم یاسان اگه مورد مشکوکی پیش اومد... بچها رو ببر تو غار و یکی یکی این فشنگارو بنداز تو اتیش ... صدای انفجارش حیوان یا مهاجم احتمالی رو میترسون ... اتیشو گر کنین و کشیک بدین دور ور تا بر میگردم ... نگیرین با خیال راحت بخوابین هاااا دو تا دو تا کشیک بدین اگه... صدای مشکوک شنیدی از کنار اتیش فاصله بگیر که کنار اتیش هدف خوبیه برا کسی که تو تاریکیه... گفت چشم خیالت از اینجا راحت باشه سعی کن  پیداش کنی... تو این فاصله ممدی مشکی رو برام زین کرده بود... پیش اسبه تنها گیرش اوردم خیلی ترسیده بود طفلک امروز همه ش بد بیاری و ترس و کتک و اضطراب کمی دلداریش دادم و  گفتم مواظب بچه ها باش زود بر میگردم .... صد قدم دور شدم برگشتم کبریتی از یاسی گرفتمو و هی کردم به مشکی مثه  جت اف ۱۴ از جا کند و تو تاریکی چار نعل تاخت..... به حدی رسیده بودم که دیگه در صدارس چادر نبودم... همه  صدامو جم کردم تو گلو و ... ششششااااانیییی

سه بار که صداش کردم  نفسمو حبس کردم تو سینه و گوشامو تیز کردم ولی... مسیر برگشتن تا ابدی شانی اینا -۶-۷ ساعت سواره راه بود... اونم به تاخت... راستش عقلم قبول نمیکرد با وجود شجاعت و جسارتی که شانی داشت بازم گمان نمیکردم جرئت داشته باشه به ده برگرده... هر کاری میکردم خودمو قانع کنم که برگشته ده نمیشد... باورم نمیامد... ولی اخه دیگه راهی نمیموند... کسی که در پشتو باز کنه و از شلوغ پلوغی استفاده کنه برا رفتن پس قطعن قصد جلب توجه و خود نمایی نبوده و مهمتر اینکه شانی از ماجرای امروز صبح خبر داشت و میدانست حداقل دو نفر یاغی  تو کوهستان ولون ... اونوقت.. چطور نمیترسه بزنه به دشت؟... درس شجاعه ولی عقل که تو کله ش هس ... از اون گذشته آخه مگه چه شده؟ یعنی این دختر ظرف دو روز اینقد عاشق شد که یه همچین خطری بکنه؟... اخه به چی دل بسته تو این شب ناامن؟... چقد دیوانه س؟ کاش میدونستم درجه دیونگیش چقده؟...تو این سکوت و خلوت فرصتی شده بود افکارم را جمع و مرور کنم... دیگه نمیتاختم چون فایده نداشت ... اگه کسی نخواد دیده بشه تقریبن محاله شب تو جنگلای بلوط وحشی غرب ایران لابلای صخره و کوهای غول پیکر پیدا بشه از طرفی شانی اگه واقعن بطرف ده رفته باشه به تاخت میره و  شیب راه هم موافقشه و بیش از دو ساعت از من جلوه... خوب تو یه مسیر ۶ ساعتی ۲ساعت اختلاف مکان  هیچ رقمه قابل پیگیری نیس مگه اینکه خودش برگرده یا وایسه تو مسیر که هردو غیر ممکنه با غروری که این سگ مصب داره!!

با این  انالیز و حساب کتاب فقط دو گزینه باقی میمونه.. ۱- شانی برگشته به روستا و من نمیتونم بگیرمش  و تعقیبش فقط حکم اسکورت کم اثری رو داره که اگه خطری براش پیش اومده فقط قبل از هر کس به جنازه ش میرسم چون ۲ ساعت فاصله زمان خیلی زیادیه برا انجام هر جنایتی حالا خواه بوسیله انسان خواه حیوان...

۲- شانی  همون دور ور چادر خودمونه و میخواد منو بسنجه ببینه چقد بهش وابسته شدم....

الان  حدود دو ساعته که از چادر حرکت کردم و قریب یک چهارم این زمان را با راه رفتن معمولی مایل به تند اومدم بقیه راهو تاخته م تصمیم گرفتم تا پایان راه سنگی که همچنان از کوه و دره میگذره یعنی حدود ۱ ساعت شایدم ۱.۵ دیگه برم و وقتی راه به تپه ماهورای جنگلی رسید بر گردم ... با این تصمیم و هر دویست متر یه بار صدا کردن شانی به راهم ادامه میدم... وبفکر خودم و شانی فرو میرم

خوب راستش من از شانی بدم نمیاد یعنی یه کم هم خوشم میاد ولی اونقد نیس که خطر وابستگی عاشق شدن رو بجون بخرم بخاطرش... شدت علاقه م فقط اونقده که با پایان این سفر اونم برام تمام میشه و طبق معمول حرف یا حرکت مثبتی نکردم که بیخودی اونو به خودم امیدوار کنم ... از این نظر وجدانم راحته... اما اون؟ یعنی اون ظرف کمتر از ۴۸ ساعت عاشق شده؟ این خیلی بعید و باور نکردنیه حتا با توجه به این مسئله که دخترا عاطفی ترن و راحت تر دل میسپارن... زیاد به بعد قضیه فکر نمیکنن که چی میشه چی نمیشه همینکه کسیو دوس دارن کافیه تا خودشونو وقف طرف کنن... این فی نفسه بد نیس اما با نوع عشقایی که دور ور ما هس یعنی با قبول عشق آزادی خداحافظی میکنه این ریسک ریسکه بزرگ... این بزرگترین دلهره کسی مثه منه... که اگه دل سپردی معنیش اینه که دست کم نصف اراده تو از دست میدی ...زندگی میشه سئوال و جواب بی پایان بدرد نخور مثه کجا بودی...؟ این کی بود؟... چرا نگاه کردی چرا حرف زدی چرا خندیدی؟ الان کجا میری ؟دیروز چرا رفتی؟ فردا هم میری؟ والا اخر ... وقتی هم میگی بابا بذار زندگیمو بکنم میگه چون دوست دارم باید بپرسم تا فقط مال خودم باقی بمونی و الا ممکنه دانگی دو دانگی ازت حروم این واون بشه؟؟؟ این بزرگترین و بدترین مانع عشقه...

 خوب شانی خانم تو که اینقد زود  میخوای منو محک بزنی و حساسیتم رو ازمایش کنی معنیش اینه که توقعت خیلی خیلی بالاس و الا میذاشتی من عطسه کنم بعد تو بگی عافیت باشه...

این اتفاق منو تو یه برزخ سخت گذاشت از طرفی نوعی عذاب وجدان نسبت به کسی که بهر حال حتا با اینکه مسخره س ولی بخاطر من احساساتش ولو شده و قلبش یه وری افتاده از اون طرفم اینکه نمیشه هرکی به من گفت سلام مسئول  همه سرماخوردگیهاش بشم ...میشه؟ بنا بر این به این نتیجه میرسیم که چشمم بیافته تو چشت اولن کمی تا قسمتی حالتو میگیرم دومن که یه عصای دیگه این یکی دستمم میگیرم که  موقع ادی  کلمه "مخلصیم"  حرف" م" رو مثه قوری دسته دار ادا نکنم تا سرکار خیالاتی بشی... خوبه؟... بدبختی اینجاس سرمایه باورشون کمه جماعت نازکبدن تو هزارم جدی حرف بزنی وقتی موافق میلش نیس زحمت باور کردن رو بخودش نمیده فکر میکنه خونه تو با طاقچه بالا ساختی ... حالا الکی بگو وای چه قشنگی... تا نود سالگی یادش میمونه که در سال اردک سرکار هنوانه ای چیزی بنا به مصالح امت اسلام جلو رو ایشون قاچ کردی و هکذا....

 

 پ .ن.چون جای با حالی قطع نشده پست بعدی رو شاید زود بذارم اگه بتونم

 

.

زندگی هخامنشی(4)

 

زندگی هخامنشی(۴)

از یطرف درد انگشت پا که چون زهرش خوب خالی نشده بود لحظه به لحظه زیاد تر میشد از طرف دیگه نق و نوق و گیر یاسی به زمین و زمان  خلقمو تنگ کرده بود.. بیحوصله شده بودم و یه گوشه ای تو خودم بودم این شانس لعنتی  حتا این گوشه گیری و کسل بودن من که بیشتریاش به خاطر  غر غر یاسی بود همه را یجورایی تو لاک خودشون برده بود و داشتم میدیدم روز اول سفر که اونهمه روش حساب کرده بودیم داره اینجوری از اول صبحش ضایع میشه.... هرچی  سعی کردم دهن به دهن یاسی ندم و جواب بهانه گیریاشو ندم پررو تر میشد و یاسان هم ماستو کرده بود کیسه چیزی بهش نمیگفت... نق میزد که این چه تفریحیه ..این چه شکنجه ایه ..چرا هیچی کمکهای اولیه نداریم... نیلو پاش سیاه میشه.. این برنامه ها همه ش زیر سر اقای هخامنشیه... یه دف گیر میداد به یاسان یه دف به من به نوبت...

اخرش صبرم تمام شد و لنگ لنگان رفتم  جلو روش گفتم :یا اسبتو زین میکنم  یه رب بهت وقت میدم  میری گم میشی یا ساکت میشی  دهنتو میبندی... اخه لامصب یکی دیگه نیش عقربو تحمل کرده تو نقشو میزنی ؟ ... نیلو از تو کوچیکتره فهم اینو داره که بازی اشکنک داره  تو نمیفهمی؟... بس کن دیگه مثه پیرزنا هی نق میزنی ... شانی و نیلو مهمان توئه ن جای اینکه کاری کنی بهشون خوش بگذره  مثه ایینه دق  یه ریز داری ور مرگ میزنی تمومشششش کن... کی ازت دعوت کرد بیای؟... مگه گولت زدیم؟ مگه همونجا  که نقشه چیدی دو نفرم انداختی عقب سرت نمیدونستی کجا داری میای؟

اینارو که گفتم خداییش  دیگه جیک نزد و یواش یواش جو رو برگردوندم به حالت اول... ممدی توو جمشید برید هیزم بیارید هر چه بیشتر بهتر فقط  حواستون باشه یه شاخه هیزم تر ببرید... تو سرتون خوردش میکنم فقط خشکای افتاده رو بیارید... نادر پرچینو با یاسان درس کن و یاسی  بعدش با یاسان نوبت شماس  همه کارای امروز ... شانی توو نیلو هم نشستنی  کاسه بشقاب گل رس درس کنید و بذارید وسط اتیش تا شب خوب پخته بشه  خودمم مشغول ساختن یه ساعت شنی شدم و  با ماسه و برگ و یه فیلتر  اب قطره ای درس کردم.  و کم کم سعی کردم خوش اخلاقی رو از خودم شروع کنم با وجودی که  واقعن انگشت پام و جای سوختگی درد داشت....

