زندگی هخامنشی(5)
زندگی هخامنشی(۵)
روز پر افت و خیز اولمان داشت غروب میکرد. افتاب قرمز داشت تو کوسنای تپل ابرا ی افق لم میداد چشم انداز عصر پاییز بر فراز قلارنگ روبرو مانشت و کبیر کوه در پایان روزای اولیه مهر حس غزلای حافظ رو زیر پوست جوانمان ماساژ میداد. رو تخته سنگ بزرگی بالای سر دره نشیته بودیم . نیلو مجری شو بود . ازمان خواسته بود بریم رو اون تخته سنگ و حتا جای نشستنمونم تعیین کرده بود و با کمک جمشید برامون برنامه تدارک دیده بودن ولی هنوز نمیدونستم چی هس.
نیلو درد نیش رو بر خلاف من بکلی فراموش کرده بود و رفته بود رو سن ( جایی از تخته سنگ به همین منظور انتخاب کرده بود و بهش میگفت سن) با شیرین زبانی دخترای کم سن و سال برنامه اولو اعلام کرد. برا شروع رمانتیک برنامه هرکی میتونه بغل دستیشو بوس کنه. یاسی و یاسان از خدا خواسته و مراد حاصل بوس رو با لب فرانسوی اشتباه گرفته و حالا نبوس کی ببوس.... بغل دست من ممدی بود که با کلی غرو لند و نق زدن بوسش کردم بغل دست ممدی شانی بود که خم شده بود طرف ممدی رو بوس کنه ممدی هی کج میشد طرف من اونم دنبالش که اخرش نرسید به لب و لوچه ممدی ناچارن بازو ممدی رو بوس کرد اونور تر هم نادر و جمشید که دستشون رفت تو خرج یه بوس دو سر نر بیفایده....
بعدش نیلو برنامه بعدی رو اعلام کرد که فال گرفتن از حافظ با قرائت کسی بود که نیت گیرنده تعیین میکرد و از نفر پایینتر شروع شد یاسان نیت گرفت و در خواست کرد با صدای یاسی قرائت بشه . فال یاسان این غزل بود
فتوای پیر مغان دارم و قولیست قدیم که حرامست می آنجا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
فکر بهبود خود ای دل زدری دیگر کن درد عاشق نشود به مداوای حکیم
نفر بعدی به حکم قرعه ممدی بود که در خواست کرد من بخوانم وچه غزلی امد!!!
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشگر از خوبان بقصد دل کمین سازند بحمدالله والمنه بتی لشکر شکن دارم
طبق معمول که همه کاراش نقش از اب در میاد فالشم نقش شد . و کلی به فالش خنده فرمودیم
نفر بعدی نادر بود که جمشید میباید میخواند و خودشم با نوای نی دکلمه محشر جمشید رو همراهی کرد و خدایی همچین بردمون تو باغ خلصه که اونورش ناپیدا.... صدای گیرای جمشید علیرغم اینکه بم و مردانه نیس ولی یه حالیه.... از اون حالا که حاله
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وانکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند
محتسب شیخ شد وفسق خود از یاد ببرد قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
و بعد نوبت فال شانی شد که کلی دعا خواند واز ته دل نیتش گرفت. همچین دیوان حافظ رو با احترام و ادب رو لب وچشماش میذاشت انگاری که خود قران
و این فال براش اومد که خواست من بخوانم . هرچند که من دوست داشتم کسی دیگه بخونه که زیر بار نگاه سنگین ملت نباشم ولی از اونجا که نمیشد رای جمعی رو بی اعتبار کنم خوندم
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
طرب سرای محبت کنون شود معمور که طاق ابروی یار منش مهندس شد
کرشمه ی تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بیخبر افتاد و عقل بیحس شد
همه به به و چه چه هاشونو با ایما و اشاره و پانتومیم بهمدیگه حالی کردن که بله کار تمومه و بر مذاق بنده خوش نیامد این لودگیها چرا که ازادگی خود به به به و چه چه معامله نکنیم
وانگاه نوبت به یاسی رسید که الحق والانصاف زبان حالش بود اونم که با صدای مخملی نیلو قرائت گردید
گر از این منزل ویران به سوی خانه روم دگر انجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر بسلامت بوطن باز رسم نذر کردم که هم از راه بمیخانه روم
خرم اندم که چو حافظ بتولای وزیر سر خوش از میکده با دوست به کاشانه روم
و پس از ان نوبت الحقیر شد که تو دلم رخت میشستن که عشق و عاشقی نیاد و بهونه دست اجانب و ایادی استعمار شرق و غرب ندهد و انصافن همون اومد که میخواستم و خواستم ممدی بخونه برامون
