زندگی هخامنشی(۸)

کارای کارگریمونو در کم حرفی و سکوت نسبی به پایان بردیم.نیمه شب پستو دادیم به گروه بعدی و رفتم بخوابم هیچکس حوصله شب زنده داری و شوخی نداشت همه خوابیدن الا شانی ...چراشو نمیدونم

ممدی وقت خواب ازم عذر خواهی کرد: واقعن نمیدونستم اینهمه استرس و فشار روحی کشیدی فکر کردم دارم کار مفیدی انجام میدم گفتم:منم به همین دلیل تو رو فرستادم دنبال  تمباکو خیالی ...میدونستم نمیدونی با این همکاری چه بروز من میاری دیگه گذشت منم دیگه طلبکار کسی نیستم بیحسابم با همه.  میدونی که رک میگم پس خیالت  اسوده باشه بگیر بخواب.

شب دچار کابوس وحشتناکی شدم و با صدای داد و فریادم ممدی بیدارم کرد این یه عادت ژنتیک قدیمی بود که بعد از گذراندن یه بحران روحی کابوسی میشدم.کابوسم گیسوان افشانی بود زیر اوار خاک... اواری از حاک پاشیده بر گیسوانی شبگون... و حلقه ای خاک خیس بر گرد چشمانی سیاهتر از گیسو

و شب ابستن تکرار آوار...  روحی نا ارام اسیر خاک آوار...

شب بحرانیم با همه ی بدخوابی و کابوس خیلی دیر اما بالاخره تمام شد ...سپیده زد وجسمی ضعیف و اندیشناک روی بستر برگ بلوط ونمد چمباتمه زد... چشام رهنی بیخوابی میسوخت...سایه ای دهانه ی غار منظم رژه میرفت .. در.هر  گذار مکثی بر دهلیز نیمه تاریک و میگذشت راز آلود وپر دلهره...

طاقت رفت وبقصد فرار از کابوس ..آوار...راز ورژه غار را با چند گام شتابان پیمودم...امامیخکوب دهانه غار روبروی شانی.... گفت: سلام صب بخیر..اب تلخ دهانم رو قورت دادم و :سلام صب شما بخیر...شانی: بیخواب بودی چشات قرمزه؟...من:حاک رفته تو چشام... خاک آوار...بطرف چشمه براه افتادم پریشان و بی اراده...پشت سرم بود ...و من گریزان از نگاهش.. سر چشمه بهم رسیدو گفت: اینو میخونی؟و کاغذی چهار تا بطرفم دراز کرد..و گفت: بی نوشتن و راز و نیاز صبح نمیشد...نامه رو گرفتم...دوباره گفت: جای خالی نداره (نیشدار)...فکر دیگه ای بکن...  دو تا فوش تو دلی خیرات زنده های  ممدی کردم...این تیکه رو از صدقه سر دهن لق ممدی بارم کرد... که لابد بازم برا خفظ آبروم!!! داستان یکی دو نامه دخترای دانشکده رو بهش گفته که یه گوشه نامه ها شون جوابشونو نوشته بودم وپس داده بودم. و بعد از اون به لقب( ضد حال) بین دافیای دانشکده مفتخر شدم... سرمو انداختم پایین و رفتم پی کارم

نامه رو باز کردم و خوندم خط ابی  شانینامه و مشکی از منه:

(عشق با اولین لقاء حادث می شود آنچه به زمان نیاز دارد عادت است) اولین جمله ی نامه بود... این جمله کافی بود خوراک فکری من برا ساعتها مهیا بشه... یعنی درسته؟... ایکاش تجربه شو داشتم.. ایکاش علایم عشق رو تعریف کرده باشه.میخواستی برق نگاتو نذاری ترتیب چشامو بده حالا که غرورمو بردی تو حجله... منو بی غرور ول میکنی؟