نزدیک ظهر بود ممدی و جمشید سه بار هیزم اورده بودن این بار چهارم بود که حدود نیم ساعت پیش رفته بودن دیگه باید برمیگشتن... شانی و نیلو داشتن لغت های اصیل فارسی مینوشتن ... یاسان و یاسی خوش اخلاق و خندان داشتن کارای غذا و رفت وروب میکردن نادر هم پیش من نشسته بود و فلوت میزد و چه تبحری داره در فلوت ... یه لحظه یه صدایی به گوشم خورد... هیسسسسس...

گوشامونو تیز کردیم... شانی داد زد صدای هوار  میاددددد.... یه لحظه مردد....!!! بعد شنیدم انگار از ته چاه بود ... عطاااااا... اقا اتیش گرفتم یادم رفت انگشت پام زخمه... فقط فرصت کردم برم تو غار دس بکنم توکیسه م و پای برهنه با سرعت قهرمان المپیک بطرف جنگل... چنان میدویدم که مشکی به پام نمیرسید اگه  میاوردمش... ولی خدایی بعدن به فکرم رسید که چرا سوار مشکی نشدم و بتازم؟؟؟

همینجوری که میدویدم بدون نگاه کردن فقط با انگشتم سیزده تیر رو از ضامن خارج کردم ...خون جلو چشامو گرفته بود... یه بغضی گلومو داشت خفه میکرد که نکنه دیر برسم اصلن نمیدانستم با چه صحنه ای روبرو میشم ولی دلم بد جوری میریخت... لا مصب مگه تمام میشد این فاصله تا صدای کمک؟؟؟ فقط داشتم به این فکر میکردم که دیر نرسم یه لحظه که از رو سنگی پریدم  خون پام پاشید به اطراف.. ولی  کی به این چیزا اهمیت بده اصن کی دردو حس کنه؟... فاصله رسیدن به محل هوار برام شده بود بینهایت ... ولی صدای هوار و گریه ممدی رو دیگه تشخیص میدادم...  همه اینا که میگم در حین دو اخرین قدرتم داشت اتفاق میافتاد.. از صدای گریه ی ممدی هم گریه م گرفته بود هم خوشحال بودم که لابد هنوز زنده س...   بلههه حالا از ۱۵۰ تا ۲۰۰ متری لابلای درختا کشمکشی رو میدیدم... بازم به سرعتم  اضافه شد نمیدونم این سرعت اضافه از کجا اومد منکه قبلش همه نیروم رو داشتم میدویدم... ممدی داشت زد و خورد میکرد... ولی جمشید رو نمیدیدم...  دو نفر داشتن ممدی رو میزدن... هول شدم گیج شدم.. بی اختیار شدم و در حین دویدن شلیک کردم.... خدایا چه لطفی به من کردی که به ممدی نخورد؟

دو نفر ممدی رو ول کردن و در جهت خلاف من فرار کردن...( اگه هول نمیشدم و قبل از رسیدن شلیک نمیکردم همونجا دو تاشونو کشته بودم چون بهشون میرسیدم و فکرم کار نمیکرد که فکر کنم و منطقی بازی در بیارم که) اونا که در رفتن من هنوز ۱۰۰ گامی مونده بود برسم... اونا تازه نفس بودن و ۱۰۰ متر جلو تر از من  ومن با پای برهنه... رسیدم به ممدی ولی حتا سرعتم را هم کم نکردم ممدی نشسته بود  داشتم ازش رد میشدم خون دماغشو دیدم...  جمشید پشت درختی نیمه خوابیده افتاده بود... فقط (در حین دویدن) گفتم جمشید  زنده س؟ ممدی گفت اره عطا نرو.. نرو وحشین... دیگه نشنیدم چی میگه ممدی...  چون دور شده بودم... کمی اعصابم ارام بود حالا  پس سریعتر میدویدم ... نمیدانم چون ممدی و جمشید زنده بودن... نیروی دویدن منم زیاد شد( حالا چه ربطی دارن بهم؟ باید بسرت بیاد تا بفهمی والا منکه نمیتونم توضیح بدم)... فاصله م داشت کم میشد ... با زبان کردی گفتم( دالگ خیزیل بوسن ونه کشمتان) (( مادر... وایسن والا میکشمتان)) و شلیک کردم... باز به کسی نخورد ولی مکث کردن یکیشون خیلی زود دوباره در رفت یکیشون که نزدیک تر بود تردید داشت که بره یا بمونه به ده متریش رسیده بودم و سرعتم خیلی کم شده بود که دوباره فرار کرد... دیگه وایسادم و با نشانه گیری شلیک کردم مثه  گوزن در حین دویدن غلتید...نفس نفس زنان و ارام ارم رفتم رو سرش و لوله کلتو گرفته بودم رو جمجمه ش  به کردی  ولکی قاطی شروع کرد التماس ... یه چشمم به این بود اون یکی چشمم به رد پای دوستش که دیگه رمق نداشتم بدوم دنبالش خیلی دور شده بود... رسیدم رو سرش تیر خورده بود به رانش ... بیشتر وحشت مرگ گرفته بودش تا زخم تیر ... حالا لوله کلتم با سرش تماس داشت... دو سه دفه انگشتم رفت رو ماشه... هر دفه یه لحظه ادم میشدم... دوباره حیوان میشدم تالحظه ای که فشار بدم ماشه رو ... ادم میشدم ...  وقتی کمی فروکش کردم و اوضاع زار و گریه و التماسشو میدیدم ادم بودم و وقتی یاد هوار ممدی میافتادم از حال انسانیت خارج میشدم... ممدی و جمشید و یاسان وکم کم بقیه از دورتر داشتن میرسیدن... بخودم گفتم اگه نکشیش اینا بیان دیگه نمیکشی... بدنم شروع میکرد به لرزیدن و حس حیوانی خون پاهام که تازه داشت سرد میشد و درد میگرفت یه جور جنون انی... انگشتمو بردم رو ماشه

شاید اگه جیغ وحشتناک یاسی یا شانی فکرمو یه لحظه پرت نکرده بود میکشیدم ماشه رو... ولی نکشیدم...

شال کمر نادر رو باز کردم نصفش کردم زخم رانشو بستم... و  بقیه شالو دادم ممدی گفتم دستای این مادر سگو ببند ... از پشت بستنش ...گفتم یاسان تو و نادر پاهاشو بگیرید بکرانیدش رو زمین و سنگا تا خود چادر...  نادر شک داشت ولی یاسان پاشو گرفت و ۵-۶ متر کشوندش رو خاک و خول... گریه زاریش بیشتر شد زجه میزد و من هنوز نپرسیده بودم موضوع چی بوده

 ممدی دوباره بغضش ترکید  های های گریه کرد... این دفه دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم بغلش کردم و دستامو که بشدت میلرزید کردم تو موهاش و چسبوندمش به سینه م... هر سه دختر گریه میکردن... یاسی که رسمن شیون میکرد تازه درد پا و خستگی نفسبر  بی اختیار نشوندم زمین... پاهام و پاچه شلوار کردیم خون خالی بود و داشت میلرزید... ممدی رفت پای یارو رو از دست یاسان گرفت ول کرد زمین ولی هنوز گریه ش بند نیامده بود... گذاشتم خوب خالی کنه خودشو ...با دس خالی خون رو لب و دماغشو پاک کردم مالیدم به شلوارم ... سرشو گذاشت رو شونه هام  و ارام شد... به یاسان گفتم یه نگا بنداز دور ور نکنه اون یکی برگرده مسلح باشه... جمشید گفت نه اگه مسلح بودن که میکشتنمون... گفتم اصن چی شد؟

گفت سرمون پایین بود هیزم جمع میکردیم نفهمیدیم از کجا پیداشون شد از پشت یکیشون منو گرفت  و با چوب زد تو سرم تعادلم بهم خورد و افتادم و شروع کرد زدن... ممدی یه کم فرصت کرد داد بزنه والا من اینقد گیج شدم این مادر... زد تو سرم که اصن نفهمیدم شبه یا روزه...  یاسان به کردی از یارو پرسید یا بگو چرا به اینا حمله کردین یا خودم میکشمت... یه لگد محکم هم زد تو دلش ...یارو اول به همون لهجه  دهاتی میگفت شوخی کردیم باهاشون ...!!!بعد که یاسان شروع کرد با مشت و لگد افتاد به جانش گفت نزن میگم بعد گفت خواستیم گیوه هاشونو و لباساشونو بگیریم بعد ولشون کنیم... گفتم ... از کدوم طایفه هستی؟ گفت از(......) گفتم غیر شما دو تا بازم ادم هس این ورا؟ گفت نه ما هم دیدیم اینا فارسی با هم حرف میزنن گفتیم غریبه ن و....

  پاشدم که حرکت کنیم بطرف چادر ولی خدا وکیلی نا نداشتم و زخم و زیلی پاهام زق میزد و امونم داشت میبرید ممدی اومد زیر تکیه گاهم و گیوهاشو دراورد که بپوشم گفتم پا برهنه بهتره ممدی نمیتونم کقش بپوشم بپوششون... شانی  بی مقدمه شروع کرد دویدن بطرف چادر!!... اول یه لحظه ترسیدم که باز چه شد؟... ولی بعد دوزاریم افتاد برا چی مثه تیر برنو یکدفه در رفت... چیزی نگفتم... دستم رو دوش ممدی بود و نیلو که طفلک خودشم کمی میلنگید( البته فکر کنم بیشتر از ترس جای نیش عقرب بود تا از خود نیش چون اگه زهر کامل خارج بشه دیگه درد نداره) اون یکی زیر بغلم رو گرفته بود... کلتو زیر پر شالم گذاشتم و دستم رو انداخته بودم دور گردن ممدی پاهام هنوز داشت کمی میلرزید...