سالها پیروی مذهب رندان کردم تا بفتوای خرد حرص بزندان کردم
من بسرمنزل عنقا نه بخود بردم راه قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون میگزم لب که چرا گوش بنادان کردم
فال بعدی هم از ان جمشید و الحق که قلندر یک لا قبای شیراز وصف حال همه رو انگاری که یکی از یاران دیر پای گروه ماست گذاشت کف دست تک تک و غزل جمشید هم عینهو که همین بود و بس غزل با صدای نیلو فاز داد فاز
گرمن از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی بچراغ تو ببینم چه شود؟
یارب اندر کنف سایه ی ان سرو بلند گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود؟
صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه ومی ( ممدی : سیگار مالبرو ویسکی بلک اند وایت هم بگو)
تا از آنم چه بپیش آید از اینم چه شود؟
فکر کنم یه ربعی بازار متلک و لغظ لیچار بود که هیکل جمشید را کرم قهوه ای چار خونه کرده و صد البت نیلو نیز بی نصیب نماند . الا من فلکزده که از ترس سنگ پرانی جماعت و بخصوص نیلو بی چشم و رو که به قصد بریدن ریشه مان میپروند مهر سکوت بر لب چسبانده خاموشی گزیدیم پشت سرش نوبت خود ورپریده ش بود که یه تنه همه مونو با زبونش حریف بود و کم نمی اورد بس چش سفیدی میکرد بزرگ و کوچک هم سرش حالیش نبود این بازیگوش عقرب گزیده
ممدی میگفت: اگه فمنیستا پروژه تعدد زوجات فیمیلا رو به جایی برسونن این تلخک هفتاد و دو شوهر بالا پایین میکنه (ممدی بهش میگفت تلخک بس که این مدت کوتاه برا تیر وتحریک کردن ممدی لب و لوچه و کرم ریخته بود ...وصد البته ناکام و حسرت بدل مثه پروانه رفت طرف گل دیگه که همانا جمشید مادر زاد اینکاره باشه)
و اینم سه بیت شاخص از فال تلخک ورپریده کرمکی زبون درازو الی اخر....
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود بهر درش که بخوانند بیخبر نرود
اینجا ممدی یکی از خنده های تاریخی خودشو مثه برف شادی پاشید تو دل قلارنگ...
طمع در ان لب شیرین نکردنم اولی ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
( و نادر گفت: مگسو به لیست اضافه کن ممدی قد قدشه....)
دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی!!!! که هیچ کار زپیشت بدین هنر نرود
نیلو: حافظ تو هم آرهههههه؟؟؟... خوب لامصب یه چشمکی... علامتی... ما که از خدامون بودددد
ممدی : حافظ شاخ نباتو ول میکنه با مگس بپره؟......نیلو: خوبه خوبه مهندس کشاورزی مارو باش.... بازم زبونش به تئوری آب و خاک وا شد ... شاخ شمشاد و نمیبینه با کود حیوانی ازمایش میکنه...
ممدی: کود حیوانی ریختم بلکه مگسا سرشون گرم شه ... دورور ما استاد نشن!!!
بهر زحمتی بود قبل اینکه باز دعوا مرافه بشه نیلو را به مجریگریش عودت دادیم و اعلام کرد : حالا بخش دوم برنامه که کنار چادر اجرا میشه بلندمان کرد و اومدیم دور اتش کنار چادر... رقص کردییییییی... از نوع سه جا الپر ... ایول... رقص کردی خوبیش به اینا چون منظم و قاعده منده احتیاج به موزیک هم نداره اگه موزیک باشه که نور علی نوره اگه نباشه هم خیالی نیس و میشه رقصید... از گروهمون فقط جمشید رقص کردی بلد نبود که اونم قابلمه رویی رو زد زیر بغل و با رنگ یکصدو بیس و پنج شروع کرد قاعده اینه که یک در میان زن و مرد دست همو بگیرن و چندین نوع برقصن که معمولن با سه جا الپر شروع میشه و از سید سما- چوپی- شانه شکی- سه پا- و... تا رقصای درو- به ره (شیر دوشی)- چیت جا( حجله گاه) شانه شری( رقص جنگ)- که ل (رقص مخصوص جفتگیری) - خرمان (خرمن) و.... میگذره بسته به مناسبت و با علامت سر چوپی که یک دختر یا پسر مدعی و حریفه نوع رقصا عوض میشه و گاهی به رو کم کنی هم میکشه.... و من مظلوم با دو پای آش و لاش رو کم شده خدایی بودم ... (خدا داد به یاسان که جولانی بده و گرد وخاکی کنه)... چه میشه کرد ؟... هیچ...
