زندگی هحامنشی(3)
زندگی هخامنشی(۳)
کمی پیش از طلوع افتاب چشاتو در حالی باز کنی که بیواسطه دره عمیق هزار متری زیر پات و برگ زرد وقرمز سر شاخه درختای تناور بلوط جنگلی با موسیقی خش خش برات برقصه ... تجربه شو داری؟
زیر دو جاجیم و یه لحاف مامان دوز عیالواری گلوله شده بودم دست چپم تو دستای گره کرده ممدی قفل شده بود میخواستم پاشم که منظره ناز طلوع رو از دس ندم از اینور دستم گرو دستای ممدی تو هفت خواب شیرین بود... ارام ارم با تقلا ی کوچیک یه کم جاجیم گلوله بجای دستم گذاشتم تو دستاش . نیم خیز شدم که... با خشمی خواب الود جاجیم تو دستاشو پرت کرد و غلت زد به طرف دیگه ش... منو بگو فکر میکردم این گوساله خوابهههه... خوب راستش دلم میخواس دس بکنم تو موهای لخت وقهوه ای روشنش و این داداش پر عاطفه رو یه کم نوازش کنم ولی... چه فایده این عیب بزرگ منه که بلد نیستم احساساتمو بروز بدم و همیشه گند میزنم... ممدی برا من برادری بود که خودم انتخابش کرده باشم... (فکر کنم فرق دوست و برادر همین باشه)
پاشدم زدم بیرون تا سر چشمه که دویست متری دور بود یورتمه رفتم که مثلکن ورزش کرده باشم یه مشت اب ورداشتم بزنم به صورت انگار پر توش سوزن بود از سردی .. ریختمش سر جاش. انگشتای خیسمو مالیدم به چشمم که قسمم راس باشه و صورت شستم .برگشتم به اردو
یه جایی بین چادر و غار بود شبیه تراس که با ده قدم فاصله میرسید لب پرتگاه دره هزار متری اینجا تراس و حیاطمون بود که اون پایینش همونجا که تراس تمام میشد یه درخت بلوط پیر و هیکلی بود از اونا که ابهتش ادمو میگیره. و هزار جور مفید بود برامون هم حفاظ بود هم سایه ظهراش حال میداد هم کمی جلو بادو میگرفت که شلاقشو ارامتر بزنه تو صورتمون... پشت سرمون کوه بود روبرومون دره فقط دس چپ وراس باز بود چپ طرف چشمه میرفت که از زیر کوه میجوشید و طرف راست به طرف جنگل بلوط میرفت.
سری زدم به حیونا که دیشب یه پرچین موقت براشون درس کرده بودیم سمت راست خودمون پشت چادر یه صبحانه مشد ریختم جلوشون رفتم در گوش مشکی یخورده حال احوال و پاچه خواری و اینا... کمی با ناخونام به شکل شانه غشو کردم کت و کولو گردنشو ... و گفتم مشکی نظرت راجع به مادیان شانی چیه؟؟؟... یه نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و بهم فهموند که نیکی و پرسش؟ ... گفتم: مشکی این دیگه از اوناش نیست ها... کدخدا جلو پات فرش قرمز پهن کنه با سلام و صلوات ببرنت در خونه عروس و... جلو پات چاله درس کنن که عروس اونجا واسه و.... این سگ مصب مغروره ...مثه خودته بپا گند نزنی یه وخت.. جلوش کم نیاری گفته باشم که میرنجم در حد اسکار...گردنشو تکون داد به حالت اعتراض و گفت برو بابا توهم هی مارو یه دسی بگیررررر...داشتم رومو برمیگردوندم که بیام طرف غار دیدم شانی کنار چادر واساده رفته تو نخ من و مشکی و یه لبخند ژکوند هم سوار کرده رو پنجه افتابش که برقش ادمو میگرفت. یه لرزشی رفت تو جون من ولی مشکی رو نمیدونم...