یاسان و نادر هم به یارو کمک میکردن داشتن میاوردنش... همینجوری که کم کم راه میرفتیم پرسیدم ازش چکاره ای؟ گفت: چوپانیم دو تاییمون... باور نمیکردم یاسان زخمشو نگاه سرسری کرد و گفت گلوله به استخوان نخورده فقط  خورده به نرمی گوشتش... تصمیم گرفتم یدسی بزنم بهش.. به کردی گفتم: بهرحال من به تو تیر اندازی کردم باید صورتجلسه کنیم و ببرمت پاسگاه و خودمم معرفی کنم... گفت: نه بابا نمیخواد چیز مهمی نیس گله استخوانمو نشکسته که ناقص بشم پاسگاه برا چی؟... گفتم باید ببرمت. گفت: تورا به این شامامی ( شاهزاده محمد امامزاده معتبر اون طرفا) از خیر شکایت بگذر ما یه گ...ی خوردیم ببخشمان به شامامی!!! .. از وحشتی که از پاسگاه داشت فهمیدم یاغیه.... تو فکر بودم حالا با این چکار کنیم؟ که شانی با مشکی برگشت و در مقابل چشمان تعجب زده ی من دیدم شانی سوارهههههه... عجب!!!.. مشکی که به این راحتی به کسی سواری نمیده؟؟ خیلی مردا سعی کردن سوارش بشن نتونستن... از کره گی مال خودم بوده و چقدر باهاش مدارا کردم تا سوارش شدم حالا به همین راحتی به شانی سواری میده؟؟؟ اینم ماده پرستهههههه؟؟؟ یا از شانی خوشش اومده؟ نمیدونم....

رسید نزدیکم با یه جهش پیاده شد و گفت سوار شو شیر مادرت حلالت...اوخ اوخ چه تعریفی... یه لحظه باد کردم از این تعریف شانی... ادم اینجوریه دیگه تعریفش که بکنی غرورش ارضا میشه... نمیتونستم کف پامو بذارم رو رکاب با یه مکافاتی با کمک یاسان و ممدی سوار شدم... بقیه هم کنارم پیاده از همون راهی که اومدنی با سرعت فانتوم اومده بودم به طرف چادر سلانه سلانه  در حرکت بودیم... از وقتی مطمئن شدم  اسیرمون یاغیه بد جوری تو فکر بودم نه میتونستم ولش کنم نه صلاح بود نگه ش داریم...

۱۰۰ متری مونده بود به چادر و غار گفتم همینجا خوبه وایسین( نمیخواستم یارو داخل چادر و غارو ببینه و بفهمه چن مرده حلاجیم) چشمکی زدم به یاسانو پرسیدم بقیه هنوز خوابن؟  شما ها چرا مسلح نیامدین؟... یاسان زود گرفت... گفت اره اونا دیشب نخوابیدن پنجتاشون تا صب کشیک دادن تفنگارم گذاشتن زیر سرشون خوابیدن ماهم بس که هول شدیم دس خالی دویدیم ببینیم چی شده فکر نمیکردیم این حیونا جرئت کنن به ما نزدیک بشن همه اینارو به کردی گفت... اسلحه رو دادم دست نیلو گفتم مواظب این کفتار باش اگه تکان خورد بکشش...(ولی با یه چشمک بهش فهموندم که نکیشیش یوقت!!) بقیه با من بیان  بیست قدمی از طرف یارو و نیلو دور شدیم و گفتم: بچه ها شک ندارم این بابا از اون یاغیهای فراری از دس دولته اگه نگه ش داریم رفیقش ممکنه با عده ای مسلح بیان اگه ولش کنیم که زخمیش کردیم و تو  این کوه دور افتاده هم نامردیه هم ممکنه بره ادم بیاره و برگرده ... چون موضوع مهمه نخواستم تنهایی تصمیم بگیرم چی به ذهنتان میرسه؟

 یاسان گفت:ببریمش پاسگاه تحویلش بدیم... ممدی و شانی و جمشید بشدت مخالفت کردن ... شانی گفت اول عطا رو میگیرن  به خاطر تیر اندازی و حمل سلاح غیر مجاز به این سادگی هم ازاد نمیشه جمشید گفت من تازه تازه داره از سفرمون خوشم میاد با اینکه یه دس کتک مفصل خوردم...( خنده جمع)  ممدی گفت : این بد ترین پیشنهادی بود که امکان داره یاسی گفت گور باباش نگه ش داریم وقتی رفتیم ازادش کنیم دیدم هیشکی پیشنهاد خوبی نداره گفتم نظر من اینه ازادش کنیم ولی قبلش قرانش میدیم...جمشید گفت اگه یاغیه دیگه چطور قسم و قران حالیشه؟ گفتم قبل از یاغی بودن ادمه و دهاتی و ساده و معتقد به قران حتا یاغیها هم اعتقادات مخصوص خودشونو دارن مثلن مطمئنم اون یکی مسلح برا نجات این برمیگرده حتا به قیمت جونش شایدم همین دورورا باشه...  اینا از قسم به قرانی که دس بذارن روش و قسم بخورن مثه سگ میترسن... ممدی گفت حالا قران از کجا میاری؟ گفتم شانی ترتیبشو بده.. گفت من اعتقاد دارم کار من نیس ....گفتم یاسان کار خودته... برو اماده ش کن حافظ رو وقتی صدات زدم  بپیچش تو یه پارچه سبز بیارش...

 برگشتیم پیش کلای( کربلایی) بعد از بازدید دقیق زخمش( که چندان جدی نبود چون قسمتی از گوشت  رانش پاره شده بود که  خوب شدنش زیاد طول نمیکشید شاید بیست روز حداکثر)  به اصرار خودش کمی پارچه نخی سوزاندیم و گذاشتیم رو زخمش چون چیز دیگه ای نداشتیم!! بعد یه کباب  سیر بهش دادیم خورد و اونوقت بهش گفتم :اگه ولت کنم بر نمیگردی خودت یا با کسی؟  گفت به این شامامه ی نه ...گفتم دس رو قران میذاری ؟کمی ترسید ولی گفت: اره چون نیتم پاکه نمیترسم دس رو قران میذارم ولی تا چن روز؟ گفتم تا بیست روز... کمی فکر کرد و گفت باشه ... گمانم خیال کرد قران نداریم و داریم بلوف میزنیم...

 وقتی یاسانو صدا کردم و با دیوان حافظ تو کاور  پارچه ای سبز اومد رنگ کلای شد گچ سفید... حتا به مغزشم خطور نمیکرد که وقتی پای قران در میانه  کسی بتونه دروغ بگه و این کتاب قران نباشه ...همونموقع فهمیدم کلکم گرفته و محاله این برگرده و مزاحممان بشه... گفتم دس راستو بذار با وحشت مرگ گفت دس روش نمیذارم بدنم ناپاکه.. گفتم تماس نده دستتو ولی دستتو ببر نزدیکش و هر چی من میگم بگو... رعشه افتاده بود به دستاش و رنگش  بشدت پریده بود... از این میترسید همون لحظه سنگ بشه.. دست لرزانشو برد نزدیک و با صدای مرتعشی که شنیدنش واقعن عذاب اور بود حرفامو تکرار کرد.  بعدش گیوهامو که دیگه بدردم نمیخورد بهش دادم و چند تا نان و مقداری قند و چایی و گفتم برو فقط یادت باشه این دفعه اگه این طرفا دیدمت وسط جمجمه تو نشون میگیرم ... ولی خدایی بد جوری ازم ترسیده بود. چوب بلند کلفتی زد زیر بغل و رفت هنوزم داره میره.

 وقتی رفت فقط شانی به اندازه من مطمئن بود که اون قسمشو نمیشکنه و هیچوقت بر نمیگرده بقیه فقط بخاطر اعتماد به حرف من بود که دلشان قرص بود نه  قسم اون. و من به قسم اون اطمینان داشتم چون دهاتیارو میشناسم ... شانی هم  با همه تحصیلات و سوادش  یجورایی اعتقاداتش مثه اونه. و بخاطر اعتقاداتش مطمئن بود بر نمیگرده....

 روحیه خرافاتی یاسی بازم داشت کار دستمون میداد... گفت عطا بیا برگردیم ... امروز اولمون بود دو تا اتفاق بد و مهم افتاد ده روز بمونیم هیچکی زنده برنمیگرده... گفتم: من تضمین نمیکنم که دیگه اتفاقی نیافته و مطمئنم بازم ممکنه چیزی پیش بیاد که امیدوارم دیگه بد نباشه ولی من کوه رو به خاطر همین اتفاقات  و هیجانات و زندگی طبیعیش دوس دارم.... من میمونم ولی به جون همه تون هر کی بره کوچکترین دلخوری و گله گی ندارم . یبار دیگه فکراتونو بکنین اگه کسی  میخواد برگرده تا برنامه بریزیم الان که دیگه دیره فردا صبح خودم تا روستا همراهیش میکنم که مشکلی پیش نیاد .

قبل همه نیلو گفت اگه اینا برن اجازه میدی من بمونم؟ گفتم مگه اجازه تو دس منه؟ بخوای بمونی قدمت رو چشم من چکارم که اجازه ندم؟ یاسی گفت یاسان چکار کنیم ؟ یاسان گفت: اگه میخوای بری تا برسونمت ولی من بر میگردم. جمشید گفت: اقا ما داریم یواش یواش میفهمیم اصل زندگی یعنی چی  من اگه شش دفه دیگه کتک بخورم پایه م تیم ملی واسه موندن....  نیلو نگاهی بهش کرد و گفت حالا شدی اقا جمشید ما هم یه دس زدیم به افتخار جمشید و نیلو..هوراااااااااااااااااااا

ممدی طفلکم هم بس که به نیلو رو نداده بود همچنان موند ور دل خودم... ازش پرسیدم تو چکار میکنی میمونی؟... بجای جواب بازم لباش لرزید و اشک از چشاش سرازیر شد... گفتم ممد اینکارا چیه؟ تو اینقد دل نازک نبودییییییی  نادر هم گفت :  با این حساب گروه بندی تغییر میکنه نه؟ گفتم بستگی داره!!!

نیلو با جمشید گروه شد و سر نادر بیکلاه موند... مجبور شد یار ممدی بشه. ممدی هم همینکه با دختر نبود راضی بود.....

 شانی تو یه لحظه تنهایی  اومد پیشم و پرسید: گیاه شیرکوتگان میشناسی؟ گفتم اره چطور؟ گفت نشونم میدی؟ پاشدم لنگان لنگان گشتم دنبال شیر کوتگان میدونستم شانی بیخودی چیزی نمیپرسه... پیدا کردیم و ۵-۶ شاخه را شکستیم و شیر توشو خالی کردیم ته کاسه بعد کمی ارد و چربی قاطیش کرد و جوشاندش بعد ابشو گرفت و باز جوشاند تا تقطیر شد و غلیظ شد کمی گذاشت رو زخم دست و پای نیلو بقیه شم مالید به پاهای اش و لاش من و با تیکه شال نادر که دس کلای رو باهاش بسته بودن پاهامو باند پیچی کرد روشم جورابای پشمیمو پوشاند.... وای که چه معجزه ای کردددد... میگفت مادر بزرگم رو دیدم اینکارو کرده برا کسی ولی نمیشناختم گیاهشو... گفتم دم مادر بزرگت گرم حالا با کلمات اصیل فارسی به کجا رسیدید؟... خندید. با صدای پچ پچی گفت عطا!!!.... ؟؟؟ این اولین بار بود که شانی اسم منو بزبان میاورد گفتم بله؟ گفت منو میبخشی؟ گفتم بابت؟... گفت اون قد بازی صب زودم ... اگه اصرار نمیکردم لبه پرتگاه دره صبحانه بخوریم تو الان پات سالم بود...

