زندگی هخامنشی(2)
زندگی هخامنشی(۲)
پنجشنبه ساعت ۴صبح ایلام تن لشا رو با قرولند از خواب بیدار کردم .نیم ساعت طول کشید وسایلو چک کنن وبشینن تو ماشینی که تا پست اول (خزل)باید ما رو میبرد.
بمحض حرکت چشای خواب الود دوباره بسته شد و غیر من و راننده که قرار بود بعدن اگه تونس به ما ملحق بشه همه تو بغل همدیگه گلوله شده خوابیده بودن. تا اولین پستی که اسبو قاطرا با چادر و بعضی وسایل مثه علیق حیوناو زیر انداز و... اماده منتظر ما بودن چهل دقیقه راه بود.هوا ی کوهستان سرد ونیمه تاریک بود سکوت راز الودی از اون سکوتایی که به عشقش بندیل بسته بودم همه جا سایه انداخته بود. سفارش کرده بودم ۵ اسب و ۱ قاطر رو با بار و بندیل بیارن بیرون ابادی منتظر مون بمونن
بالاخره با شنیدن پارس سگا صدای جانداری (غیر صدای یکنواخت چرخ پاترول) بلن شد بازم با ستم اراذل رو بیدار کردم وقبل رفتن ماشین یه بازرسی بدنی از اون بازرسیا که گلوگاه بندر عباس -حاجی اباد تا داخل شورتم میگردن راه انداختم .ممدی قلقلکی بود و هی بالا پایین میپرید مثه ماهی لیز از دستم در میرفت با یه غرغر جوندار ثابتش کردم که بگردمش از تو ابادی هم شبه اسبا سلانه سلانه داشت طرفمون می اومد.چند تا اشیاء ممنوعه از جمشید و نادر کشف کردم یه قمقمه کوچیک برندی چن بسته ادامس دو بسته سیگار مالبرو از لای شورت جمشید دراوردم یه دس پاسور از نادر گرفتم وچند تا سوزن خیاطی سنجاق قفلی یه قرقره نخ هم از ممدی گرفتم که شد سوژه خنده.... یاسان رو سرسری گشتم چون هم به اندازه من مقید به قانون خودمون بود هم یه سر وسری با هم داشتیم...!!! اشیا مکشوفه را به راننده دادم و اونم همون جلو همه قمقمه رو با یه هورت کاردرست سر کشید جلو چشم جمشید که گریه ش گرفته بود و هی میگفت کوفتت بشه الهی برگشتنی از دره بری پایین... لا مصب ۴۰۰۰۰ پولشو داده بودم...
ممدی گفت قمقمه خالیو دیگه بگیر ازش ببریم با خودمون... جون خودم تو تاریخ نوشته خشایار شاه یکی از اینا داشته بجون دافی همسایمون راس میگم.. ..عجب خرایین اینا... یاسان گفت ار ممدی همون که اسکندر مقدونی براش کادو داد رو میگی؟...
ممدی گفت : نه خره بابا ی جمشید از دبی براش اورد اونکه اسی مقدونی داد که کراک بود...
نوبت بازرسی خودم رسید یاسان پرید جلو و گفت: بازرسی چه گوارا به من میرسه چون فقط من بهش محرمم ...و به کسی اعتماد ندارم... یکم خودمو کشیدم عقب از جلو نور ماشین دستامو کردم بالا و یاسان شروع کرد به پچ پچ در گوشم و بازرسی همزمان .گفت: لو بدم یا یه حرفمو قبول میکنی ؟
گفتم چیه؟ گفت: حالا هر چی... قبوله؟... کمی فکر کردم و گفتم: دارمت... گفت :قول؟ گفتم قول... تمومش کن الان مشکوک میشن. با این پچ و پچ قرار مدار من و یاسان بسته شد بدون اینکه بدونم این تخم جن چه نقشه ای برام کشیده. همش فکر میکردم یعنی چی ممکنه با خودش اورده باشه که اینقد براش مهمه؟.. ولی از طرفی خلافی هم که اون ندید میگرفت شوخی نبود .. درست وقتی دستشو گذاشته بود رو سیزده تیرم با یه خشاب تیر اضافه لای شورتم! قولو ازم گرفت...
جمشید گفت برا اطمینان منم باید شازده رو بگردم... یاسان شلوغش کرد وگفت از کی تا حالا ما ستون پنجیم؟... اون شورت هم پاش نیس چه برسه به خلاف.. همه کرکر زدن زیر خنده جمشید هم بیخیال شد ولی خیلی دلش میخواس یه بلی چیزی از من بگیره...