حالا که صدای پات ویبره شده رو دلتنگم

حالا که با اسم تو میپره رنگم عجب گیری اومدم؟ بابا حجله کدومه کی با چش تو کار داشته کی ؟کجا؟ کو؟ رنگت چرا میپره؟ مگه من لولو خورخوره م؟ این لقاء چیه دیگه؟... نکنه همون لقاء الکتریکی دکتر فروتن باشه؟ ... خوب راسش من از این لقا مقا چیزی نمیدونم فقط یه خاطره از لقاء الکتریکی درس فیزیک الکتریکیسیته یادمه که تو دانشکده عمران طبقه دوم درست روبرو در حیاط با فاصله حدود ۱۵۰ متر اونروز همه مون پسر بودیم و هر چی دکتر فروتن یادش بخیر میخواس حالیمون کنه لقا الکتریکیو بفهمیم نمیشد اخرش گفت توجه کنید یه مثال میزنم:همه بیایید دم پنجره و دم در حیاطو نیگا کنین. خوب جمع شدیم دم پنجره و زل زدیم به در حیاط دانشکده  با اونهمه فاصله... استاد گفت: فرض کنید یه دختر خوشگل  طناز سانتیمانتال از در حیاط اومد تو... همه بچه ها کاملن متمرکز رو سوژه با دهن نیمه باز  خوب؟؟؟ ... استاد: فرض کنید دختره سرش پایینه ولی با عشوه و ناز داره میاد بطرفتون... بچه ها: خوب خوب؟... استاد : داره نزدیک و نزدیکتر میشه ....آب از لب و لوچه ها اویزون و لبخند ملسی رو لب دانشجویان عزیز: خوب بعدددد... استاد: حالا رسیده نزدیک پنجره ۱۵ متر ۱۰ متر ۷ متر یدفه سرشو بالا میکنه نگاش یه لحظه خیلی خیلی کوتاه تو چشای تو میا فته... بچه ها از بس تو رویا بودن دیگه خوب هم نمیگفتن... استاد اون لحظه کوتاه که نگاه دختره از نگاهت حامله شد رو دیدی؟.... بچه ها بیحال و کاملن اروتیک ... بعععله... استاد : خوب  خنگلیخان اون لقاء الکتریکیه... بچه ها همچنان با چشمای شهلایی میخ حیاط و جای پای اون دخمل تخیلی که با یه فریاد استاد از بیهوشی خارج و دویدیم سر جامون تمرگیدیم ولی همچنان تو ذهن داشتیم ترتیب  دافی رو میدادیم... دافی در کار نبود ولی ما همچین لقاء الکترکی رو فهمیدیم که تو قبر انکیر منکیر هر چی بپرسن ما فقط لقا الکتریکیشو جواب میدیم تازه اگه اصن جز سوالاش باشه.... حالا موندم این لقا شانی که میگه حادث میشه و اینا ...همون لقائه س یا یه لقا دیگه س؟

. گمان نمیکنم در اینده بتوانم بیشتر یا کمتر از این لحظه دوستت داشته باشم. مرزی فراتر از انچه من اکنون هستم نمیشناسم. این دختر چی میگه؟... چرا من نمیفهمم؟ اگر با التماس می شد عاشقت کنم شک نکن بپات میافتادم اگر با اجبار میشد وادار به عاشق شدنت کنم از همه چیز حتا اون سیزده تیر لعنتی خودت برای مجبور کردنت استفاده میکردم اما حیف که نمیشود چون تجربه اش را دارم  