 گفتم: اینارو جدی میگی یا لوس بازیت گل کرده اونوقت؟؟؟ گفت هردوش ... گفتم کوفت

  برو مشکارو اب کن تاریک بشه سخته اب اوردن ... بدو این طرفا نبینمت!!!  گفت یبار دیگه بگو کوفت تا برم.... خنده م گرفته بود ولی نخندیدم.

پایان قسمت چهارم

 

زندگی هحامنشی(3)

 

زندگی هخامنشی(۳)

کمی پیش از طلوع افتاب چشاتو در حالی باز کنی که بیواسطه دره عمیق هزار متری زیر پات و برگ زرد وقرمز سر شاخه درختای تناور بلوط جنگلی با موسیقی خش خش برات برقصه ... تجربه شو داری؟

زیر دو جاجیم و یه لحاف مامان دوز عیالواری گلوله شده بودم دست چپم تو دستای گره کرده ممدی قفل شده بود میخواستم پاشم که منظره ناز طلوع رو از دس ندم از اینور دستم گرو دستای ممدی تو هفت خواب شیرین بود... ارام ارم با تقلا ی کوچیک یه کم جاجیم گلوله بجای دستم گذاشتم تو دستاش . نیم خیز شدم که... با خشمی خواب الود جاجیم تو دستاشو پرت کرد و غلت زد به طرف دیگه ش... منو بگو فکر میکردم این گوساله خوابهههه...  خوب راستش دلم میخواس دس بکنم تو موهای لخت  وقهوه ای روشنش و این داداش پر عاطفه رو یه کم نوازش کنم ولی... چه فایده این عیب بزرگ منه که بلد نیستم احساساتمو بروز بدم و همیشه گند میزنم... ممدی برا من برادری بود که خودم انتخابش کرده باشم... (فکر کنم فرق دوست و برادر همین باشه)

پاشدم زدم بیرون تا سر چشمه که دویست متری دور بود یورتمه رفتم که مثلکن ورزش کرده باشم یه مشت اب ورداشتم بزنم به صورت انگار پر توش سوزن بود  از سردی .. ریختمش سر جاش. انگشتای خیسمو مالیدم به چشمم که قسمم راس باشه و صورت شستم .برگشتم به اردو

یه جایی بین چادر و غار بود شبیه تراس  که با ده قدم فاصله میرسید لب پرتگاه دره هزار متری اینجا تراس و حیاطمون بود که اون پایینش همونجا که تراس تمام میشد یه درخت بلوط پیر و هیکلی بود از اونا که ابهتش ادمو میگیره. و هزار جور مفید بود برامون هم حفاظ بود هم سایه ظهراش حال میداد هم کمی جلو بادو میگرفت که شلاقشو ارامتر بزنه تو صورتمون... پشت سرمون کوه بود روبرومون دره فقط دس چپ وراس باز بود چپ طرف چشمه میرفت که از زیر کوه  میجوشید و طرف راست به طرف جنگل بلوط میرفت.

سری زدم به حیونا که دیشب یه پرچین موقت براشون درس کرده بودیم سمت راست خودمون پشت چادر یه صبحانه مشد ریختم جلوشون  رفتم در گوش مشکی یخورده حال احوال و پاچه خواری و اینا... کمی با ناخونام به شکل شانه غشو کردم کت و کولو گردنشو ... و گفتم مشکی نظرت راجع به مادیان شانی چیه؟؟؟... یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و بهم فهموند که نیکی و پرسش؟ ... گفتم: مشکی این دیگه از اوناش نیست ها... کدخدا جلو پات فرش قرمز پهن کنه با سلام و صلوات ببرنت در خونه عروس و... جلو پات چاله درس کنن که عروس اونجا واسه و.... این سگ مصب مغروره ...مثه خودته بپا گند نزنی یه وخت.. جلوش کم نیاری گفته باشم که میرنجم در حد اسکار...گردنشو تکون داد به حالت اعتراض و گفت برو بابا توهم هی مارو یه دسی بگیررررر...داشتم رومو برمیگردوندم که بیام طرف غار  دیدم شانی کنار چادر واساده رفته تو نخ من و مشکی و یه لبخند ژکوند هم سوار کرده رو پنجه افتابش که برقش ادمو میگرفت. یه لرزشی رفت تو جون من ولی مشکی رو نمیدونم...

به رو خودم نیاوردم و زود برگشتم به پرستیژ ریاست و : بچه ها رو بیدار کن چرا معطلی؟... با همون لبخند گفت :بچه ها بیدارن فرمانده... اقا منو میگی همچین ضایع شدم که... بین خودمون باشه یه لحظه دل دل کردم بندازمش پایین از دره!!!...(آخه بگو چرا؟؟؟ مگه چیکار کرده مادر مرده؟؟؟... خوب بسرت میاد ادای ریسارو در نیار تا ضایع نشی...)

سفره خمیر(سفره بافته از نخ پنبه مخصوص عشایر بختیاری) رو پهن کرده بود اونور درخت بلوط دور از چادر ... گفتم پای درخت اتیش روشن نکن ... جا قحطه؟ گفت: اینجا حالش بیشتره به دره مسلطیم گفتم: تو همیشه باید به چیزی مسلط باشی؟.. گفت:دقیقن.. والا چیزی بهت مسلط میشه... تو دلم گفتم این دیگه کیه؟.. اینو از غرور ساختن با دوتا چشم و دهن و دماغی از گوشت... گفتم: اونجا صبخونه رو تا اخر راحت نمیخوری.. گفت: سنگم بباره تا اخر راحت میخوریم!!! .. تو دلم داشتم مات میشدم و حیران... مگه کم میاره بیشرف...

اتش گر گرفته بود سنبل... داشتیم تخم مرغ پخته لای نان خانگی دو لپی میبلعیدیم که جیغ وحشتناک نیلو بلند شد وزیر زانوش با هر دو دس چسبید که دوباره جیغ بلند تری کشید و ایندفه دسشو اورد بالا مثه برق بفکرم رسید که کار عقربه گفتم زود پاشید از اینجا فاصله بگیرید.. نیلو رو کشیدم اینور ... و بعلهههه  دور و ورمون ده دوازده تا عقرب کوچولو داشت جمو جول میکردن و از اتیش دور میشدن...

حدسم درست بود رو لانه عقرب اتیش درس کرده بودن و با داغ شدن سنگا عقربای تازه متولد  شده داشتن از لانه فرار میکردن.... نیلو رو بردم طرف چادر و شلوارشو تا زانو زدم بالا انگشتشو با هر دو دستم فشار دادم  طوری که سریع کبود شد و یه قطره بگی نگی زهر اومد بیرون بلافاصله نرمی گوشت زیر زانوشو که نه جلو بود و نه پشت پاش  لای انگشتای دستم با شدت فشار میدادم... ولی درد وحشتناک نیش عقرب و فشار دست من چنان انداخته بودش لگد پرانی و جنب و جوش که نمیذاشت کارمو بکنم یاسان و شانی محکم نیلو رو گرفتن که تکان نخوره... ولی زبون بسته از مغز سر جیغ میکشید...

گفتم ممد نوک خنجرو داغ کن.. ایکاش کمی نایلن داشتیم.. جمشید طفلک هول شده بود دوید پشت چادر و با نایلن لفاف پاکت سیگار برگشت... ازش گرفتم و گفتم لعنتی کارت دارم بذار اینو یه کاریش بکنم... گفتم سفت بگیریدش نیلو رو... نایلون رو گذاشتم رو محل گزش و لبامو گذاشتم رو نایلون و همچی مک میزدم که چشام داشت از کاسه میومد بیرون.. سر قرمز شده محل گزش شل شده بود ولی چیزی نیامد بیرون.. کاردو گرفتم و با نوک تیزش یه خراش زدم رو محل گزیدگی.. زخمش که کمی باز شد دوباره مک   مک    مک تا بالا خره زهرو که به خون اغشته و ویسکوزیته کمتری داشت نسبت به خون (خونابه رقیق) بیرون کشیدم اونقد مک زدم تا دیگه فقط خون خالص غلیظ بیرون میومد ... احساس کردم ملت دارن با ترس و یجور عجیبی نگام میکنن... معلومه ادمی با لب و لوچه خونی وحشتناکه.. دوباره انگشتشو که با کمی نخ از سر مفصل بسته بودم مک زدم (با همون نایلون کذایی که مثلن زهر تو دهن خودم نره) تا جایی که حس کردم زهراشو بیرون کشیدم که البته چون عقربا کوچولو بودن زهرشون کم بود و اگه کاری هم نمیکردم خطر مردن نداشت ولی ممکن بود زهر  بشدت عفونی کنه محل زخم و حتا خونشو ... رنگ نیلو شده بود گچ از ترس و درد و جیغ وجاق... برگشتم گیوه هامو از نزدیکای اتش ورداشتم و من احمق که به همه میگفتم کفشارو قبل پوشیدن بتکونن خودم یادم رفت تا پامو کردم تو گیوه یه عقرب کوچولو ترتیب نوک انگشت بزرگمو داد... آخ..   چییییی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی باباحالا یکی بیاد انگشت ما رو مک بزنه... هیشکی دلش نمیامد انگشت بو گندو داخل گیوه رو تو دهنش بکنه... ملت میخندیدن... شدم سوژه خنده هیچکی جدی نگرفت عقرب زدگی منو... عجب گیری کردم بابا یکی بیاد با دس فشارش بده مکیدن نخواستیم... غیر ممدی و شانی کسی جلو نیامد... عجبا... طفلک شانی رنگش به عینه پریده و عصبانی بود ولی چیزی نمیگفت ممدی هم از قیافه ش معلوم بود نگرانه و هول شده... یاسی و یاسان خودشونو با نیلو سرگرم کرده بودن نادر هم هی میخندید و میگفت ولش کنید بابا خودشو لوس کرده جمشید هم که کاری از دسش نمیاومد غیر نایلون جلد سیگار که نمیدونم بی پیر کجا قایم کرده بود که ندیدمش... شانی اومد پامو گرفت و داشت خم میشد .. که گفتم نمیخوام شما زحمت نکش حالت بهم میخوره ممدی بیا با هر دو دس فشارش بده.. ممدی شروع کرد به فشار دادن و درد تو دلم پیچیده بود خفن.. ولی لامصب خوب فشار نمیداد... گفتم همین زورته؟.. گفت نه بابا دلم نمیاد سگ به... (کفر) گفتم ممدی درد نداره فشار بده با اخرین زور... که نداد اونجور که لازم بود... گفتم اقلن بسوزونش ... نسوزوند و پشتشو کرد و رفت ولی پیش از اینکه کامل برگرده لباشو دیدم که میلرزید.. به شانی گفتم کاردو داغ کن.. تردید داشت گفتم بابا طولش بدی دیگه فایده نداره زهر با جریان خون میره تو بدن زود باش.. که رفت کاردو داغ کنه به نادر گفتم خودتو لوس نکن بیا با نوک کارد خراشش بده که زهرو بکشیم بیرون... گفت عطا من دلشو ندارم جمشید تو برو... جمشید با دلهره و شک کاردو گرفت چشاشو بست و چسبوندش رو ناخون پام!!! بی پیرا با شوخی و مسخره بازی  شلم کردن...   

