زندگی هخامنشی(۱۳)
زندگی هخامنشی(۱۳)
بسیار خوب حالا که موفق شدیم اسکات رو نرم کنیم وقانع شده در روبرتو گردی کمکمون کنه بهتره کمی به جاه طلبی و خودخواهیاش اهمیت بدیم تا فعلن خرمون از پل بگذره. گمشدهمون رو که پیدا کردیم یه دهنی از این اسکات اسفالت کنم که تا عمر داره تو منچستر یادش نره(اصن این گورخر هرچی میگه و هرکاری میکنه منو بیشتر مصمم میکنه به لزوم صاف کردن دهن مبارکش) اخه تو بگو چه وقت ادا دراوردنه حالا؟؟؟... دختره عزیزتزین کسش رو گم کرده.. نگرانه ... دل تو دلش نیس اونوقت این رئیس افتابه میخواد لزوم احترام به تصمیمات رئیسانه ش رو برا ما ثابت کنه ... میبینی تو رو خدا؟؟
گفتم اسکات جون رئیس بزرگ حالا تو بگو چکار کنیم؟ ... اسکات: خوب ما باید سه گروه شیم و هر گروه از یه راه بره؟... وایییی چه فکر بکری؟ شانی گفت: اقای اسکات این فکر بکرو خودت تنهایی کردی یا روح حواریون مسیح بهت الهام کردن؟.... مرد حسابی اینو که عطا گفت که... چشمکی زدم به شانی و گفتم جون پسرای همکلاسیت کوتا بیا ... بابا حالا این ول کرده تو گیر دادی که سر لج بندازیش؟ ...
اسکات گفت: گروه اول فرهاد با سارا گروه دوم ولدا با شانی و گروه سوم عاطا با کاتی...!!! همینجوری دهنم طاق مونده بود نمیدونستم خنده م بگیره یا عصبانی بشم................ گروه بندی این درویشعوضخان رووووو.... هنوز دهنم از تعجب حرف این عقل کل باز بود که شانی بقصد زدن یک هوک چپ بر فک ومک اسکات از کوره در رفت... شانس اوردم بهش نزدیک بودم و گرفتمش والا فک اسکات نیاز اورژانسی به سی سی یو پیدا میکرد... اسکات جا خورده بود که چرا اکثریت قریب به اتفاق با گروه بندیش مخالفن و شانی در حدسکته کامل عصبی بود و قد ازمایشگاه تولید کیک زرد به کاتی حساس شد چه حساسیتی!!!!!!!! ولی کاتی با یه قر کمر مانند نرم و ملایم مراتب رضایت و سپاسگذاری خود را اعلام کرد... فرهاد طفلکی به کردی به من گفت: بخدا این بابا تا قبل از اینکه هوای کوهستان به مخش بخوره حالش خوب بودااا ... این چرا اینجوری شد یه دفه؟... دیدم اینجوری نمیشه وقت داره با حواشی اسکات ساخته و شانی پرذاخته تلف میشه مختصر و مفید گفتم: مستر اسکات جان لزومی نداره کاه جلو سگ و استخون به اسب بدی عزیزم بیاو اقایی کن و در گروهبندیت تجدید نظر نما تا شانی ادمی مادمی چیزی نکشته... به شانی هم (فقط برا ایکه کمی حرصشو در بیارم و یه کوچولو سر بسرش بذارم) گفتم خوب زیاد هم گروه بندی بدی نیس که... بنده خدا خواس یه حالی به من و کاتی بده چت شد یدفه تو؟... شانی: عطا حوصله شوخی ندارم بخدا دارم دل دل میکنم این مرتیکه رو سر به نیست کنم تو هم لطفن کم کاتی کاتی بکن رسمن اتیش میگیرم...دیدم هوا پسه و این ماده پلنگ حسود یه وقت دیدی کار دست کاتی دلربا داد یا اسکاتو ناکار کرد درزشو گرفتم و گفتم: اسکات جان اوکی؟ گفت : نه من برا این گروه بندی دلیل دارم و مایل به تغییرش نیستم!!!! تو دلم به شجاعتش که از خشم شانی نترسید احسنت گفتم ولی دیگه نتونستم مودب حرف بزنم: با یه متلک کمی تا قسمتی بی ادبی گفتم: مگه تو مخ هم داری که از توش دلیل بیاد بیرون؟... عوضی تمومش کن جون یه نفر در خطرهههههه
