زندگی هخامنشی  (۱)

تابستان داشت تموم میشد .چن روز بیشتر نمونده بود به شروع فصل زرد بقرار هر سال داشتم آماده میشدم سر بذارم به صحرا و یه هفته ده روزی خودم و خودم مهمون سوراخ سنبه های سنگی زاگرس باشم. فقط ممدی جریانو میدونس که اونم زبون لقش تاب نیاورد و قالمون داد.

غروب تو خونه خودم بار سفر تکی و ساده مو میبستم که پس فرداش هول هولکی نشه. زنگ در مثه سگ ولگرد هی صداش در اومد و من هی باز کردم اراذل و اوباش مثه جن بو داده سروکله شون پیدا شد و تو این گیرودار اوار شدن رو سرم.

اولیش ممدی بود که خونه منو خیابان چار باغ براش فقط یه فرق میکرد اینکه اونجا اشپزخانه نداشت و اینجا بساط چاییش همیشه براه .تا اومد تو موذیانه پرسید کسی نیومده؟ مشکوک نیگاش کردم و گفتم قراره کسی بیاد مگه خودتم زیادیی چایتو خوردی بزن بچاک جلو دسوپامو گرفتی...گفت نه همینجوری سولیدم.. من کی دلم میاد تنها بمونی تو این درندشت.. حرفش تموم نشده بود بازم زنگ  امون نداد  نگاش کنم.. فرزی پرید باز کرد یاسان و خانمش اومدن تو. یاسان کرد و همشهری خودمون بود بعد یه عشق اساطیری با زنش عقد کرد و وضعش بدک نبود یه خونه  خیابون میر رهن کردن و کرمشون سرفت... یعنی عشق بازی از کلشون پرید و تمرگیدن زمین بعد اونهمه اتیش سوزوندنو دیونه بازی که یه پای ثابت خل بازیاشون من فلکزده بودم بی اینکه سر پیاز باشم یا ته ش. همه شم به خاطر این بود که یاسان با مرام و ادم بود  یعنی بعد که فهمید دختره غشیه و صرع داره بیشتر گیر داد بهش که غرورش نشکنه و اینا... راستی نگفتم دختر عمران میخوند خوشگل بود و زیادی احساساتی برا یاسان که میمرد هیچ دوستاشم قبول داشت و انگاری همشیره بزرگمون همچین عتاب خطاب میکرد که... کسی ندونه خواهر تنیمون بود...( زیادی دارم ور میزنم نه؟ خوب نمیخوای زربدرو کلیک کن برو انگار نامه فدایت شوم نوشتیم بیای همینه که هس من ور زدنم اومده...)

بعد جمشید اومد. بچه مایه داری توپ و تهرونی و اند دختر باز با قیافه ای نه چندان قابل تحمل. با ما بر خورده بود خفن. خیلیا دور ورش میپلکیدن ولی این گیر داده بود به گروه ما سندانی...

اوایل که میخواس قاتی ما بشه ممدی و یاسان زیاد تحویلش نمیگرفتن ورو نمیدادن .اونم که عمری باتحویل بازار بزرگ شده بود براش عجیب بود که چرا اینجا کسی لی لی و اینا نمیذاره به لا لاو ایناش.

ولی باز  دلش گیر بود تو  جمع ما هرجام میرفت خیالشو جا میذاشت طفلی پیش ما. یا خونه شیک خودش بود با یه دوجین دافی جورواجور یا خراب بود تو خونه من به تخته نرد و حکم بازی کردن .خیلی بال بال میزد وقتی میاد طرف ما یه دافی  با خودش بیاره ولی قدغن کرده بودیم. الا اینکه کسی با زنش بیاد که ابرو خونمون تو در و همسایه فنا نشه.

بعد اونم نادر اومد با یه دختر نا شناس وقتی اخم و تخم منو دید که شکار بودم از این کارش شروع کرد صغرا کبرا چیدن که این اله س  و  بله س و از اوناش نیس ....  گفتم زود تر دس بسرش کن تا نزدم بیرون از خونه.... که اخرش فهمیدم سر بسرم گذاشته و طرف از بستگان نزدیکشه که با خانواده اومدن هتل جا گرفتن و این خانم نادرو تو دانشگاه پیدا کرده و اونم راس راس اورده اینجا....

اصل داستان  رو اروم اروم یاسان شروع کرد که اره... امسال رو همه حال کردیم یکی کنیم یه شمال  کوفتی بزنیم به رگ  اساسی .تو هم بیا ضد حال نزن سفر زاگرسو بیخیال شو بریم پابوس بی بی دریا

گفتم:نوچ....

جمشید :اینهمه ادم طالبتن حالا هی تاقچه بالا بذار تو هم... جور کن بریم دیگه.. مهمون من سگ خورد

گفتم :نوچ...

خانم یاسان: بهت میگم مثه ادم را بیفت با هم بریم و گرنه....

گفتم نچ...