 خودم هم که فشار میدادم درد نمیذاشت زور بیارم روش.. زود ولش میکردم.. دوباره شانی اومد و با وجودی که دساش میلرزید گمونم زهرو کشید بیرون از بدنم... ولی سوختگی که جمشید انداخت رو ناخون و بغل انگشت پام باعث شد دیگه نتونم گیوه پام کنم تا اخر اردو و کمی لنگ بزنم... هنوزم جاش مونده چون اون ناخون افتاد و یکی دیگه جاش دراومد... غایله که خوابید یاسان هنرش شده بود اینکه دنبال عقربا بگرده و بکشتشون!!! ولی سر این ماجرا بدبختانه اولین جرقه اختلاف جدی زندگی بین یاسی و یاسان رقم خورد! ... نمیدونم شاید یاسی حس کرده بود که یاسان بیشتر از عملش ادعا داره و یاسان هم تو یه آزمایش کوچولو واقعی زندگی گند زده بود... چون یاسی انتظار داشت کاری که من کردم رو یاسان باید میکرد ... بهر حال گذشت.

پایان قسمت سوم

امروز با عجله اینو نوشتم شب میام غلط غلوطاشو میگیرم گفتم خوراک بعضیا دیر نشه... شرمنده

 

زندگی هخامنشی(2)

 

زندگی هخامنشی(۲)

 

پنجشنبه ساعت ۴صبح ایلام تن لشا رو با قرولند از خواب بیدار کردم .نیم ساعت طول کشید وسایلو چک کنن وبشینن تو ماشینی که تا پست اول (خزل)باید ما رو میبرد.

بمحض حرکت چشای خواب الود دوباره بسته شد و غیر من و راننده که قرار بود بعدن اگه تونس به ما ملحق بشه همه تو بغل همدیگه گلوله شده خوابیده بودن. تا اولین پستی که اسبو قاطرا با چادر و بعضی وسایل مثه علیق حیوناو زیر انداز و... اماده منتظر ما بودن چهل دقیقه راه بود.هوا ی کوهستان سرد ونیمه تاریک بود سکوت راز الودی از اون سکوتایی که به عشقش بندیل بسته بودم همه جا سایه انداخته بود. سفارش کرده بودم ۵ اسب و ۱ قاطر رو با بار و بندیل بیارن بیرون ابادی منتظر مون بمونن

بالاخره با شنیدن پارس سگا صدای جانداری (غیر صدای یکنواخت چرخ پاترول) بلن شد بازم با ستم اراذل رو بیدار کردم وقبل رفتن ماشین یه بازرسی بدنی از اون بازرسیا که گلوگاه بندر عباس -حاجی اباد تا داخل شورتم میگردن راه انداختم .ممدی قلقلکی بود و هی بالا پایین میپرید مثه ماهی لیز از دستم در میرفت با یه غرغر جوندار ثابتش کردم که بگردمش از تو ابادی هم شبه اسبا سلانه سلانه داشت طرفمون می اومد.چند تا اشیاء ممنوعه از جمشید و نادر کشف کردم یه قمقمه کوچیک برندی چن بسته ادامس  دو بسته سیگار مالبرو از لای شورت جمشید دراوردم یه دس پاسور از نادر گرفتم وچند تا سوزن خیاطی سنجاق قفلی یه قرقره نخ هم از ممدی گرفتم که شد سوژه خنده.... یاسان رو سرسری گشتم چون هم به اندازه من مقید به قانون خودمون بود هم یه سر وسری با هم داشتیم...!!! اشیا مکشوفه را به راننده دادم و اونم همون جلو همه قمقمه رو با یه هورت کاردرست سر کشید جلو چشم جمشید که گریه ش گرفته بود و هی میگفت کوفتت بشه الهی برگشتنی از دره بری پایین... لا مصب ۴۰۰۰۰ پولشو داده بودم...

ممدی گفت قمقمه خالیو دیگه بگیر ازش ببریم با خودمون... جون خودم تو تاریخ نوشته خشایار شاه یکی از اینا داشته بجون دافی همسایمون راس میگم.. ..عجب خرایین اینا... یاسان گفت ار ممدی همون که اسکندر مقدونی براش کادو داد رو میگی؟...

ممدی گفت : نه خره بابا ی جمشید از دبی براش اورد اونکه اسی مقدونی داد که کراک بود...

نوبت بازرسی خودم رسید یاسان پرید جلو و گفت: بازرسی چه گوارا به من میرسه چون  فقط  من بهش محرمم ...و به کسی اعتماد ندارم... یکم خودمو کشیدم عقب از جلو نور ماشین  دستامو کردم بالا و یاسان شروع کرد به پچ پچ در گوشم و بازرسی همزمان .گفت: لو بدم یا یه حرفمو قبول میکنی ؟

گفتم چیه؟ گفت: حالا هر چی... قبوله؟... کمی فکر کردم و گفتم: دارمت... گفت :قول؟  گفتم قول... تمومش کن الان مشکوک میشن. با این پچ و پچ قرار مدار من و یاسان بسته شد بدون اینکه بدونم این تخم جن چه نقشه ای برام کشیده. همش فکر میکردم یعنی چی ممکنه با خودش اورده باشه که اینقد براش مهمه؟.. ولی از طرفی خلافی هم که اون ندید میگرفت شوخی نبود .. درست وقتی دستشو گذاشته بود رو سیزده تیرم  با یه خشاب تیر اضافه لای شورتم! قولو ازم گرفت...

جمشید گفت برا اطمینان منم باید شازده رو بگردم... یاسان شلوغش کرد وگفت از کی تا حالا ما ستون پنجیم؟... اون شورت هم پاش نیس چه برسه به خلاف.. همه کرکر زدن زیر خنده جمشید هم بیخیال شد ولی خیلی دلش میخواس یه بلی چیزی از من بگیره...

 بعد مدتها یه ماچ گنده گذاشتم رو لپ اسب سیاهم که مثه بولدوزر نه جاده حالیش بود نه صخره و کوه( فداش بشم هنوزم تو ابادی میخوره و میخوابه   ...فقط گاهی اگه کره ای از نژادش لازم باشه میافته زحمت و میبرنش در خونه صاب عروس واینا....) و سوار شدیم ولی یه چیزی بین من و زین یجورایی اذیت میکرد!!!

با مکافات نیمه ناقص راست وریستش کردم و راه افتادیم ولی جمشید ترسش نریخته بود و مثه بچه هایی که تازه سوار اسکیت میشن دساش به طرفین پاندول میرفت ممدی هم گیر داده بود بهش با غش غش خنده بیچاره نصفه جون شده بود از یه ور غرور نمیذاشت اعتراف کنه و کمک بخواد ازاونور بشدت میترسید یاسان رفت کمکش کنارش روند و تعلیمش میداد که چکار کنه تا اسبه ورش نداره و رم کنه...

 از ابادی که راه افتادیم دو راه پیش رو بود یکی به طرف قله با شکوه مانشت میرفت که متمایل به راست بود اون یکی کمی به چپ انحراف داشت و به قلارنگ(برنگ کلاغ) که یه قله به همون عظمت میرفت.... سر اسبو کشیدم به راست و مهمیزو فشار داده و نداده.. که یاسان داد زد اهای کجا میری؟؟؟؟

گفتم حال کردم از مانشت شرو کنیم.. گفن ده نشد دیگه.. دیروز صب  قرارمون کجا بود؟ همونجا میریم قلارنگ.... کمی ارام کردم بهم رسید آرام که بقیه نشنون گفتم اونکه ازم میخواستی همین بود...؟که قلا رنگ بریم؟

پکی زد زیر خنده گفت برو بابا دلت خوشه... این چیه اینکه جز قرارمون بود... بپیچ به چپ. ..و یه جوری محکم گفت که حس کردم براش خیلی مهمه و یه شک وحشتناک خونه خراب کن اومد تو مغزم...نمیدونم چرا  ولی همینجوری مشکوک شدم... وای اگه شکم درس باشه چه بدبختی شدم؟ پیچیدم به چپ و خیلی بهم ریختم به خاطر شک و تردیدی که تو دلم اومد اونقد ترسیدم که جرئت نداشتم از یاسان بپرسم.... همه ش به خودم تف و لعنت میکردم و دلم میخواست کلت و خشابو با قدرت بازوم دور بندازم برا این کلاهی که بخاطرش سرم رفته.

تو دلم بزرگترین ارزوم شده بود اینکه شکم اشتباه باشه و اونجور که حدس میزدم نباشه... آخه بدبختی این بود بهش قول داده بودم هر چی خواس قبول کنم و سوتیشو بگیرم.. . حالا اگه حدسم درس بود حق هیچ گه خوردنی ندارم. و باید تمام این سفر کوفتم بشه... تو همین اول راه با این افکار مالیخولیا گرفته بودم ولی چیزی هم نمیگفتم ببینم چی پیش میاد... راه کمی گشاد شد همه با یورتمه نرم و نسبتن ارامی کنار هم میروندیم و جمشید رو انداخته بودیم وسط که از طرفین منو یاسان هواشو داشته باشیم از رو زین پرت نشه.... حدود یه تاخت یه نفس اسب مونده بود به اونجا که یه جاده اسفالته قدیمی راهو میبرید و بعد از اون شیب تپه ها شروع میشد. شیبی که به سرعت تیز میشد و یه سر بالایی تند رو از دامنه کوهای کوچیک اطراف قله اصلی جدا میکرد... بخودم گفتم اگه از دوراهی (همون تقاطع) گذشتیم و طوری نشد پس شکم غلط بوده . دل تو دلم نبود .دلهره خفنی ریخته بود به جونم که به دید رس تقاطع رسیدیم کم کم میشد  دوراهی رو دی.د دوراهی که یه کم اونورترش یه سرازیری تند بود . هرچی نگاه کردم به تقاطع چیزی ندیدم ارام ارام دلهره ام داشت رفع میشد و فکر میکردم  حدس و شکم غلط بوده و یاسان اینقد دیگه بی معرفت نیس ودوباره داشتم جون میگرفتم که یه دفه شبه سه سوار رو تو کمرکش سرازیری دیدم... با دو دس زدم تو سر خودم و یاسان قهقه دیوانه واری از دل کشید.!!!