به رو خودم نیاوردم و زود برگشتم به پرستیژ ریاست و : بچه ها رو بیدار کن چرا معطلی؟... با همون لبخند گفت :بچه ها بیدارن فرمانده... اقا منو میگی همچین ضایع شدم که... بین خودمون باشه یه لحظه دل دل کردم بندازمش پایین از دره!!!...(آخه بگو چرا؟؟؟ مگه چیکار کرده مادر مرده؟؟؟... خوب بسرت میاد ادای ریسارو در نیار تا ضایع نشی...)
سفره خمیر(سفره بافته از نخ پنبه مخصوص عشایر بختیاری) رو پهن کرده بود اونور درخت بلوط دور از چادر ... گفتم پای درخت اتیش روشن نکن ... جا قحطه؟ گفت: اینجا حالش بیشتره به دره مسلطیم گفتم: تو همیشه باید به چیزی مسلط باشی؟.. گفت:دقیقن.. والا چیزی بهت مسلط میشه... تو دلم گفتم این دیگه کیه؟.. اینو از غرور ساختن با دوتا چشم و دهن و دماغی از گوشت... گفتم: اونجا صبخونه رو تا اخر راحت نمیخوری.. گفت: سنگم بباره تا اخر راحت میخوریم!!! .. تو دلم داشتم مات میشدم و حیران... مگه کم میاره بیشرف...
اتش گر گرفته بود سنبل... داشتیم تخم مرغ پخته لای نان خانگی دو لپی میبلعیدیم که جیغ وحشتناک نیلو بلند شد وزیر زانوش با هر دو دس چسبید که دوباره جیغ بلند تری کشید و ایندفه دسشو اورد بالا مثه برق بفکرم رسید که کار عقربه گفتم زود پاشید از اینجا فاصله بگیرید.. نیلو رو کشیدم اینور ... و بعلهههه دور و ورمون ده دوازده تا عقرب کوچولو داشت جمو جول میکردن و از اتیش دور میشدن...
حدسم درست بود رو لانه عقرب اتیش درس کرده بودن و با داغ شدن سنگا عقربای تازه متولد شده داشتن از لانه فرار میکردن.... نیلو رو بردم طرف چادر و شلوارشو تا زانو زدم بالا انگشتشو با هر دو دستم فشار دادم طوری که سریع کبود شد و یه قطره بگی نگی زهر اومد بیرون بلافاصله نرمی گوشت زیر زانوشو که نه جلو بود و نه پشت پاش لای انگشتای دستم با شدت فشار میدادم... ولی درد وحشتناک نیش عقرب و فشار دست من چنان انداخته بودش لگد پرانی و جنب و جوش که نمیذاشت کارمو بکنم یاسان و شانی محکم نیلو رو گرفتن که تکان نخوره... ولی زبون بسته از مغز سر جیغ میکشید...
گفتم ممد نوک خنجرو داغ کن.. ایکاش کمی نایلن داشتیم.. جمشید طفلک هول شده بود دوید پشت چادر و با نایلن لفاف پاکت سیگار برگشت... ازش گرفتم و گفتم لعنتی کارت دارم بذار اینو یه کاریش بکنم... گفتم سفت بگیریدش نیلو رو... نایلون رو گذاشتم رو محل گزش و لبامو گذاشتم رو نایلون و همچی مک میزدم که چشام داشت از کاسه میومد بیرون.. سر قرمز شده محل گزش شل شده بود ولی چیزی نیامد بیرون.. کاردو گرفتم و با نوک تیزش یه خراش زدم رو محل گزیدگی.. زخمش که کمی باز شد دوباره مک مک مک تا بالا خره زهرو که به خون اغشته و ویسکوزیته کمتری داشت نسبت به خون (خونابه رقیق) بیرون کشیدم اونقد مک زدم تا دیگه فقط خون خالص غلیظ بیرون میومد ... احساس کردم ملت دارن با ترس و یجور عجیبی نگام میکنن... معلومه ادمی با لب و لوچه خونی وحشتناکه.. دوباره انگشتشو که با کمی نخ از سر مفصل بسته بودم مک زدم (با همون نایلون کذایی که مثلن زهر تو دهن خودم نره) تا جایی که حس کردم زهراشو بیرون کشیدم که