...ودر مورد اون نقشه... فکر من نبود اما ازش استقبال کردم و اعتراف میکنم به اینکه چطور تو رو داغان خواهد کرد فکر نکردم.... فقط وقتی فهمیدم با اون نقشه چه بلایی سرت اورده بودم که جنازه تو رو زمین  دیدم.من یک بار مرگ تو را دیدم و باور کردم... پس برام اسانتره بکشمت (لطفن لبخنده مسخره رو از  گوشه لبت بردار) یه لحظه دورورمو نگا کردم که یعنی چی مثلن؟؟؟ دید لبخندمو مگههه؟؟؟  باور نمیکنی کشتنت کاری نداره؟ معلومه نمیکنم بچه... روانی شده حالیش نی چی میگه... این کیه دیگهههه انگار آرزو تو دلش میکشه ملکه (تو دلتم نخند  وقتی میگم کاری نداره باورررر کنننن) برو بابا همه نامه عاشقانه میخونن مام .... یارو داره راس راس تهدیددددد میکنهه ... شیطونا میگه برو یه پخ محکم بکن شاشبند کنه  باشه باور نمیکنی نکن حالیت میکنم...خواستم از لج دماغمو با نامه ش پاک کنم یه سنگ بذارم توش پرتش کنم در چادر ... دوباره از اینکه همچین فکری اومد تو سرم یه احمق بخودم گفتم و  با حرص و جوش بقیه نامه رو خوندم  ببین لا مصب برا کسی که از جون بگذره دیگه چیزی میمونه که بترسه؟ ... اونوقت اگه من راستکی از جونم گذشته باشم میذارم تو بعد من راس راس راه بری با دخترا عشق و حال کنی؟...اینجای نامه یه چیزی رو نتونستم بخونم شایدم شکلکی بود .. چه میدونم ببین بیا جون هر کی دوس داری(که میدونم شانیه) عاشقم شو ...نمیشی؟...نمیشی؟... بیا با زبون خوش عاشقم شو قال قضیه رو بکن من دیگه روانیمه درک نمیکنی؟... جبران میکنم عطا رومو زمین نندازلامصب...برو بابا گرفته این مارو  ... این چه طرز نامه عاشقانه س؟؟؟ اون قبلیا کلی زبون ریخته بودن و تازه یکیشون اونهمه قربون صدقه م رفته بود....  این از موضع قدرت برخورد میکنه مگه زورکییییههه؟؟؟ ... تورو خدا عشق مارو!!... عشقمونم مثه عشق و عاشقی آدمیزاد نیس... برم یه دونه دیگه از اون صدا داراش بخوابونم در گوشش تا دیگه از این غلطا نکنه؟ بیاصد تا بزن  بیا خوردم کن بیا بکش منو بیا تیکه تیکه م کن فقط بعد خوندن نامه اولین باری که منو می بینی عاشقانه نگام کن... تو رو خداااااااااا ... تو فکر میکنی الان مثلن دارم چکار میکنم غیر نامه نوشتن؟؟؟... به جون خودت که الان برام از عزیزترین کسام عزیزتره دارم گریه میکنم ... این پارچه کثیفم چپوندم در دهنم صدام کسیو بیدار نکنه... اینو باور کن...عطادرسته من عاشق نشدم ... ولی عاشق شدن خیلی از دختر پسررارو دیدم... همه شون گریپاش کردن گریه که سهله ... کارای بدتری هم کردن فقط فرق من با اونا اینه من از همین قدم اول که فهمیدم از دروغ چقد بدت میاد راستکی باهات حرف میزنم... البته اینم بگم ها اگه عاشق یکی دیگه از پسرای این اردو میشدم(عمرننننننننن) شاید خودمو براش میگرفتم و یه جور دیگه براش قمیش میومدم که گ...زپیچ کنه آب از لب و لوچه ش راه بیافته  بیاد ثانیه ای صد دفه (نه صد که دروغه روزی دو-سه دفه ) قربون صدقه م بره... ولی میدونی چرا با تو اینجوریم؟ به دو تا دلیل اولش اینکه از همون لب که ازت گرفتم و لبامو فشار ندادی  فهمیدم چقد خودتو نگه میداری و چه کنترلی میکنی خودتو بیعاطفههههه.... بعدشم به این دلیل که ظرفیت و جنبه شو داری پیش خودت صد جور فکر بد نمیکنی که این عشق گدایی و التماس یکی دو ساعت سکسه یا مطمئنم برا خودنمایی نمیری جار بزنی که شانی التماسم کرد که تحویلش بگیرم اونوقت من سگ محلش کردم.... حالا فهمیدی چرا با این خیال راحت جلوت با هوار فکر میکنم؟ اصلنم خجالت نمیکشمممم ازت چون ارزششو داری( اینجارو با غیظ و غلیظ بخون و دلت بخواد فوشت بدم ولی ببین چقد فداتم که فوشت ندادم؟)... عطاااا دوسم داری؟///؟؟؟؟