یه نگاه پر گله گی و نامردی وبیچارگی به یاسان کردم ...ولی اون داشت همچنان میخندید. این یکی از دفعاتی بود که تو زندگی رودس خورده بودم. یاسان زنش و دو نفر دیگه رو اورده....

هنوز خیلی مونده بود برسیم به اونا زانوام شل شده بود هیچ راهی برام نمونده بود نه راه پس نه راه پیش. خیلی زود به خودم مسلط شدم و به خودم گفتم: باختی عزیزم تسلیت میگم ولی باختتو قبول کن... بی جر زنی!

بدون اینکه خم به ابرو بیارم نگاه سنگین نادر و ممد و جمشید رو تحمل میکردم .ولی جرئت نداشتم تو چشاشون نگاه کنم.... رسیدیم به سه نفر بعله یاسی بلا بود و خواهرش و یکی از دوستاش که فامیلشم بود و تو همون ده زندگی میکرد ولی بعدن معلوم شد دختر باسواد با هوش .خوشگل و شجاعیه.

تا رسیدیم یاسی میخواس بنای عجز ولابه والتماس  و خود شیرینی بذاره و بگه که دیگه نه نیار و از این حرفا... که بهش امون ندادم و گفتم زود باشین برین جلو بتازین که دیرمون شده. یه لحظه نگام به ممدی افتاد عینهو جن زده ها با دهن نیمه باز کف کرده بود که داستان چیه... احساس کردم جمشید در حد مرگ کفری شده که اگه زن میشده بیاریم چرا نذاشتیم اون دوست دخترشو بیاره نادر هم کلافه بود و احتمالن اونم مثه جمشید فکر میکرد چون اونم استعدادشو داشت که مخ یکیو بزنه بیاره با خودش مخصوصن یکی که که خاطرشو خیلی میخواس... ممدی هم در واقع براش بالسویه بود فقط شکار این بود که دیگه کمتر ...س شعر میگه و یه جورایی باید زیپ دهنشو بکشه ...یاسان هم که از بس عاشق یاسی بود این نقشه ماهرانه رو کشیده بود و بین اینهمه ادم فقط دهن منو اسفالت کرد بقیه که مشکلی نداشتن...

یادم افتاد وقتی رای گیری شد که سر دسته انتخاب بشه از اینکه دیدم حتا رای مخفی یاسان هم به اسم منه تعجب کردم... بقیه رو مطمئن بودم ولی اون هم حریف بود هم مدعی... و حالا میفهمیدم چرا این هفت خط به من رای داده بود. رای داده بود که گاهی ازم بل بگیره رای داده بود که این سوء استفاده بزرگو بکنه... و رای داده بود که یاسی در طول سفر ادا در نیاره و اضافه بخواد... تو دلم فقط از این خوشحال بودم که حالا هر چی شده بدرک. اقلن خوب شد اسلحه اوردم که پشتوانه روحیم باشه. اقلن مطمئن بودم که دیگه امکان اینکه یه گروه یاغی چیزی دخترا رو ازمون بگیرن نیس ...ولی از یه طرف از دست کلتم شاکی بودم که اگه این خلاف همرام نبود مجبور نبودم به یاسان باج بدم. و همبن الان هم همه چیو بهم میزدم یا راهمو جدا میکردم چون این لامصبا خطر یاغیا وحتا چوپانای کار کشته رو جدی نمیگرفتن .فکر میکردن پارتیه. ...زیاد نرفته بودیم که یه چیز مهم یادم  افتاد خودمو به دخترا که صد قدمی جلو تر بودن رسوندم و متوقفشون کردم گفتم پیاده شین... اومدن پایین  گفتم شما دو تا اول خودتونو معرفی کنین تا بگم خواهر یاسی  با ناز و کرشمه گفت منو یعنی نمیشناسی دیگه؟ پس چطور من تو رو میشناسم؟ گفتم لوس نکن خودتو من از کجا تو رو بشناسم اسمت چیه؟... طفلک اول کاری تو ذوقش خورد و با اخم گفت نیلو ۱۹ ساله مجرد خوشگل عاشق رمان... حرفشو بریدم گفتم خیلی خوب خوشگل عاشق رمان.. زبون نریز برو کنار واسا.. به دومی (همون دختر دهاتی فامیل یاسی) شما لطفن؟ گفت من شهنازم بهم میگن شانی... چیز دیگه هم لازمه بگم؟ گفتم نه متشکرم یه لطفی بکن این دو تا خانمو با دقت کامل بگرد... هرچی ممنوعه پیدا کردی بریز اینجا بعدش لیست ممنوعه ها رو تا حد نسبتن کاملی گفتم بهش... گفت پس جدیه این سفر به روش قدیمیه؟ ...گفتم تو لباسای ما رو نمیبینی؟؟ مرض که نداریم الکی ملتو بگردیم خودتم لطفن هر چی تو این مایه داری خالی کن... گفت من دفتر و خودکارمو نگه میدارم و به رب تو هم نمیدمش...

تو دلم از لحنش خوشم اومد ولی ترش کردم گفتم چرت نگو زود باش وقت نداریم اول خودت خالی شو...

خودشو و یاسی و نیلو را که خالی کرد یه نصفه چمدان لوازم ارایش و پول وحتا طلا و کیت کت وشوکولات و  هزار کوفت و خرت پرت ریخت رو سنگی.... خودم قاچ زین و کیسه هاشونم گشتم یه مقدار دیگه پیدا کردم ریختم روش... و گفتم: ببینین بهونه دست من ندین رک و راس میگم بهونه دستم بدین اوقاتتونو تلخ میکنم...وقتی قانون میذاریم شماها تافته جدا بافته نیستین...هر کی نمیخواد  زیاد از ده فاصله نداریم برگرده. ...همون که قبول کردیم بیاین و این لباسای  جینگلی منگلیتونم نمیتونیم کاریش بکنیم کافیه.. بعد رومو کردم یاسان گفتم هی عقل کل که نقشه هات  شیطونو یبس کرده شعورت نرسید اینارو توجیه کنی؟... یاسان خودشم کف کرده بود و با قیافه ی شبیه علامت سئوال میخ شده بود به یاسی... و گفت یاسی مگه نگفتم چی بپوش و چکار کن؟؟؟؟ مگه به این ملکه ها نگفتی چطو باید بیان؟ این ضایع بازیا چیه؟ مسخره کردین مارو؟... یاسی هم دو سه تا تیکه بارمون کرد...  همه وسایلشونو ریختم تو یه کیسه و گفتم شما برید من چن دقیقه دیگه میام... یاسان گروه رو راه انداخت منم یه مقدار دور شدم وقتی خیالم راحت شد کسی نمیبینه با علامت گذاری ات و اشغالا رو چال کردم و کروکی اونجا رو دادم با هاردم و یه چرخ خوردم دور نقطه از چار زاویه منظره شو حفظ کردم و پریدم رو اسب و یه دس تمرینی چارنعل تاختوندم مشکی رو که دس و پاش نرم بشه .

افتاب به وسط اسمون کج رو سر تپه ها که رسید دستور توقف دادم که نهار و صبحانه رو با هم بلمبونیم

قرار بود تو منزل بعدی دو تا گوسفند از چوپان خونه کدخدا ... بگیریم و برنامه م این بود  تا رو سر کبیر کوه  به طرف جنوب همینطور بریم بالا تا به بالا ترین نقطه قلا رنگ که رسیدیم یه غار مناسب اطراق تو مغزم نشان کرده بودم که اردو بزنیم.... اونجا هم اب داشت هم از همه جا به حد کافی دور بود و هم جانپناه (غار) فقط مشکلش این بود که زیادی نا امن بود چون محل تلا قی یاغی های کرد و لر و لک یعنی شرورترین وسرکشترین نخاله های این سه قوم بزرگ که البته ریشه شون قدیم قدیما به هم میرسید این حوالی میپلکیدن که از دسرس ژاندارمها و پاسگاهای دهات اونقد دور بود که پای هیچ ماموری به اونجا نرسیده بود.موقع نهار بود که  دیدم  وجود شانی به تنهایی چه نعمت بزرگیه. مثه یه چریک مثه یه دختر تمام عیار کرد هیزم جمع کرد و سه سوت گوشتا رو سیخ کرد و اتیش و کباب و خلاصه با اندام نرم و ورزیده ش مثه اهو پیچ و تاب میخورد و کارا رو راست و ریس میکرد... در این اثنا از چشمم مخفی نمونده بود که جمشید که میدید نه من نه ممدی نه حتا نادر تو نخ دخترا نیستیم حسابی تیز کرده بود که اگه شد دو تاشونو اگه نشد دست کم یکیشونو شکار کنه... که از بخت بد شانی اصلن محلش نداد و یکی دو بار خفن ضایعش کرد ...و نیلو هم به نظر میرسیدشش دونگ رفته تو کوک ممدی که از این چیزا راستکی فراری بود.

خلاصه یه شلم شوربایی بود جمشید مثه شاگرد جلو دست شانی میچرخید و مثلن کمکش میکرد اما چون تجربه کار کردن نداشت اکثرن تر میزد و سوژه خنده میشد.... نیلو بهر بهانه ای خودشو به ممدی نزدیک میکرد و میخواس باهاش گرم بگیره... ممدی که خوشش از اینکارا نمی امد با نگاه بیزبانی از من میخواست از دست نیلو نجاتش بدم ... منم اخمام باز شده بود و به این قایم موشک بازی ممدی ونیلو  سیر میخندیدم.... که خدایی نگاه التماس امیز ممدی وقتی کمک میخواس ازم دیدن داشت. نادر سرش بکار خودش بود و زیاد محل بدخترا نمیداد .... همه فکر میکردن که چون خیلی دوست دخترشو دوست داره به کسی دیگه نگاه نمیکنه. ولی من میدونستم این مارمولک شگردش برا نزدیک شدن به هر دختری بی اعتناییه و اینجوری دخترا رو سر لج میندازه که بهش پا بدن . یاسانم که معمولن دست یاسی رو میگرفت و میبرد دورتر از اردو ... خدا عالمه شایدم هزار کار و گرفتاری داشتن  که باید دور از چشم خلق حل و فصل میکردن مگه ما فضولیم؟؟.... این اوضاع و احوال   یه آن احساس کردم که ای داد و بیداد شانی یه جورایی رفته تو کوک من.... منم مهندس کشاورزیییی واینا... حس جوانی و سرزندگی که در همه مون موج میزد و انرژیک و با نشاط هرکه داشت همین اول کاری دنبال جفت خودش میگشت ما هم رفته بودیم تو عالم تنها و خالی خودمون که بنظر میرسید کمی زیادی بیحاله...