ممد :میگم ببین... زدم تو حرفش گفتم : تو یکی خفه شو بزغاله... این سناریو خط توئه.. والا کی میدونس لش مرگ من میخواد جیم شه؟

زدم تو برجک همه چون خداییش رو این برنامه کلی وعده داده بودم به خودم . وسه سر صابون خرج شیکم صاب مرده شده بود.

ممدی از تیر رس من در رفت و بیخ گوش نادر شروع کردن وز وز . زیر چشی مپاییدمشون... بعد چن لحظه نادر نشسته سر خورد طرف من و گفت:اصن یه کار دیگه ما هم زاگرسمون درد گرفته... همه با هم همون زاگرسه رو عشقه... حله؟...گفتم: دیدی من جوجه ببرم وقتی میرم کوه؟.. دس از سر ما وردارین خیر سر امواتتون.. چه ستمی گیر کردیم اااههه

گفت: میترسی جوجه روتو کم کنه؟... مردی نه نیار الکی ...سنگ ننداز تا نشونت بدم کی جوجه س...

همهمه شروع شد همه با تشویق و التماس و من بمیرم تو بمیری رو زدن که اوکیو بده با هم بریم.

راسش بی که برو خودم بیارم تو کف ممدی بودم. ممدی یکی از خداهای پنجگانه من بود . مثه بچه مدرسه ایا با دلهره و ذوق زل زده بود دهن من که چی میگم. اخلاقم دسش بود میدونس اگه نخوام تیپ زرهی خط شکن مجبورم نمیکنه.. بنظر میرسید  دل تو دلش نیس. هرچن که خودمم نمیتونستم  ده روز دوریشو تاب بیارم و تصمیمم این بود که لحظه اخر بگم برو ساکتو جم کن بریم... چون میدونستم من برم هر کی میره یه طرف فقط اون میمونه تنها. مخصوصن که دسشم تنگ بود و وضع مامانشم طوری نبود که بهش برسه. بابا هم که نداشت

ولی حالا زده بود همه چیو خراب کرده بود  هره و هوره شمشمه کوره  را با خبر کرده بود که نذارن برم یا با هم بریم.  یه فکری به نظرم رسید که یا سنگ بشه جلو پای همه بیخیال شن. یا اگه اومدن یه سفر با حال از توش در بیاد.

گفتم: خیلی خوب باشه به یه شرط.... هخامنشی میریم...!!! ممدی داد زد نوکککرتممم به مولا هستمت کوهههههه. نادر غافلگیر شد... یاسان رفت تو فکر بشه نشه....جمشید گفت هستم به شرط ارفاق... من بار اولمه هخامنشی حال میکنم باس ارفاق بدین...دخترا هاج واج کونجکاویشون داشت از دهنشون در میومد که هخامنشی دیگه چه صیغه ایه... نادر و یاسان گرم توضیح برا دخترا شدن و فرصتی شد پچ پچ به ممدی بگم:الاغ گند زدی به همه چی ... منکه بی تو نمیرفتم... این بازیا چی بود دراوردی؟گفت یعنی که چی؟... میبردی منو؟...گفتم اره خره میخواستم همون پس فردا بگم ساکتو جم کن را بیفت...

ممدی مثه ادم ورشکسته دهن نیمه واز زل زده بود به من...شروع کرد با خودش حرف زدن...من خر من گاو ... من الاغ  ...اخ چی میشد اگه دو تایی میزدیم به کت و کول کوه...گفتم خودت ریدی توش...

گفت من درسشون میکنم  حالیم نیس... شده قایمکی بریم.... دوتایی میریم.... تو رو خدا بذار  من دهنشونو می ...م.

گفتم :دیگه چرت نگو گند نزن بیشتر...دیگه نمیشه کاریش کرد اگه اومدن راهی نیس...مگه اینکه خودشون پس بکشن... ممدی گفت: بابا من خراب کردم بذا درسش میکنم تو فقط کاریت نباشه...

گفتم :دیگه چرند موقوف  باز میخوای گند بزنی به حرفمون؟ممدی یه کلمه دیگه بگی میزنم تو دهنت...

اونور هر چی بیشتر نادر و یاسان توضیح میدادن دخترا سورپریز تر میشدن و... چه جالب.. !!!  واه...!!

روکردم به جمشید و گفتم ارفاق مرفاق نداریم خیلی هم سخت میگذره اگه کو... نداری از حالا بنال نیای وسطاشو به کاممون گه کنی... هرچی اصرار کرد یه مو کوتا نیومدم. قبلنا براش تعریف کرده بودیم  که همخامنشی یعنی ده روز زندگی در کوهستان با همون شرایط و امکانات ۲۰۰۰ سال پیش... گفته بودیم که هیچ وسیله یا لباسی که بعد از دوره هخامنشیا درس شده باشه مجاز نیس و گفته بودیم در سفرهای قبلی چقد جدی گرفتیم قضیه رو... این بود که شک داشت بتونه تحمل کنه... و میدونس که حرفمون جدیه چون جریان دو سفر قبلی رو با جزییاتش از من و یاسان شنیده بود.