البته چون عقربا کوچولو بودن زهرشون کم بود و اگه کاری هم نمیکردم خطر مردن نداشت ولی ممکن بود زهر بشدت عفونی کنه محل زخم و حتا خونشو ... رنگ نیلو شده بود گچ از ترس و درد و جیغ وجاق... برگشتم گیوه هامو از نزدیکای اتش ورداشتم و من احمق که به همه میگفتم کفشارو قبل پوشیدن بتکونن خودم یادم رفت تا پامو کردم تو گیوه یه عقرب کوچولو ترتیب نوک انگشت بزرگمو داد... آخ.. چییییی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی باباحالا یکی بیاد انگشت ما رو مک بزنه... هیشکی دلش نمیامد انگشت بو گندو داخل گیوه رو تو دهنش بکنه... ملت میخندیدن... شدم سوژه خنده هیچکی جدی نگرفت عقرب زدگی منو... عجب گیری کردم بابا یکی بیاد با دس فشارش بده مکیدن نخواستیم... غیر ممدی و شانی کسی جلو نیامد... عجبا... طفلک شانی رنگش به عینه پریده و عصبانی بود ولی چیزی نمیگفت ممدی هم از قیافه ش معلوم بود نگرانه و هول شده... یاسی و یاسان خودشونو با نیلو سرگرم کرده بودن نادر هم هی میخندید و میگفت ولش کنید بابا خودشو لوس کرده جمشید هم که کاری از دسش نمیاومد غیر نایلون جلد سیگار که نمیدونم بی پیر کجا قایم کرده بود که ندیدمش... شانی اومد پامو گرفت و داشت خم میشد .. که گفتم نمیخوام شما زحمت نکش حالت بهم میخوره ممدی بیا با هر دو دس فشارش بده.. ممدی شروع کرد به فشار دادن و درد تو دلم پیچیده بود خفن.. ولی لامصب خوب فشار نمیداد... گفتم همین زورته؟.. گفت نه بابا دلم نمیاد سگ به... (کفر) گفتم ممدی درد نداره فشار بده با اخرین زور... که نداد اونجور که لازم بود... گفتم اقلن بسوزونش ... نسوزوند و پشتشو کرد و رفت ولی پیش از اینکه کامل برگرده لباشو دیدم که میلرزید.. به شانی گفتم کاردو داغ کن.. تردید داشت گفتم بابا طولش بدی دیگه فایده نداره زهر با جریان خون میره تو بدن زود باش.. که رفت کاردو داغ کنه به نادر گفتم خودتو لوس نکن بیا با نوک کارد خراشش بده که زهرو بکشیم بیرون... گفت عطا من دلشو ندارم جمشید تو برو... جمشید با دلهره و شک کاردو گرفت چشاشو بست و چسبوندش رو ناخون پام!!! بی پیرا با شوخی و مسخره بازی شلم کردن...
خودم هم که فشار میدادم درد نمیذاشت زور بیارم روش.. زود ولش میکردم.. دوباره شانی اومد و با وجودی که دساش میلرزید گمونم زهرو کشید بیرون از بدنم... ولی سوختگی که جمشید انداخت رو ناخون و بغل انگشت پام باعث شد دیگه نتونم گیوه پام کنم تا اخر اردو و کمی لنگ بزنم... هنوزم جاش مونده چون اون ناخون افتاد و یکی دیگه جاش دراومد... غایله که خوابید یاسان هنرش شده بود اینکه دنبال عقربا بگرده و بکشتشون!!! ولی سر این ماجرا بدبختانه اولین جرقه اختلاف جدی زندگی بین یاسی و یاسان رقم خورد! ... نمیدونم شاید یاسی حس کرده بود که یاسان بیشتر از عملش ادعا داره و یاسان هم تو یه آزمایش کوچولو واقعی زندگی گند زده بود... چون یاسی انتظار داشت کاری که من کردم رو یاسان باید میکرد ... بهر حال گذشت.
پایان قسمت سوم
امروز با عجله اینو نوشتم شب میام غلط غلوطاشو میگیرم گفتم خوراک بعضیا دیر نشه... شرمنده