طبق قرار گروه چند وسیله که ملی بود و تعلق به کس خاصی نداشت از لیست ممنوع استثنا کرده بودیم از جمله یک دفتر دویست برگ یک مداد قدیمی  یک جلد دیوان حافظ قدیمی .

قاطری که فقط مخصوص حمل بار بود و بارش بشدت سنگین بود شامل جو حیونا و مواد غذایی و چادر و تعدادی مرغ و خروس زنده که علاوه بر بار قاطر به ترک اسب شانی و یاسان و ممدی هم بسته بودیم.

نهارو خوردیم و بخاطر رسیدن پیش از تاریکی به مقصد سوار شدیم و بین راهمون گوسفندارو از چوپان گرفته و بخاطر اونا کمی سرعتمون کم شد ولی بازم قبل از غروب به منزل اصلی رسیدیم .

گفتم پیش از دایر کردن چادر و پایین اوردن بارا و جاگیر شدن کسی نباید بشینه و همینطورم شد خیلی زود چادر را دهانه غار با حالی که از قبل سراغ داشتم دایر کردیم و منو شانی تجهیزاتشو سوار کردیم و حتا جوی پشت چادر رو هم کندیم که اگه باران شد اب توش نیاد بعد هیزم زیادی جمع شد و با تاریک شدن هوا اتیش ما هم زبانه میکشید.

کنار اتش شروع کردم به تقسیم کار و گروه بندی و توجیه بچه ها : گروه اول یاسی و یاسان گروه دوم؟ کی با کی؟... جمشید با عجله گفت من و شانی و نیلو!!! .. قبل اینکه من چیزی بگم نیلو پرید تو حرف و گفت من فقط با اقا محمد گروه میشم... یاسان گفت: نیلو اقا محمد کیه؟ نداریم همچین کسی؟؟؟ نیلو گفت: اااا خیلی هم اقاس کسی هم نباید بهش بگه ممدی!!!...

ممدی کنار من نشسته بود با سقلمه میزد تو کمرم و میدونستم منظورش چیه ولی خنده  مگه میذاشت حرف بزنم... با نیش و چنگولاش بهم میگفت منو با این وروجک یه گروه نکنی. جمشید گفت باشه پس منو شانی جون گروه میشیم... شانی که معلوم بود حرصی شده گفت نخیر اقا جمشید من تنهایی کار میکنم... تیر جمشید که به سنگ خورد... ممدی گفت: من و عطا گروهیم از قبلم بودیم مگه نه عطا؟... گفتم بر منکرش لعنت دارمت تیزاب... یاسان گفت نمیشه گروه باید یه زن یه مرد باشه .. دخترا که تموم بشن بعد دو نفر اخر یه گروه میشن ... مگه اختیاریه؟.. دیدم همین مسئله کوچیک گروه بندی از همین اول داره کار خرابی میکنه. هر چند زیادم کوچیک نبود و پشتش کلی قضیه میتونس موجود باشه و اینا... گفتم غیر یاسی و یاسان بقیه به حکم قرعه کشی گروه میشن و لا غیر هرکی با هر کی افتاد جر وبحث نداره... ممدی گفت: بابا من و تو هم که با رضایته که مارم استثنا کن دیگه... بقیه رو قرعه کشی کن ... یاسی گفت نه دیگه ما موافق نیستیم... همه با قرعه کشی.. تازه اگه کسی با من و یاسانم راضی نیس اسم من و یاسانم میندازیم توش.  غیر از ممدی که هی نق و نوق میکرد بقیه تقریبن قبول کردن و ... ومنم فرقی برام نمیکرد با هر کی بیافتم...(اره جون خودت فرق برات نمیکرد  حالا هی لاف بیا کی به کیه؟.

یاسی قرعه کشی کرد نیلو افتاد با نادر ...من افتادم با شانی... ممد و جمشید هم افتادن با هم که  صدای هردوتاشون دراومد. ممد از اینکه با ادم تنبلی افتاده شاکی بود. جمشید از اینکه بجای دخمل تر گل ورگلی افتاده با ممدی خفن کفری بود..  قرار شد نپرسیم که راضی هستی یا نه چون خیلیا ناراضی بودن...

هر گروه دو نفره یه روز از صب تا شب مسئول همه چیز بود از  درس کردن خمیر و پختن نان و غذا و شستشو و نضافت و اتش  رسیدگی به  اسبا و گوسفندا و مرغ و خروس و دوشیدن گوسفندا و  ... اولین گروه هم یاسان و یاسی بودن که از فردا کارو شروع میکردن همون شبانه کشیک شب و  محل پست و علامت خطر و محل استقرار در صورت خطر و بقیه خورد و ریزارو تعیین کردم شب رو  از نیمه به بعد دو پاس تعیین کردم و به کمک شانی شروع کردیم به ساختن اجاق زمینی و چن تا ظرف و وسیله از گل رس و یه ساعت شنی دسگاه تصفیه اب و... کارای دیگه .

از بین اکیپ من و یاسان به همه چی وارد بودیم  شانی هم خیلی چیزا میدانست بعدش ممدی بود  و کمی نادر بقیه هم هیچی بلد نبودن. موقع تقسیم جای خواب یاسی گیر داده بود که منو یاسان زن و شوهریم پس باید یا تو غار یا چادر  جداگانه بخوابیم .  و هزار تا بهونه میاورد که من میترسم اگه یاسان بغلم نباشه و از این چیزا... هر چه سعی کردم با رضایت منصرفش کنم نشد. مجبور شدم از ریاست استفاده کنم و جا رو اینجوری تقسیم کردم... با چیت( دیوار بافته شده از نی و پشم  سبک  به طول ۳ و عرض ۱.۵ متر) چادر را دو قسمت زنانه مردانه کردم و  برگ زرد پاییزی  بلوط خیلی زیادی ریختم کف غار و روش نمد پهن کریم و کف چادر رو هم همینطور یه قسمت چادر شد مال یاسی -نیلو و شانی اون قسمتش شد مال یاسان-جمشید و نادر داخل غار هم شد مال من و ممدی که البته سردتر و سخت تر از تو چادر بود. به این خاطر یه اجاق نزدیک در غار جوری که گاز اتش جمع نشه تو غار درس کردم و  مقدار زیادی از اتش رو ریختم تو اجاق رفتیم زیر جاجیم( نوعی پتو بافته شده از پشم خالص با دست) و چه حالی  داد اونشب خوابیدن تو سرمای دوهزار و پانصد متر بالای سطح دریا کشیک با نادر و یاسان بود اون شب.

پایان قسمت دوم

 

زندگی   هخامنشی(1)

زندگی هخامنشی  (۱)

تابستان داشت تموم میشد .چن روز بیشتر نمونده بود به شروع فصل زرد بقرار هر سال داشتم آماده میشدم سر بذارم به صحرا و یه هفته ده روزی خودم و خودم مهمون سوراخ سنبه های سنگی زاگرس باشم. فقط ممدی جریانو میدونس که اونم زبون لقش تاب نیاورد و قالمون داد.

غروب تو خونه خودم بار سفر تکی و ساده مو میبستم که پس فرداش هول هولکی نشه. زنگ در مثه سگ ولگرد هی صداش در اومد و من هی باز کردم اراذل و اوباش مثه جن بو داده سروکله شون پیدا شد و تو این گیرودار اوار شدن رو سرم.

اولیش ممدی بود که خونه منو خیابان چار باغ براش فقط یه فرق میکرد اینکه اونجا اشپزخانه نداشت و اینجا بساط چاییش همیشه براه .تا اومد تو موذیانه پرسید کسی نیومده؟ مشکوک نیگاش کردم و گفتم قراره کسی بیاد مگه خودتم زیادیی چایتو خوردی بزن بچاک جلو دسوپامو گرفتی...گفت نه همینجوری سولیدم.. من کی دلم میاد تنها بمونی تو این درندشت.. حرفش تموم نشده بود بازم زنگ  امون نداد  نگاش کنم.. فرزی پرید باز کرد یاسان و خانمش اومدن تو. یاسان کرد و همشهری خودمون بود بعد یه عشق اساطیری با زنش عقد کرد و وضعش بدک نبود یه خونه  خیابون میر رهن کردن و کرمشون سرفت... یعنی عشق بازی از کلشون پرید و تمرگیدن زمین بعد اونهمه اتیش سوزوندنو دیونه بازی که یه پای ثابت خل بازیاشون من فلکزده بودم بی اینکه سر پیاز باشم یا ته ش. همه شم به خاطر این بود که یاسان با مرام و ادم بود  یعنی بعد که فهمید دختره غشیه و صرع داره بیشتر گیر داد بهش که غرورش نشکنه و اینا... راستی نگفتم دختر عمران میخوند خوشگل بود و زیادی احساساتی برا یاسان که میمرد هیچ دوستاشم قبول داشت و انگاری همشیره بزرگمون همچین عتاب خطاب میکرد که... کسی ندونه خواهر تنیمون بود...( زیادی دارم ور میزنم نه؟ خوب نمیخوای زربدرو کلیک کن برو انگار نامه فدایت شوم نوشتیم بیای همینه که هس من ور زدنم اومده...)

بعد جمشید اومد. بچه مایه داری توپ و تهرونی و اند دختر باز با قیافه ای نه چندان قابل تحمل. با ما بر خورده بود خفن. خیلیا دور ورش میپلکیدن ولی این گیر داده بود به گروه ما سندانی...

اوایل که میخواس قاتی ما بشه ممدی و یاسان زیاد تحویلش نمیگرفتن ورو نمیدادن .اونم که عمری باتحویل بازار بزرگ شده بود براش عجیب بود که چرا اینجا کسی لی لی و اینا نمیذاره به لا لاو ایناش.

ولی باز  دلش گیر بود تو  جمع ما هرجام میرفت خیالشو جا میذاشت طفلی پیش ما. یا خونه شیک خودش بود با یه دوجین دافی جورواجور یا خراب بود تو خونه من به تخته نرد و حکم بازی کردن .خیلی بال بال میزد وقتی میاد طرف ما یه دافی  با خودش بیاره ولی قدغن کرده بودیم. الا اینکه کسی با زنش بیاد که ابرو خونمون تو در و همسایه فنا نشه.

بعد اونم نادر اومد با یه دختر نا شناس وقتی اخم و تخم منو دید که شکار بودم از این کارش شروع کرد صغرا کبرا چیدن که این اله س  و  بله س و از اوناش نیس ....  گفتم زود تر دس بسرش کن تا نزدم بیرون از خونه.... که اخرش فهمیدم سر بسرم گذاشته و طرف از بستگان نزدیکشه که با خانواده اومدن هتل جا گرفتن و این خانم نادرو تو دانشگاه پیدا کرده و اونم راس راس اورده اینجا....