مثه اشباح دور اتش حلقه زدیم. پنجه های صمیمیمان در هم قلاب شد و تمام شور و نشاط وسرزندگی جوانی را برخ طبیعت کشیدیم. نمیخواستم با کناره گیری از رقص ضد حال بزنم و الا خدایی پای من اصلن اینکاره نبود اون لحظه... تصمیم داشتم تا دور رقص ملایم و ارام همراهی کنم بعدش یواشکی بکشم کنار دست جمشید که قشنگ ضرب میگرفت بشینم... در رقص کردی قوانین نا نوشته ای هس که عمرن کسی بهشون بی احترامی کنه... یکیش اینه هر کی اومد دستتو گرفت (حتا دشمنت) حق نداری دستشو کوتا کنی ... یکیشم اینه که کوچکترا و مبتدیا میرن دست بزرگترا و مدعیا رو میگیرن و وقتی میری دست کسی رو چه زن چه مرد میگیری معنیش اینه که براش احترام و علاقه قائلی و همین قوانین باز شر درس کرد اون شب!!!!...(فکر میکنم خیلی دوس داری بدونی کی دست کیو گرفته بود و حتمن حدس زدی که همین مسئله بود که درد سر درس کرد و اینم میدونی یه پای این شر اکثرن منه مفلوک مظلومم همیشه بدون اینکه خودم مقصر باشم)
بله نیلو دستمالا رو به رسم احترام داد دست من و منم همون اول برسم احترام و لنگ اندازی دادم دست یاسان!!!.. (خوب زور که نیس پاهای من همین امروز صبح هم عقرب گزیده بود هم به اتیش جمشید سوخته بود و هم پا برهنه حتا بی جوراب نزدیک دو کیلومتر رو خاک و خار و سنگ دویده بودم اااا...) وپا اصلیترین عضو فعال رقصه اونم رقص کردی که همچین باید پاتو بکوبی زمین که ابادی دیگه بشنوه صداشو... باز میگی نباید لنگ مینداختم جلو یاسان؟... تازه شم یاسان دشمنم که نبود دوست و همسفرم بود و مهمتر اینکه باید جلو زنش غرورش حفظ میشد... نه؟...( نمیدونم هرچی میگی بگو کارم درست بود و الا کم میاوردم و بشکل خفت امیزی دسمالو ازم میگرفت..) حلاصه...
یاسان سر چوپی شد و یاسی پاسار( که به نفر بعد از سر چوپی پاسار میگن) و یه لحظه نفهمیدم چی شد که دستم تو دست دو تا خواهره یاسی از بالا و نیلو از پایین و همین لحظه هم دیدم که شانی داشت میامد با عجله ولی انگار یه گام کم اورده بود... صحنه یجوری بود... چن لحظه همونطور ماتش برده بود طفلکی... بعدش عقب عقب رفت و راستشو بخوایید کمی احساس چیز کردم..!! (خجالت یا ناراحتی یا تاسف نمیدونم کدوماش بود شایدم همه شون با هم )
بعد از نیلو نادر بود که دست شانی رو که کم میلی ازش هوار میکرد اخرین نفرم ممدی بود که اونم یجورایی از عشقش !!!... جدا افتاده بود. خلاصه اقا ما از همون اولش با پاهای شل بعدش اینجوری و اینا...