ای خدا دارم دیونه میشمممممممممم (بذار گریه م تموم بشههه بعد بقیه شو مینویسم ااههه) حالا من به جهنم تو .. تو که خواننده این جملاتی بغض نکردی؟... خدایی نکردی؟ عطا رو بدن دستت تیکه تیکه ش نمیکنی؟... خوب منم آدمم دیگه.. یه جوری شده بودم.... یجورناجورییییی... چه آدم بد شانسیم من ... چرا؟... خوب چونکه اگه مثه اون یکیا بود نامه ش .اگه مصنوعی و  پفی بازی بود نامه ش . اگه از نامه ش معلوم میشد از اون تیتیشای مامانم ایناس... راحت کلی میخندیدم دسش میانداختم... کلی تو دلم مسخره ش میکردم بعد نه که با مداد نوشته بود نامه رو یه جاشو پاک میکردم توش دو سه تا  سرخ کن گریه انداز مینوشتم... بعد میرفتم از پشت سرش دستمو میبردم اونور صورتش با نامه ش دماغشو غشو میکردم و میدادمش بهش...ولی این خدا اینجوری که صاف و صادق همه چیشو نوشته!!... خوب ادم احساسش سینه پهلو میکنه وجدانش جراحی میخواد نه؟ بخون دیگه گریه م فعلن تموم شده... میدونی الان هی چجوری میشم ودوباره چجوری میشم؟... هی کمی خوشحال میشم میگم بابا دلش از سنگ که نیس فردا  یا هر وقت که منو ببینه همچین چشمکی از  آخر عشق بهم میزنه که دلم غش وضعف بره... وای خدا میشه؟؟؟؟ دوباره یاد اون صورت عبوس و اخمات میافتم ... ناامید و دلشکسته میشم... میگم این حالا  هی خودشو جلو چش من نمیندازه تااااا چن وقت... وقتی هم منو ببینه با یه لبخند الکی زورکی (که مثلن دلمو نشکنی) سمبلش میکنه و همچین می پیچونتم که  از زندگی نا امید بشم برم سراغ همون کشت و کشتار تو و خودمو  این همه ی بچه هاو هرکیو دیدم یه گوله تعارفش کنم از  صمیم قلب...اسم گلوله که خوندم دلم هرییییییییییییی ریخت پایین... نکنه این بابا اینهمه گلوله گلوله میکنه سیزده تیر امریکایی اسپیشیل رنجرمو برده باشه؟ کمرم که نیسسسس وایییی یا خاص علی(امام زاده اصل ونصب داری در اون حوالی ما که قبلنا گویا معجزه هم کرده مثلن بار چای یه کاروان قاچاقچی!!! رو جهت دستگیر نشدن در ایست بازرسی سابق تبدیل به جفت کرده)... حالا کی جفتو برا شما توضیح بده اااههه... یه کرد ایلامی اینورا نیس؟ اگه هس جون مادرش جفت رو برا این خواننده های گل من که هیچکدومشون با زبون بین المللی ایلامی و حومه  آشنا نیستن.... اقا جون جفت بر وزن نفت یه شیره س که از بلوط میگیرن و ارزش ضد عفونی و رنگ امیزی و دباغی داره ... فهمیدین؟.... خوب چکار کنم تو نفهمیدی؟ بعدن یادم بنداز رفرنس بهت معرفی کنم خودت برو تحقیق کن.