بعد مدتها یه ماچ گنده گذاشتم رو لپ اسب سیاهم که مثه بولدوزر نه جاده حالیش بود نه صخره و کوه( فداش بشم هنوزم تو ابادی میخوره و میخوابه ...فقط گاهی اگه کره ای از نژادش لازم باشه میافته زحمت و میبرنش در خونه صاب عروس واینا....) و سوار شدیم ولی یه چیزی بین من و زین یجورایی اذیت میکرد!!!
با مکافات نیمه ناقص راست وریستش کردم و راه افتادیم ولی جمشید ترسش نریخته بود و مثه بچه هایی که تازه سوار اسکیت میشن دساش به طرفین پاندول میرفت ممدی هم گیر داده بود بهش با غش غش خنده بیچاره نصفه جون شده بود از یه ور غرور نمیذاشت اعتراف کنه و کمک بخواد ازاونور بشدت میترسید یاسان رفت کمکش کنارش روند و تعلیمش میداد که چکار کنه تا اسبه ورش نداره و رم کنه...
از ابادی که راه افتادیم دو راه پیش رو بود یکی به طرف قله با شکوه مانشت میرفت که متمایل به راست بود اون یکی کمی به چپ انحراف داشت و به قلارنگ(برنگ کلاغ) که یه قله به همون عظمت میرفت.... سر اسبو کشیدم به راست و مهمیزو فشار داده و نداده.. که یاسان داد زد اهای کجا میری؟؟؟؟
گفتم حال کردم از مانشت شرو کنیم.. گفن ده نشد دیگه.. دیروز صب قرارمون کجا بود؟ همونجا میریم قلارنگ.... کمی ارام کردم بهم رسید آرام که بقیه نشنون گفتم اونکه ازم میخواستی همین بود...؟که قلا رنگ بریم؟
پکی زد زیر خنده گفت برو بابا دلت خوشه... این چیه اینکه جز قرارمون بود... بپیچ به چپ. ..و یه جوری محکم گفت که حس کردم براش خیلی مهمه و یه شک وحشتناک خونه خراب کن اومد تو مغزم...نمیدونم چرا ولی همینجوری مشکوک شدم... وای اگه شکم درس باشه چه بدبختی شدم؟ پیچیدم به چپ و خیلی بهم ریختم به خاطر شک و تردیدی که تو دلم اومد اونقد ترسیدم که جرئت نداشتم از یاسان بپرسم.... همه ش به خودم تف و لعنت میکردم و دلم میخواست کلت و خشابو با قدرت بازوم دور بندازم برا این کلاهی که بخاطرش سرم رفته.
تو دلم بزرگترین ارزوم شده بود اینکه شکم اشتباه باشه و اونجور که حدس میزدم نباشه... آخه بدبختی این بود بهش قول داده بودم هر چی خواس قبول کنم و سوتیشو بگیرم.. . حالا اگه حدسم درس بود حق هیچ گه خوردنی ندارم. و باید تمام این سفر کوفتم بشه... تو همین اول راه با این افکار مالیخولیا گرفته بودم ولی چیزی هم نمیگفتم ببینم چی پیش میاد... راه کمی گشاد شد همه با یورتمه نرم و نسبتن ارامی کنار هم میروندیم و جمشید رو انداخته بودیم وسط که از طرفین منو یاسان هواشو داشته باشیم از رو زین پرت نشه.... حدود یه تاخت یه نفس اسب مونده بود به اونجا که یه جاده اسفالته قدیمی راهو میبرید و بعد از اون شیب تپه ها شروع میشد. شیبی که به سرعت تیز میشد و یه سر بالایی تند رو از دامنه کوهای کوچیک اطراف قله اصلی جدا میکرد... بخودم گفتم اگه از دوراهی (همون تقاطع) گذشتیم و طوری نشد پس شکم غلط بوده . دل تو دلم نبود .دلهره خفنی ریخته بود به جونم که به دید رس تقاطع رسیدیم کم کم میشد دوراهی رو دی.د دوراهی که یه کم اونورترش یه سرازیری تند بود . هرچی نگاه کردم به تقاطع چیزی ندیدم ارام ارام دلهره ام داشت رفع میشد و فکر میکردم حدس و شکم غلط بوده و یاسان اینقد دیگه بی معرفت نیس ودوباره داشتم جون میگرفتم که یه دفه شبه سه سوار رو تو کمرکش سرازیری دیدم... با دو دس زدم تو سر خودم و یاسان قهقه دیوانه واری از دل کشید.!!!