هوا تاریک تاریک بود فقط شعله اتیش چراغمون بود کسی حوصله نداشت رقصو بذاره بره چراغی رو که با چربی دنبه و نخ پنبه (بجای فتیله) درست کرده بودیم رو روشن کنه چندان نیازی هم نبود... بچه ها دم گرفته بودن و اهنگ کردی " ده م له ناوی ده م" یعنی (لب روی لب) میخوندن و هر از چند حرکت دستارو ول میکردیم چند تا کف جانانه بروزن اهنگ میزدیم دوباره دستا قفل میشد و حلقه رقص تکانی میخورد و میچرحید... هنوز زیاد دور رقص تند نبود با اینحال درد زخمای تازه شده شروع شد و بزحمت خودمو گرفته بودم... خدایی اگه رودرواسی نبود سر پا هم نمیموندم په برسه به رقص... اقلن تا پایان این دور می بایس دوام میاوردم ... تو رقصم نمیشه لنگ بزنی که.. باید فشار کامل رو پات بیاد که بتونی ادای رقصو دراری.. هرچی از رقص میگذشت شکنجه منم زیاد تر و زیاد تر میشد طوری شده بود که گمونم اگه روز بود و روشن براحتی میشد چروک ناشی از درد رو تو صورتم دید... یاسان لا مصبم مگه تمومش میکرد دور اولو؟؟؟؟؟ باور کن دوری که باید بین ۵ تا ۱۰ دقیقه طول میکشید حدود ۴۵ دقیقه لفتش داد... یعنی بقیه هم که پاشون درد نگرفته بود از یکنواختی رقص کسل شده بودن... و غر غرشون شروع شده بود که یاسان چرخ تند اخرو زد و جمشید ضربه اخرو کوبید پشت قابلمه... گمونم اگه این ضربه اخریش نبود یا میافتادم یا ول میکردم از درد خیس عرق بودم تو این سرمای پاییزی... اوخ چه ساعت تلخی داشتم..
یه ببخشید گفتمو نشستم پیش جمشید. درست یه لحظه پیش از اینکه دوربعد شروع بشه شانی در میان تعجب همه از رقص کنار کشید و با حالی که گرفته بنظر میرسید به جای اینکه بیاد پیش منو جمشید بشینه رفت تو چادر...؟؟؟ حتا نگاهمونم نکرد... عجب... یعنی اینقد مهم بود این مسئله؟ برو خودم نیاوردم. پیشخودم گفتم یکم بگذره اعصابش اروم میشه بهتره مزاحمش نشیم.. به کف زدن و اواز و رقصمون ادامه دادیم بلندی صدامان وقتی با هم دم میگرفتی با پژواک کوه قاطی میشد و یه حس عاشقانه عارفانه و غرور امیز بهمه دست داده بود . طوری که همه حوندن و رقصیدن رو جدی گرفته و کاملن انضباطی رفتار میکردن بدون اینکه کسی انضباط و دسیپلین رو کنترل کنه... وقتی قانون نانوشته ای از ضمیر ادما ضمان اجرا میگیره نیازی به ناظم و پلیس وجود نداره... اینجا یه مثال حی و خاضرش بود
شاید بیشتر از دو ساعت تخلیه انرژی جوانی ادامه داشت و من فقط از اینکه شانی هنوز از چادر بیرون نیامده حس بدی داشتم و بعنوان مثلن رهبر گروه احساس وظیفه میکردم( نه به هیچ عنوان دیگه جون تو یه وقت خیالات نکنی در باره ما!!!...) رقص ادامه داشت بزحمت الیم پا شدم سری بکشم تو تاریکی چادر ببینم چرا بیرون نمیاد شانی... در فاصله ی ۵-۶ متری تا خودمو رسوندم به چادر چن کلمه شوخی امیز اماده کردم که یه کم بار دپرسی شانی رو کم کنم... شانی.... شانی.... اهای دیونهههههه...