 کجا بودم؟ آها اره آقا دس زدم کمرم نبود یه نذر همون امامزاده نامبرده کردم و نامه رو چپوندم جیب شلوار کردی و دویدم طرف غار (با وجودی که کف پام هنوز درد میکرد... آی مامان یادم افتاد الانم درد گرفتتتتت) در حین دویدن تو دلم  میگفتم شانی اگه کلتمو نبرده باشی امتیاز مثبت داره ها... از بخت بد نرسیده به در غار باز مثه اجل معلق جلوم سبز شد...( حالا بیاو درستش کن) من هنوز حس نگرفتم این خانمو نگا کنم ... اقلن از ممدی کسی بپرسم (از چه عاشق حرفه ای هم میخوام بپرسم اون از من بدتر انتی گرل تمام عیار)  نگای عاشقانه چجوریه و اینا.... این  خداوند عشق حالا.... هیچی دیدم بهترین راه همینه مثه خودش راستشو بگم گفتم شانی جان من فعلن فکرم پریشان یه چیز دیگه س تازه دسشویی هم دارم!!! بذار اون دو تا رو حل کنم ببینم چجوری نگام میاد خودش... گفت باشه راحت باش عجله ندارم !!! هم تو دلم هم بیرون ازش تشکر کردم که چقدر آدم آدم درک کنیه.... دویدم تو دیدم اسلحه م سر جاشه... نذرو از یادم بردم ولی بجاش تو دلم یه ایول کاردرست به خاص علی گفتم و تازه به مجبورن بیستو پنج صدم هم نمره مثبت دادم به شانی ... بعدش خواستم ببندمش کمرم دیدم جلوم قنبلی میشه میفهمه برا چی رفتم ضایع میشه... گفتم بابا اون اگه میخواس خوب تا حالا برده بود... ولش کردم سر جاش و اومدم بیرون دنبال پشت سنگی چیزی به منظور اون یکی کار واجب...

وجدانم که مداوا شد دوباره نامه رو دراوردم و از یه جای دیگه شرو کردم خوندنش در مورد اون مسئله هم اشتباه کردم. شکر خوردم نفهمیدم... ولی تو فقط از یه دختر بپرس ببین چه حالی میده یارت( البته هنوز که نه بداره نه به باره) ۶ ساعت  تنها تو کوهها دنبالت بگرده... خوب منم دلم ذق ذق کرد  وسوسه شدم شیطان گولم زد... نه راستی دروغ چرا این یاسی آب زیر کاه گولم زد هی گفت اینجوری معلوم میشه میخواتت یا نه و الا اون برج زهر مارو من میشناسم عمرن اگه هرچیم تو دلش باشه بروز بده . خلاصه الاغم کرد افسارمم گرفت دسش و فقط وقتی فهمیدم چه غلطی کردم که جنازه عزیز شیرینمو که خودت باشی دیدم!!! لامصب یه دور از جونی.. زبونم لالی چیزی هم نگفته انگار خر میکشه... شیطونا میگه بیست و پنج صدمه رو ازش بگیر... چه جو گیر میشم منم هی زرت زرت امتیاز مثبت میدم اااههه) ولی دوباره گفتم نامردیه ولش کن نگیر امتیازو .. اصن کو تا ۱۰۰ که باید حداقل ۹۵ بگیره تا اون نگاه عاشقانه رو فیگور بیام..... چیه تو چرا اعتراض میکنی؟ پس چن؟ ... ۵۰؟ نه بابا  ۵۰ چیه بدی دس گدا  فوشت میده... مگه میان ترمهههه؟ با یه ۱۰ ناپلئونی ردش کنی؟ قضیه عشقه  عزیزم شوخی بردار نیس که.. اینو باش