یه نگاه پر گله گی و نامردی وبیچارگی به یاسان کردم ...ولی اون داشت همچنان میخندید. این یکی از دفعاتی بود که تو زندگی رودس خورده بودم. یاسان زنش و دو نفر دیگه رو اورده....
هنوز خیلی مونده بود برسیم به اونا زانوام شل شده بود هیچ راهی برام نمونده بود نه راه پس نه راه پیش. خیلی زود به خودم مسلط شدم و به خودم گفتم: باختی عزیزم تسلیت میگم ولی باختتو قبول کن... بی جر زنی!
بدون اینکه خم به ابرو بیارم نگاه سنگین نادر و ممد و جمشید رو تحمل میکردم .ولی جرئت نداشتم تو چشاشون نگاه کنم.... رسیدیم به سه نفر بعله یاسی بلا بود و خواهرش و یکی از دوستاش که فامیلشم بود و تو همون ده زندگی میکرد ولی بعدن معلوم شد دختر باسواد با هوش .خوشگل و شجاعیه.
تا رسیدیم یاسی میخواس بنای عجز ولابه والتماس و خود شیرینی بذاره و بگه که دیگه نه نیار و از این حرفا... که بهش امون ندادم و گفتم زود باشین برین جلو بتازین که دیرمون شده. یه لحظه نگام به ممدی افتاد عینهو جن زده ها با دهن نیمه باز کف کرده بود که داستان چیه... احساس کردم جمشید در حد مرگ کفری شده که اگه زن میشده بیاریم چرا نذاشتیم اون دوست دخترشو بیاره نادر هم کلافه بود و احتمالن اونم مثه جمشید فکر میکرد چون اونم استعدادشو داشت که مخ یکیو بزنه بیاره با خودش مخصوصن یکی که که خاطرشو خیلی میخواس... ممدی هم در واقع براش بالسویه بود فقط شکار این بود که دیگه کمتر ...س شعر میگه و یه جورایی باید زیپ دهنشو بکشه ...یاسان هم که از بس عاشق یاسی بود این نقشه ماهرانه رو کشیده بود و بین اینهمه ادم فقط دهن منو اسفالت کرد بقیه که مشکلی نداشتن...
یادم افتاد وقتی رای گیری شد که سر دسته انتخاب بشه از اینکه دیدم حتا رای مخفی یاسان هم به اسم منه تعجب کردم... بقیه رو مطمئن بودم ولی اون هم حریف بود هم مدعی... و حالا میفهمیدم چرا این هفت خط به من رای داده بود. رای داده بود که گاهی ازم بل بگیره رای داده بود که این سوء استفاده بزرگو بکنه... و رای داده بود که یاسی در طول سفر ادا در نیاره و اضافه بخواد... تو دلم فقط از این خوشحال بودم که حالا هر چی شده بدرک. اقلن خوب شد اسلحه اوردم که پشتوانه روحیم باشه. اقلن مطمئن بودم که دیگه امکان اینکه یه گروه یاغی چیزی دخترا رو ازمون بگیرن نیس ...ولی از یه طرف از دست کلتم شاکی بودم که اگه این خلاف همرام نبود مجبور نبودم به یاسان باج بدم. و همبن الان هم همه چیو بهم میزدم یا راهمو جدا میکردم چون این لامصبا خطر یاغیا وحتا چوپانای کار کشته رو جدی نمیگرفتن .فکر میکردن پارتیه. ...زیاد نرفته بودیم که یه چیز مهم یادم افتاد خودمو به دخترا که صد قدمی جلو تر بودن رسوندم و متوقفشون کردم گفتم پیاده شین... اومدن پایین گفتم شما دو تا اول خودتونو معرفی کنین تا بگم خواهر یاسی با ناز و کرشمه گفت منو یعنی نمیشناسی دیگه؟ پس چطور من تو رو میشناسم؟ گفتم لوس نکن خودتو من از کجا تو رو بشناسم اسمت چیه؟... طفلک اول کاری تو ذوقش خورد و با اخم گفت نیلو ۱۹ ساله مجرد خوشگل عاشق رمان... حرفشو بریدم گفتم خیلی خوب خوشگل عاشق رمان.. زبون نریز برو کنار واسا.. به دومی (همون دختر دهاتی فامیل یاسی) شما لطفن؟ گفت من شهنازم بهم میگن شانی... چیز دیگه هم لازمه بگم؟ گفتم نه متشکرم یه لطفی بکن این دو تا خانمو با دقت کامل بگرد... هرچی ممنوعه پیدا کردی بریز اینجا بعدش لیست ممنوعه ها رو تا حد نسبتن کاملی گفتم بهش... گفت پس جدیه این سفر به روش قدیمیه؟ ...گفتم تو لباسای ما رو نمیبینی؟؟ مرض که نداریم الکی ملتو بگردیم خودتم لطفن هر چی تو این مایه داری خالی کن... گفت من دفتر و خودکارمو نگه میدارم و به رب تو هم نمیدمش...