سر کشیدم تو اینور(مردونه که کسی نبود) برم اونور طرف زنونه شاید خوابیده؟... تو تاریکی چشام عادت میکنن ولی هیشکی نیسسسسسسسسس شانیییییییییی... یعنی چی؟؟؟؟؟؟/
این جن کی از جلو ما رد شد که ندیدیمش اومدم بیرون گفتم ساکتتتتتتتتتت... رقص اروم شد و همه نفس نفس زنان... گفتم: جمشید تو دیدی شانی از اینجا رد بشه؟... جمشید : فقط وقتی رفت تو چادر دیدمش... بیرون اومدنشو ندیدم... یعنی چی؟ کجاس اینننن؟؟؟؟ از تعجب گوگیجه گرفته بودم... اخه این روح بود از جلو ما بگذره نبینیمش؟... یه لحظه فکری به خاطرم رسید برگشتم تو چادر و قسمت عقبشو امتحان کردم بعععلههه... از پشت چادر غیب شده... فوری لنگان لنگان دویدم طرف طویله... وایییی خدای من اسبشم نیسسس رنگم پرید... همه نگران شدن.. هر کی شروع کرد به گمانه زنی و چرت و پرت گفتن... رفتم تو غار خشابو که سه تیرش خالی بود پر کردم و برگشتم با همون حال لنگ زنان یه دونه کپنک(پالتو مانند نمدی ساخته از پشم مخصوص چوپانا) پوشیدم و جورابامو درس کردم و گفتم یاسان مواظب بچه ها باش تا بر میگردم... گفت بذار منم بیام ...گفتم: پس این بچه هارو دس خالی به کی میسپاری؟ ... ممکنه مجبور بشم خیلی برم... یاسی یه کم نان بده.. یاسی رفت تو دو تا نان و دو تا تخم مرغ پخته و کمی میوه کرد تو دسمالی و بهم داد.. دو تا فشنگ خالی دادم دست یاسان و گفتم یاسان اگه مورد مشکوکی پیش اومد... بچها رو ببر تو غار و یکی یکی این فشنگارو بنداز تو اتیش ... صدای انفجارش حیوان یا مهاجم احتمالی رو میترسون ... اتیشو گر کنین و کشیک بدین دور ور تا بر میگردم ... نگیرین با خیال راحت بخوابین هاااا دو تا دو تا کشیک بدین اگه... صدای مشکوک شنیدی از کنار اتیش فاصله بگیر که کنار اتیش هدف خوبیه برا کسی که تو تاریکیه... گفت چشم خیالت از اینجا راحت باشه سعی کن پیداش کنی... تو این فاصله ممدی مشکی رو برام زین کرده بود... پیش اسبه تنها گیرش اوردم خیلی ترسیده بود طفلک امروز همه ش بد بیاری و ترس و کتک و اضطراب کمی دلداریش دادم و گفتم مواظب بچه ها باش زود بر میگردم .... صد قدم دور شدم برگشتم کبریتی از یاسی گرفتمو و هی کردم به مشکی مثه جت اف ۱۴ از جا کند و تو تاریکی چار نعل تاخت..... به حدی رسیده بودم که دیگه در صدارس چادر نبودم... همه صدامو جم کردم تو گلو و ... ششششااااانیییی
سه بار که صداش کردم نفسمو حبس کردم تو سینه و گوشامو تیز کردم ولی... مسیر برگشتن تا ابدی شانی اینا -۶-۷ ساعت سواره راه بود... اونم به تاخت... راستش عقلم قبول نمیکرد با وجود شجاعت و جسارتی که شانی داشت بازم گمان نمیکردم جرئت داشته باشه به ده برگرده... هر کاری میکردم خودمو قانع کنم که برگشته ده نمیشد... باورم نمیامد... ولی اخه دیگه راهی نمیموند... کسی که در پشتو باز کنه و از شلوغ پلوغی استفاده کنه برا رفتن پس قطعن قصد جلب توجه و خود نمایی نبوده و مهمتر اینکه شانی از ماجرای امروز صبح خبر داشت و میدانست حداقل دو نفر یاغی تو کوهستان ولون ... اونوقت.. چطور نمیترسه بزنه به دشت؟... درس شجاعه ولی عقل که تو کله ش هس ... از اون گذشته آخه مگه چه شده؟ یعنی این دختر ظرف دو روز اینقد عاشق شد که یه همچین خطری بکنه؟... اخه به چی دل بسته تو این شب ناامن؟... چقد دیوانه س؟ کاش میدونستم درجه دیونگیش چقده؟...تو این سکوت و خلوت فرصتی شده بود افکارم را جمع و مرور کنم... دیگه نمیتاختم چون فایده نداشت ... اگه کسی نخواد دیده بشه تقریبن محاله شب تو جنگلای بلوط وحشی غرب ایران لابلای صخره و کوهای غول پیکر پیدا بشه از طرفی شانی اگه واقعن بطرف ده رفته باشه به تاخت میره و شیب راه هم موافقشه و بیش از دو ساعت از من جلوه... خوب تو یه مسیر ۶ ساعتی ۲ساعت اختلاف مکان هیچ رقمه قابل پیگیری نیس مگه اینکه خودش برگرده یا وایسه تو مسیر که هردو غیر ممکنه با غروری که این سگ مصب داره!!