 من خر حالا به اون حال زاری که در اون ۶ ساعت داشتی فکر میکنم.. راستی عطااااا   توررررووو خدا چه حالی داشتی؟... خوب بگو دیگه  نگرانم بودی؟ ترسیدی برامممم؟؟؟؟ توررروخدا بگو آرههه... بخدا اگه بگی آره حاضرم سه شب تنها شبی ۶ ساعت تو کوهای گچان برم برگردم لازم به ذکر است که کوهای گچان جن دارن  به این دلیله که نوشته کوههای گچان؟؟!!!( از تو چه پنهان اینجاشو حال کردم  نامه رو گذاشته بودم کنار و با خودم فکر میکردم یعنی راس میگه؟ تا کوهای گچان تنهایی میره؟ اگه بره که ایول داره خیلی.... آخه خوب من از دختر شجاع بیشتر از پسر شجاع خوشم میاد زوره؟) تازه شم دوس دارم دختر چموش چموش باشه البته برا خودم نه ها ... برا این و اون شرور و فاطمه اره و کتک زن باشه ولی برا خودم زر نزنههههه ...هر چی گفتم بگه چشم!!!   ااا باز که تو تو دلت با من کج شدی؟ ... خوب اینجوری دوس دارم  زوره؟  خوبه دروغ بگم بهت؟... حالا این عادت بدیه یا خوبه... مگه قراره همه ی عادتای من خوب باشه؟ منم برا خودم کمی خاکستریم اصن به تو چه؟

میدونی راسیتش اینه دختر دوس داره بی افش یا نومزدش سرش یه دعوای مشدم بکنه دو سه تا موتور سواری چیزی که مزاحم و اینا شدنو تناهیی بزنه .. تازه اگه نتونه بزنه کتک هم بخوره باز دوس دارن سرشون دعوا کنه ... ولی راسش من هم دوس دارم سرم دعوا کنی هم دوس دارم بزنی... کتک بخوری حالم گرفته میشه خون جلو چشامو میگیره مثه همون پسره دانشکده زیر چششو بادمجون میکارم  آها راستی یه امتیاز دیگه هم باید بگیره شانی آخه اون شریف میخوند و ما با اینهمه دک و پزمون صنعتی اصفهان گفته باشم بگی آره باید در اولین فرصت دعوا رو راه بندازی تازه اگه هم کسی متلکی چیزی بهم نگفت خودم یه تنه ای چیزی میزنم به یه پسری که با دو تا از دوستاشه بعد هم زود میگم ااا عععطاااا  این بیشوررررااا رو نیگاههه ایششششش  اونوقت دیگه ببینم چکار میکنی...بیا شانس مارو می بینی این هنوز ما یجور خاصی عاشقانه نگاش نکردیم میخواد شر بده دستمون... بابا یکی نیس به این بگه هنوز از این حرفا نزن بلکم ما نگامون اومد از هموناش که یجوریه... بعد هر خاکی میخوای سرمون کن...  ولی راسیتش  کمی خودمم قلقلکم شد ها یعنی اون عادت شر دعوا و بزن بزن اون زیر زیرای اندیشه پست مدرنمون تحریک شد هر چی باشه ایرانی و مهمترش کرد هستیم دیگه... حالا خوبه اون نیس ها والا از کجا معلوم دسش برا پیدا کردن پسر مزاحم به جایی بند نبود یه تنه محکم میزد به ممدی جمشیدی چیزی که منم مثه کلای یه دس مفصل زبون بسته هارو کتک بزنم... چه فکرای شیطانی میاندازه کله آدم این جنس نازک.