تو دلم از لحنش خوشم اومد ولی ترش کردم گفتم چرت نگو زود باش وقت نداریم اول خودت خالی شو...
خودشو و یاسی و نیلو را که خالی کرد یه نصفه چمدان لوازم ارایش و پول وحتا طلا و کیت کت وشوکولات و هزار کوفت و خرت پرت ریخت رو سنگی.... خودم قاچ زین و کیسه هاشونم گشتم یه مقدار دیگه پیدا کردم ریختم روش... و گفتم: ببینین بهونه دست من ندین رک و راس میگم بهونه دستم بدین اوقاتتونو تلخ میکنم...وقتی قانون میذاریم شماها تافته جدا بافته نیستین...هر کی نمیخواد زیاد از ده فاصله نداریم برگرده. ...همون که قبول کردیم بیاین و این لباسای جینگلی منگلیتونم نمیتونیم کاریش بکنیم کافیه.. بعد رومو کردم یاسان گفتم هی عقل کل که نقشه هات شیطونو یبس کرده شعورت نرسید اینارو توجیه کنی؟... یاسان خودشم کف کرده بود و با قیافه ی شبیه علامت سئوال میخ شده بود به یاسی... و گفت یاسی مگه نگفتم چی بپوش و چکار کن؟؟؟؟ مگه به این ملکه ها نگفتی چطو باید بیان؟ این ضایع بازیا چیه؟ مسخره کردین مارو؟... یاسی هم دو سه تا تیکه بارمون کرد... همه وسایلشونو ریختم تو یه کیسه و گفتم شما برید من چن دقیقه دیگه میام... یاسان گروه رو راه انداخت منم یه مقدار دور شدم وقتی خیالم راحت شد کسی نمیبینه با علامت گذاری ات و اشغالا رو چال کردم و کروکی اونجا رو دادم با هاردم و یه چرخ خوردم دور نقطه از چار زاویه منظره شو حفظ کردم و پریدم رو اسب و یه دس تمرینی چارنعل تاختوندم مشکی رو که دس و پاش نرم بشه .
افتاب به وسط اسمون کج رو سر تپه ها که رسید دستور توقف دادم که نهار و صبحانه رو با هم بلمبونیم
قرار بود تو منزل بعدی دو تا گوسفند از چوپان خونه کدخدا ... بگیریم و برنامه م این بود تا رو سر کبیر کوه به طرف جنوب همینطور بریم بالا تا به بالا ترین نقطه قلا رنگ که رسیدیم یه غار مناسب اطراق تو مغزم نشان کرده بودم که اردو بزنیم.... اونجا هم اب داشت هم از همه جا به حد کافی دور بود و هم جانپناه (غار) فقط مشکلش این بود که زیادی نا امن بود چون محل تلا قی یاغی های کرد و لر و لک یعنی شرورترین وسرکشترین نخاله های این سه قوم بزرگ که البته ریشه شون قدیم قدیما به هم میرسید این حوالی میپلکیدن که از دسرس ژاندارمها و پاسگاهای دهات اونقد دور بود که پای هیچ ماموری به اونجا نرسیده بود.موقع نهار بود که دیدم وجود شانی به تنهایی چه نعمت بزرگیه. مثه یه چریک مثه یه دختر تمام عیار کرد هیزم جمع کرد و سه سوت گوشتا رو سیخ کرد و اتیش و کباب و خلاصه با اندام نرم و ورزیده ش مثه اهو پیچ و تاب میخورد و کارا رو راست و ریس میکرد... در این اثنا از چشمم مخفی نمونده بود که جمشید که میدید نه من نه ممدی نه حتا نادر تو نخ دخترا نیستیم حسابی تیز کرده بود که اگه شد دو تاشونو اگه نشد دست کم یکیشونو شکار کنه... که از بخت بد شانی اصلن محلش نداد و یکی دو بار خفن ضایعش کرد ...و نیلو هم به نظر میرسیدشش دونگ رفته تو کوک ممدی که از این چیزا راستکی فراری بود.