مذاکرات که تمام شد یاسی(خانوم یاسان) گفت: من و یاسان اماده ایم.... منو ممدی یه نگاه کردیم بهم و چیزی نمونده بود بزنیم زیر خنده... گفتم یاسی جون ببین ... دارم بهت میگم پیله بشی... گیر بشی اصرار کنی... قسم بدی ...قهر کنی... امکان نداره تو رو با خودمون ببریم حالا هی فک بزن روان مارو بساب.

گفت یه کلام؟ گفتم یه کلام... گفت پس یاسانم نمیاد ... ممدی گفت ااااخخخ جون .. نادرم که هزار تا مشکل داره من اطلاع دارم .. جمشیدم که اوف میشه  ماساژوراشم نمیتونه بیاره پس نمیاد...

نادر گفت: تو در اون سوراخ موشو ببند ... من هیچ  مشکل ندارم و میام. ...جمشیدم گفت: اوف که شدم ممدی رو شکل دافی میبینم و باقی ماجرا... منم هستم ...یاسان گفت منم که اضهر من شمسه هستم اورست

بگذریم از اینکه یاسی ویاسان یه دعوای پر پیمون پدر مادر دار را انداختن واین وسط ممدی سه چارتا سوقلمه و لیچار نوش جون کرد.

رسیدیم به مانیفست سفر و مجاز و ممنوع . یعنی چیزای مجاز که میتونستیم ببریم و چیزای ممنوع که اکیدن ممنوع بود مثه: ساعت- موبایل- سویچ- کلید- تسبیح- ورق- لباس زیپ دار -دکمه دار- کیسه خواب- پتو-هر گونه جنس پلاستیکی-هرگونه جنس شیشه ای- لاستیکی- الومینیمی- ریش تراش- عینک-ایینه-عطر وادکلن-تیغ- کارت شناسایی و...

چیزای مجاز:شلوار کردی بندی- گیوه-فرجی و کپنک- نیم تنه نمدی- جوراب پشمی دسباف- ظروف فقط از روی و اهن- مشک اب- سلاح فقط کارد و خنجر قدیمی- زیر انداز فقط نمد و گلیم- چادر (سیاه چادر بافته از مو دهاتیا) با دیرک چوبی- وسیله نقلیه فقط اسب قاطر و الاغ- غذا فقط لیست طبیعی مثه: نان خانگی-ارد-گوشت-گوسفند زنده-مرغ محلی-تخم مرغ محلی- شیر- پنیر محلی- سیب زمینی-پیاز-گوجه-بادمجان- روغن حیوانی- نمک-فلفل-ترشی-سبزی- خرما-کشمش- میوه غیر از موز و کیوی- حبوبات- جو- و... خلاصه وسایل و ابزاری که دوره هخامنشیا ساخته شده باشه یا مشابه... وسلام

وقتی لیست مجاز و ممنوع اعلام شد یاسی  وا رفت و اون شور وشوق اول از سرش افتاد . خدا داد به یاسان برا سر کوفت و طعنه زدن که : میبینم خانم  جا فرمودن... پس چرا ملت اصرار دارن زن نبرن؟... فکر کردی.. چه خبره صب به صب دوش سونا س پیتزا میل میفرمایید؟

یاسی:خیلی خوب حالا تو هم  شماها لایق همون نون خشک و خرما خوردنید برید هر جهنمی میخواید عمرن اگه اینجوری پامو بذارم بیرون از خونه...

وبدینسان نفس راحتی کشیدیم چون خداییش اگه خانوم میبردیم امکان اینکه دردسر برامون درس بشه و مجبورمون کنه برگردیم خیلی زیاده مخصوصن من از این میترسیدم که چون زیاد از ابادی فاصله میگیریم وطبق مانیفست اسلحه گرم هم حق نداریم ببریم و اون طرفا احتمال برخورد با یاغی های کرد  بود زیر بار دختر نمی رفتم ولی تصمیم داشتم در یه مورد قانون خودم رو بشکنم بدون اینکه به کسی چیزی بگم.

(پایان قسمت اول)

 پ.ن ۱ جون زیدتون هی ننویسین (زود باش بقیه شو بنویس و اینا...) تا نظرات ۴۰ تا نشه قسمت دوم بی قسمت دوم . بعدشم زیاد بنویسیم حوصله ت سر میره نمیخونی پس بذار کم کم بریم جلو خوراک دو سه پست ما هم جور بشه بلکه به اون یکی بلاگمونم رسیدیم

پ. ن.۲ اینم مثه بقیه ماجراها راستکیه اصن ادم تا خاطراتش مونده بره داستان دروغکی بنویسه؟

پ.ن. ۳ شخصیتا حی و حاظرن وشایدم بخونن این چیزارو( فقط یه کم اسماشون به روز شده ) اگه یه کم اینور اونور شده بود گیر ندن چرا دروغ میگی و اینا...

پ.ن ۴ -ادم هی دلش میخواد پ. ن. بنویسه که احساس نویسنده بودن بهش دس میده ایقده خوبهههههه