اصل داستان  رو اروم اروم یاسان شروع کرد که اره... امسال رو همه حال کردیم یکی کنیم یه شمال  کوفتی بزنیم به رگ  اساسی .تو هم بیا ضد حال نزن سفر زاگرسو بیخیال شو بریم پابوس بی بی دریا

گفتم:نوچ....

جمشید :اینهمه ادم طالبتن حالا هی تاقچه بالا بذار تو هم... جور کن بریم دیگه.. مهمون من سگ خورد

گفتم :نوچ...

خانم یاسان: بهت میگم مثه ادم را بیفت با هم بریم و گرنه....

گفتم نچ...

ممد :میگم ببین... زدم تو حرفش گفتم : تو یکی خفه شو بزغاله... این سناریو خط توئه.. والا کی میدونس لش مرگ من میخواد جیم شه؟

زدم تو برجک همه چون خداییش رو این برنامه کلی وعده داده بودم به خودم . وسه سر صابون خرج شیکم صاب مرده شده بود.

ممدی از تیر رس من در رفت و بیخ گوش نادر شروع کردن وز وز . زیر چشی مپاییدمشون... بعد چن لحظه نادر نشسته سر خورد طرف من و گفت:اصن یه کار دیگه ما هم زاگرسمون درد گرفته... همه با هم همون زاگرسه رو عشقه... حله؟...گفتم: دیدی من جوجه ببرم وقتی میرم کوه؟.. دس از سر ما وردارین خیر سر امواتتون.. چه ستمی گیر کردیم اااههه

گفت: میترسی جوجه روتو کم کنه؟... مردی نه نیار الکی ...سنگ ننداز تا نشونت بدم کی جوجه س...

همهمه شروع شد همه با تشویق و التماس و من بمیرم تو بمیری رو زدن که اوکیو بده با هم بریم.

راسش بی که برو خودم بیارم تو کف ممدی بودم. ممدی یکی از خداهای پنجگانه من بود . مثه بچه مدرسه ایا با دلهره و ذوق زل زده بود دهن من که چی میگم. اخلاقم دسش بود میدونس اگه نخوام تیپ زرهی خط شکن مجبورم نمیکنه.. بنظر میرسید  دل تو دلش نیس. هرچن که خودمم نمیتونستم  ده روز دوریشو تاب بیارم و تصمیمم این بود که لحظه اخر بگم برو ساکتو جم کن بریم... چون میدونستم من برم هر کی میره یه طرف فقط اون میمونه تنها. مخصوصن که دسشم تنگ بود و وضع مامانشم طوری نبود که بهش برسه. بابا هم که نداشت

ولی حالا زده بود همه چیو خراب کرده بود  هره و هوره شمشمه کوره  را با خبر کرده بود که نذارن برم یا با هم بریم.  یه فکری به نظرم رسید که یا سنگ بشه جلو پای همه بیخیال شن. یا اگه اومدن یه سفر با حال از توش در بیاد.

گفتم: خیلی خوب باشه به یه شرط.... هخامنشی میریم...!!! ممدی داد زد نوکککرتممم به مولا هستمت کوهههههه. نادر غافلگیر شد... یاسان رفت تو فکر بشه نشه....جمشید گفت هستم به شرط ارفاق... من بار اولمه هخامنشی حال میکنم باس ارفاق بدین...دخترا هاج واج کونجکاویشون داشت از دهنشون در میومد که هخامنشی دیگه چه صیغه ایه... نادر و یاسان گرم توضیح برا دخترا شدن و فرصتی شد پچ پچ به ممدی بگم:الاغ گند زدی به همه چی ... منکه بی تو نمیرفتم... این بازیا چی بود دراوردی؟گفت یعنی که چی؟... میبردی منو؟...گفتم اره خره میخواستم همون پس فردا بگم ساکتو جم کن را بیفت...

ممدی مثه ادم ورشکسته دهن نیمه واز زل زده بود به من...شروع کرد با خودش حرف زدن...من خر من گاو ... من الاغ  ...اخ چی میشد اگه دو تایی میزدیم به کت و کول کوه...گفتم خودت ریدی توش...

گفت من درسشون میکنم  حالیم نیس... شده قایمکی بریم.... دوتایی میریم.... تو رو خدا بذار  من دهنشونو می ...م.

گفتم :دیگه چرت نگو گند نزن بیشتر...دیگه نمیشه کاریش کرد اگه اومدن راهی نیس...مگه اینکه خودشون پس بکشن... ممدی گفت: بابا من خراب کردم بذا درسش میکنم تو فقط کاریت نباشه...

گفتم :دیگه چرند موقوف  باز میخوای گند بزنی به حرفمون؟ممدی یه کلمه دیگه بگی میزنم تو دهنت...

اونور هر چی بیشتر نادر و یاسان توضیح میدادن دخترا سورپریز تر میشدن و... چه جالب.. !!!  واه...!!

روکردم به جمشید و گفتم ارفاق مرفاق نداریم خیلی هم سخت میگذره اگه کو... نداری از حالا بنال نیای وسطاشو به کاممون گه کنی... هرچی اصرار کرد یه مو کوتا نیومدم. قبلنا براش تعریف کرده بودیم  که همخامنشی یعنی ده روز زندگی در کوهستان با همون شرایط و امکانات ۲۰۰۰ سال پیش... گفته بودیم که هیچ وسیله یا لباسی که بعد از دوره هخامنشیا درس شده باشه مجاز نیس و گفته بودیم در سفرهای قبلی چقد جدی گرفتیم قضیه رو... این بود که شک داشت بتونه تحمل کنه... و میدونس که حرفمون جدیه چون جریان دو سفر قبلی رو با جزییاتش از من و یاسان شنیده بود.

مذاکرات که تمام شد یاسی(خانوم یاسان) گفت: من و یاسان اماده ایم.... منو ممدی یه نگاه کردیم بهم و چیزی نمونده بود بزنیم زیر خنده... گفتم یاسی جون ببین ... دارم بهت میگم پیله بشی... گیر بشی اصرار کنی... قسم بدی ...قهر کنی... امکان نداره تو رو با خودمون ببریم حالا هی فک بزن روان مارو بساب.

گفت یه کلام؟ گفتم یه کلام... گفت پس یاسانم نمیاد ... ممدی گفت ااااخخخ جون .. نادرم که هزار تا مشکل داره من اطلاع دارم .. جمشیدم که اوف میشه  ماساژوراشم نمیتونه بیاره پس نمیاد...

نادر گفت: تو در اون سوراخ موشو ببند ... من هیچ  مشکل ندارم و میام. ...جمشیدم گفت: اوف که شدم ممدی رو شکل دافی میبینم و باقی ماجرا... منم هستم ...یاسان گفت منم که اضهر من شمسه هستم اورست

بگذریم از اینکه یاسی ویاسان یه دعوای پر پیمون پدر مادر دار را انداختن واین وسط ممدی سه چارتا سوقلمه و لیچار نوش جون کرد.

رسیدیم به مانیفست سفر و مجاز و ممنوع . یعنی چیزای مجاز که میتونستیم ببریم و چیزای ممنوع که اکیدن ممنوع بود مثه: ساعت- موبایل- سویچ- کلید- تسبیح- ورق- لباس زیپ دار -دکمه دار- کیسه خواب- پتو-هر گونه جنس پلاستیکی-هرگونه جنس شیشه ای- لاستیکی- الومینیمی- ریش تراش- عینک-ایینه-عطر وادکلن-تیغ- کارت شناسایی و...

چیزای مجاز:شلوار کردی بندی- گیوه-فرجی و کپنک- نیم تنه نمدی- جوراب پشمی دسباف- ظروف فقط از روی و اهن- مشک اب- سلاح فقط کارد و خنجر قدیمی- زیر انداز فقط نمد و گلیم- چادر (سیاه چادر بافته از مو دهاتیا) با دیرک چوبی- وسیله نقلیه فقط اسب قاطر و الاغ- غذا فقط لیست طبیعی مثه: نان خانگی-ارد-گوشت-گوسفند زنده-مرغ محلی-تخم مرغ محلی- شیر- پنیر محلی- سیب زمینی-پیاز-گوجه-بادمجان- روغن حیوانی- نمک-فلفل-ترشی-سبزی- خرما-کشمش- میوه غیر از موز و کیوی- حبوبات- جو- و... خلاصه وسایل و ابزاری که دوره هخامنشیا ساخته شده باشه یا مشابه... وسلام

وقتی لیست مجاز و ممنوع اعلام شد یاسی  وا رفت و اون شور وشوق اول از سرش افتاد . خدا داد به یاسان برا سر کوفت و طعنه زدن که : میبینم خانم  جا فرمودن... پس چرا ملت اصرار دارن زن نبرن؟... فکر کردی.. چه خبره صب به صب دوش سونا س پیتزا میل میفرمایید؟

یاسی:خیلی خوب حالا تو هم  شماها لایق همون نون خشک و خرما خوردنید برید هر جهنمی میخواید عمرن اگه اینجوری پامو بذارم بیرون از خونه...

وبدینسان نفس راحتی کشیدیم چون خداییش اگه خانوم میبردیم امکان اینکه دردسر برامون درس بشه و مجبورمون کنه برگردیم خیلی زیاده مخصوصن من از این میترسیدم که چون زیاد از ابادی فاصله میگیریم وطبق مانیفست اسلحه گرم هم حق نداریم ببریم و اون طرفا احتمال برخورد با یاغی های کرد  بود زیر بار دختر نمی رفتم ولی تصمیم داشتم در یه مورد قانون خودم رو بشکنم بدون اینکه به کسی چیزی بگم.

(پایان قسمت اول)

 پ.ن ۱ جون زیدتون هی ننویسین (زود باش بقیه شو بنویس و اینا...) تا نظرات ۴۰ تا نشه قسمت دوم بی قسمت دوم . بعدشم زیاد بنویسیم حوصله ت سر میره نمیخونی پس بذار کم کم بریم جلو خوراک دو سه پست ما هم جور بشه بلکه به اون یکی بلاگمونم رسیدیم

پ. ن.۲ اینم مثه بقیه ماجراها راستکیه اصن ادم تا خاطراتش مونده بره داستان دروغکی بنویسه؟

پ.ن. ۳ شخصیتا حی و حاظرن وشایدم بخونن این چیزارو( فقط یه کم اسماشون به روز شده ) اگه یه کم اینور اونور شده بود گیر ندن چرا دروغ میگی و اینا...

پ.ن ۴ -ادم هی دلش میخواد پ. ن. بنویسه که احساس نویسنده بودن بهش دس میده ایقده خوبهههههه