خلاصه یه شلم شوربایی بود جمشید مثه شاگرد جلو دست شانی میچرخید و مثلن کمکش میکرد اما چون تجربه کار کردن نداشت اکثرن تر میزد و سوژه خنده میشد.... نیلو بهر بهانه ای خودشو به ممدی نزدیک میکرد و میخواس باهاش گرم بگیره... ممدی که خوشش از اینکارا نمی امد با نگاه بیزبانی از من میخواست از دست نیلو نجاتش بدم ... منم اخمام باز شده بود و به این قایم موشک بازی ممدی ونیلو سیر میخندیدم.... که خدایی نگاه التماس امیز ممدی وقتی کمک میخواس ازم دیدن داشت. نادر سرش بکار خودش بود و زیاد محل بدخترا نمیداد .... همه فکر میکردن که چون خیلی دوست دخترشو دوست داره به کسی دیگه نگاه نمیکنه. ولی من میدونستم این مارمولک شگردش برا نزدیک شدن به هر دختری بی اعتناییه و اینجوری دخترا رو سر لج میندازه که بهش پا بدن . یاسانم که معمولن دست یاسی رو میگرفت و میبرد دورتر از اردو ... خدا عالمه شایدم هزار کار و گرفتاری داشتن که باید دور از چشم خلق حل و فصل میکردن مگه ما فضولیم؟؟.... این اوضاع و احوال یه آن احساس کردم که ای داد و بیداد شانی یه جورایی رفته تو کوک من.... منم مهندس کشاورزیییی واینا... حس جوانی و سرزندگی که در همه مون موج میزد و انرژیک و با نشاط هرکه داشت همین اول کاری دنبال جفت خودش میگشت ما هم رفته بودیم تو عالم تنها و خالی خودمون که بنظر میرسید کمی زیادی بیحاله...
طبق قرار گروه چند وسیله که ملی بود و تعلق به کس خاصی نداشت از لیست ممنوع استثنا کرده بودیم از جمله یک دفتر دویست برگ یک مداد قدیمی یک جلد دیوان حافظ قدیمی .
قاطری که فقط مخصوص حمل بار بود و بارش بشدت سنگین بود شامل جو حیونا و مواد غذایی و چادر و تعدادی مرغ و خروس زنده که علاوه بر بار قاطر به ترک اسب شانی و یاسان و ممدی هم بسته بودیم.
نهارو خوردیم و بخاطر رسیدن پیش از تاریکی به مقصد سوار شدیم و بین راهمون گوسفندارو از چوپان گرفته و بخاطر اونا کمی سرعتمون کم شد ولی بازم قبل از غروب به منزل اصلی رسیدیم .
گفتم پیش از دایر کردن چادر و پایین اوردن بارا و جاگیر شدن کسی نباید بشینه و همینطورم شد خیلی زود چادر را دهانه غار با حالی که از قبل سراغ داشتم دایر کردیم و منو شانی تجهیزاتشو سوار کردیم و حتا جوی پشت چادر رو هم کندیم که اگه باران شد اب توش نیاد بعد هیزم زیادی جمع شد و با تاریک شدن هوا اتیش ما هم زبانه میکشید.
کنار اتش شروع کردم به تقسیم کار و گروه بندی و توجیه بچه ها : گروه اول یاسی و یاسان گروه دوم؟ کی با کی؟... جمشید با عجله گفت من و شانی و نیلو!!! .. قبل اینکه من چیزی بگم نیلو پرید تو حرف و گفت من فقط با اقا محمد گروه میشم... یاسان گفت: نیلو اقا محمد کیه؟ نداریم همچین کسی؟؟؟ نیلو گفت: اااا خیلی هم اقاس کسی هم نباید بهش بگه ممدی!!!...