با این انالیز و حساب کتاب فقط دو گزینه باقی میمونه.. ۱- شانی برگشته به روستا و من نمیتونم بگیرمش و تعقیبش فقط حکم اسکورت کم اثری رو داره که اگه خطری براش پیش اومده فقط قبل از هر کس به جنازه ش میرسم چون ۲ ساعت فاصله زمان خیلی زیادیه برا انجام هر جنایتی حالا خواه بوسیله انسان خواه حیوان...
۲- شانی همون دور ور چادر خودمونه و میخواد منو بسنجه ببینه چقد بهش وابسته شدم....
الان حدود دو ساعته که از چادر حرکت کردم و قریب یک چهارم این زمان را با راه رفتن معمولی مایل به تند اومدم بقیه راهو تاخته م تصمیم گرفتم تا پایان راه سنگی که همچنان از کوه و دره میگذره یعنی حدود ۱ ساعت شایدم ۱.۵ دیگه برم و وقتی راه به تپه ماهورای جنگلی رسید بر گردم ... با این تصمیم و هر دویست متر یه بار صدا کردن شانی به راهم ادامه میدم... وبفکر خودم و شانی فرو میرم
خوب راستش من از شانی بدم نمیاد یعنی یه کم هم خوشم میاد ولی اونقد نیس که خطر وابستگی عاشق شدن رو بجون بخرم بخاطرش... شدت علاقه م فقط اونقده که با پایان این سفر اونم برام تمام میشه و طبق معمول حرف یا حرکت مثبتی نکردم که بیخودی اونو به خودم امیدوار کنم ... از این نظر وجدانم راحته... اما اون؟ یعنی اون ظرف کمتر از ۴۸ ساعت عاشق شده؟ این خیلی بعید و باور نکردنیه حتا با توجه به این مسئله که دخترا عاطفی ترن و راحت تر دل میسپارن... زیاد به بعد قضیه فکر نمیکنن که چی میشه چی نمیشه همینکه کسیو دوس دارن کافیه تا خودشونو وقف طرف کنن... این فی نفسه بد نیس اما با نوع عشقایی که دور ور ما هس یعنی با قبول عشق آزادی خداحافظی میکنه این ریسک ریسکه بزرگ... این بزرگترین دلهره کسی مثه منه... که اگه دل سپردی معنیش اینه که دست کم نصف اراده تو از دست میدی ...زندگی میشه سئوال و جواب بی پایان بدرد نخور مثه کجا بودی...؟ این کی بود؟... چرا نگاه کردی چرا حرف زدی چرا خندیدی؟ الان کجا میری ؟دیروز چرا رفتی؟ فردا هم میری؟ والا اخر ... وقتی هم میگی بابا بذار زندگیمو بکنم میگه چون دوست دارم باید بپرسم تا فقط مال خودم باقی بمونی و الا ممکنه دانگی دو دانگی ازت حروم این واون بشه؟؟؟ این بزرگترین و بدترین مانع عشقه...
خوب شانی خانم تو که اینقد زود میخوای منو محک بزنی و حساسیتم رو ازمایش کنی معنیش اینه که توقعت خیلی خیلی بالاس و الا میذاشتی من عطسه کنم بعد تو بگی عافیت باشه...
این اتفاق منو تو یه برزخ سخت گذاشت از طرفی نوعی عذاب وجدان نسبت به کسی که بهر حال حتا با اینکه مسخره س ولی بخاطر من احساساتش ولو شده و قلبش یه وری افتاده از اون طرفم اینکه نمیشه هرکی به من گفت سلام مسئول همه سرماخوردگیهاش بشم ...میشه؟ بنا بر این به این نتیجه میرسیم که چشمم بیافته تو چشت اولن کمی تا قسمتی حالتو میگیرم دومن که یه عصای دیگه این یکی دستمم میگیرم که موقع ادی کلمه "مخلصیم" حرف" م" رو مثه قوری دسته دار ادا نکنم تا سرکار خیالاتی بشی... خوبه؟... بدبختی اینجاس سرمایه باورشون کمه جماعت نازکبدن تو هزارم جدی حرف بزنی وقتی موافق میلش نیس زحمت باور کردن رو بخودش نمیده فکر میکنه خونه تو با طاقچه بالا ساختی ... حالا الکی بگو وای چه قشنگی... تا نود سالگی یادش میمونه که در سال اردک سرکار هنوانه ای چیزی بنا به مصالح امت اسلام جلو رو ایشون قاچ کردی و هکذا....
پ .ن.چون جای با حالی قطع نشده پست بعدی رو شاید زود بذارم اگه بتونم
.