 آقا چه درد سرتون بدم بقیه نامه شم مثه همینا بود که براتون گفتم... نامه در حالی تموم شد که شانصد حس متضاد و رنگارنگ جمع شده بود تو وجود ما... از یه ور نامه مگسیمون کرده بود  از یه ور این عالم عاشقیت بیدین رو تجربه نکرده بودیم و هی دلمون میخواس بدونیم چه جوریاس  از یه ور  قد جن و بسماله از اینکه  ازادیمونو از دس بدیم پریشان بودیم از یه ور  اکیدن زیر بار زن ستوندن نمیرفتیم و این جور قضایا مقدمه بی برو برگرد ازدواجن ... از یه ور یه چیز کوچولو تو دلمون ویژ ویژ میکرد...ده بیست قدمی چادر نشسته بودیم رو سنگی و در عالم عمیق خودمون چنان فرو رفته که اگه یکی دماغمونو میکشیدحالیمون نبود... اومدم رفتم اومدم رفتم این مسیر چادر تا چشمه رو اقلکن شانصد بار  طی کردم. ولی بشدت مواظب بودم با شانی چش تو چش نشم هر وقتم میدیدمش اگه نمیشد پشتمو طوری بهش بکنم که انگاری ندیدمش اقلن نیمرخ وا میسادم که چشامو نبینه.... آخه من مظلوم هنوز نمیدونستم تو چشام چجوریه؟ ... اونیکه باید باشه هست یا نه... تو این هول ولا بودم که شب شد و هوا تاریک و من خیالم  لااقل تا فردا راحت شد چون شب که دیگه نمیشه اون چیزه (همون نگای عاشقانهه) رو از چش کسی تشخیص داد میشه ؟.... سر سفره شام شانی نبود ... بعد شامم رفتیم تو غار به گل یا پوچ کردن ... ته دلم از خدا میخواستم شانی نیاد و برا خودش سر خودشو با نوشتنی چیزی گرم کنه که چش تو چش نشیم ... بدل گرفته بودم اگه اومد هر جوری شده تو تیم خودم بیارمش که روبروم نشینه و چشامو نبینه... تا نیمه شب بازی ادامه داشت و من خوشحال از اینکه امشبه رو بخیر گذشت تا فردا یطوری میشه. ضمنن تو رختخوابم وقت داشتم بازم فکر کنم.... ولی ای دل غافل کجای کاری که ممدی با رنگ پریده اومد تو گفت عطا نه شانی هستش نه اسبش!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ وایییی نگاهه رو صورتم پیدا نکرده یعنی؟ همه رنگشون پرید. با عصبانیت رومو کردم یاسی و نیلو... نیلو هول شد  گفت جمشید بتوپه من خبر ندارم یاسی هم قسم خورد و گفت دیگه کار ما نیس جون مامانم هیشکی هم خبر نداشت موضوع چیه  همه میگفتن از پیش از شام ندیدنش... وای خدا... دیگه نفهمیدم دارم چکار میکنم فقط یادم دست کردم تو نمد رختخوابم کلتمو وردارم با خوشحالی دست خالیمو در اوردم گفتم اخ جون  مسلحه... ولی کافی نبود... دویدم طرف مشکی دو متر مونده برسم شیرجه رفتم پشت اسبم که زین نداشت فقط یه نمد (گردله) رو پشتش بود و بجای لگام یه افسار ساده... سواری از اسب بی دهنه و لگام مهارت میخواد ... هی مشکی برووووو... چار نعل جت.

پایان قسمت هشتم

 

.پ.ن. جون هر کی نگای عاشقانه بهت میکنه خصوصی ازم نپرس  چیزی راجع به اینده داستان و شانی بذار  رو سیر طبیعیش جلو بره. بعدشم خوب عزیز من خوندن این قسمتم زیاد طول بکشه نیم ساعته تو باز میخوای خماری نکشی مخمو مته بذاری زود باش زود باش؟

پیشتهاد میکنم  با صدای بلندحدس بزنید  چی میشه.. راجع به کار ادما صحبت کنید و هر چیز دیگه که تا نوشتن بقیه ش سرت گرم بشه