ممدی کنار من نشسته بود با سقلمه میزد تو کمرم و میدونستم منظورش چیه ولی خنده مگه میذاشت حرف بزنم... با نیش و چنگولاش بهم میگفت منو با این وروجک یه گروه نکنی. جمشید گفت باشه پس منو شانی جون گروه میشیم... شانی که معلوم بود حرصی شده گفت نخیر اقا جمشید من تنهایی کار میکنم... تیر جمشید که به سنگ خورد... ممدی گفت: من و عطا گروهیم از قبلم بودیم مگه نه عطا؟... گفتم بر منکرش لعنت دارمت تیزاب... یاسان گفت نمیشه گروه باید یه زن یه مرد باشه .. دخترا که تموم بشن بعد دو نفر اخر یه گروه میشن ... مگه اختیاریه؟.. دیدم همین مسئله کوچیک گروه بندی از همین اول داره کار خرابی میکنه. هر چند زیادم کوچیک نبود و پشتش کلی قضیه میتونس موجود باشه و اینا... گفتم غیر یاسی و یاسان بقیه به حکم قرعه کشی گروه میشن و لا غیر هرکی با هر کی افتاد جر وبحث نداره... ممدی گفت: بابا من و تو هم که با رضایته که مارم استثنا کن دیگه... بقیه رو قرعه کشی کن ... یاسی گفت نه دیگه ما موافق نیستیم... همه با قرعه کشی.. تازه اگه کسی با من و یاسانم راضی نیس اسم من و یاسانم میندازیم توش. غیر از ممدی که هی نق و نوق میکرد بقیه تقریبن قبول کردن و ... ومنم فرقی برام نمیکرد با هر کی بیافتم...(اره جون خودت فرق برات نمیکرد حالا هی لاف بیا کی به کیه؟.
یاسی قرعه کشی کرد نیلو افتاد با نادر ...من افتادم با شانی... ممد و جمشید هم افتادن با هم که صدای هردوتاشون دراومد. ممد از اینکه با ادم تنبلی افتاده شاکی بود. جمشید از اینکه بجای دخمل تر گل ورگلی افتاده با ممدی خفن کفری بود.. قرار شد نپرسیم که راضی هستی یا نه چون خیلیا ناراضی بودن...
هر گروه دو نفره یه روز از صب تا شب مسئول همه چیز بود از درس کردن خمیر و پختن نان و غذا و شستشو و نضافت و اتش رسیدگی به اسبا و گوسفندا و مرغ و خروس و دوشیدن گوسفندا و ... اولین گروه هم یاسان و یاسی بودن که از فردا کارو شروع میکردن همون شبانه کشیک شب و محل پست و علامت خطر و محل استقرار در صورت خطر و بقیه خورد و ریزارو تعیین کردم شب رو از نیمه به بعد دو پاس تعیین کردم و به کمک شانی شروع کردیم به ساختن اجاق زمینی و چن تا ظرف و وسیله از گل رس و یه ساعت شنی دسگاه تصفیه اب و... کارای دیگه .
از بین اکیپ من و یاسان به همه چی وارد بودیم شانی هم خیلی چیزا میدانست بعدش ممدی بود و کمی نادر بقیه هم هیچی بلد نبودن. موقع تقسیم جای خواب یاسی گیر داده بود که منو یاسان زن و شوهریم پس باید یا تو غار یا چادر جداگانه بخوابیم . و هزار تا بهونه میاورد که من میترسم اگه یاسان بغلم نباشه و از این چیزا... هر چه سعی کردم با رضایت منصرفش کنم نشد. مجبور شدم از ریاست استفاده کنم و جا رو اینجوری تقسیم کردم... با چیت( دیوار بافته شده از نی و پشم سبک به طول ۳ و عرض ۱.۵ متر) چادر را دو قسمت زنانه مردانه کردم و برگ زرد پاییزی بلوط خیلی زیادی ریختم کف غار و روش نمد پهن کریم و کف چادر رو هم همینطور یه قسمت چادر شد مال یاسی -نیلو و شانی اون قسمتش شد مال یاسان-جمشید و نادر داخل غار هم شد مال من و ممدی که البته سردتر و سخت تر از تو چادر بود. به این خاطر یه اجاق نزدیک در غار جوری که گاز اتش جمع نشه تو غار درس کردم و مقدار زیادی از اتش رو ریختم تو اجاق رفتیم زیر جاجیم( نوعی پتو بافته شده از پشم خالص با دست) و چه حالی داد اونشب خوابیدن تو سرمای دوهزار و پانصد متر بالای سطح دریا کشیک با نادر و یاسان بود اون شب.
پایان قسمت دوم