هنوز جو عصبی و بحث الود بود که ولدا سرشو انداخت پایین و بدنبال یکی از معبرهایی که پیدا کرده بودم براه افتاد منم به شانی گفتم بیا و رفتم دنبالش و اسکاتو بیمحل کردیم .. دنبال ولدا از این نظر رفتم که حالا این یه بلایی سرش نیاد بدبخت. همینکه ما راه افتادیم همه مثه گوسفند دنبالمون اومدن به فرهاد گفتم اقلن تو اینارو از یه جا دیگه ببر... گفت ول کن بابا نمیان دنبال من زوره؟ منم بیخیال شدم و همه غیر اسکات و جالا که گوش بفرمان اسکات بود راه افتادیم از گشادترین دهنه معبری که پیدا کرده بودم کمی رفته بودیم که یادم افتاد طناب نبستم برگشتم سر طنابو بستم به سنگی و پشت سر همه راه افتادم مسیر خیلی تنگ و دست وپا گیر و بد قلق بود به خودم گفتم اگه این یه وقتی مسیر عبور عده ای مشایعت کننده جنازه بوده نباید اینقد تنگ و سخت باشه پس قطعن راهو درست نمیریم... تصمیم گرفتم در اولین انشعاب به تعویض تونل اقدام کنم و از راه بهتری ادامه بدیم
شش طناب که میشد ۱۲۰ متر راه رفتیم همین ۱۲۰ متر سه و نیم ساعت وقت گرفت... ولی خوش میگذشت چون با حرف زدن و شوخی و تیکه گفتن به همدیگه راه میرفتیم اسکات که نبود ناظم بازی در بیاره... دیگه تقریبن همه به حساسیت شانی پی برده بودن و راه و بیراه سربسرش میذاشتن. بعضی وقتا از کوره در میرفت و داد میکشید سر کاتی طفلکی اونم پشت من قایم میشد... یا سارا محض شوخی بمن نزدیک میشد... در فرصتی یکم با شانی حرف زدم که کم نقطه ضعف دست کسی بده داری میشی وسیله خنده ها... گفت : میدونم عطا .. بخدا دس خودم نیس ... یجوری میشم
هر ده بیست متر یه بار روبرتو رو صدا میزدیم ولی هیچ جوابی نبود.. هوا سردتر و داشتیم به شب نزدیک میشدیم با وجودی که تاریکی تو غار شب و روز فرق نمیکرد و لی یه کم سرما فرق میکرد و حالا کم کم می بایست بفکر خواب و احیانن دستشویی گروه هم می افتادیم اذوقه مون برا سه روز موندن در غار کافی بود ولی تصمیم گرفتم جیره بندی کنم که نکنه بیشتر از سه روز این تو بمونیم
تا ساعت ۱۲ شب راه رفتیم که حدود ۵۰۰ متر از اسکات دور شده بودیم و کلن ۱۱۳۰ متر راه اومده بودیم بیشتر راه افقی بود ولی جاهایی رو به پایین و بعضی وقتام سوراخ سربالا میشد همه جا قندیلای کله قندی رسوبی از کف یا سقف غار اویزان بود مثه بیشتر غارای دنیا مثه غار علیصدر... سر دو سه نفر شکسته بود بخاطر برخورد با همین قندیلایی که مثه بیلاخ پیش بینی نشده از سقف اویزون میشد...
فضای گرم و صمیمی بینمون بر قرار شده بود اصن ادما وقتی بحکم اجبار از نظر فیزیکی بهم نزذیک شن از نظر روانی و عاطفی هم بهم وابسته میشن و صمیمیت بوجود میاد اونقد بهم نزدیک شده بودیم که کاتی خسته سرشو میذاشت رو پای شانی یا من یا فرهاد یا هر کس دیگه که کمی استراحت کنه... ریاست من بعد از اسکات تلویحن پذیرفته شده بود ولی به احترام فرهاد همیشه ازش نظر میخواستم هرچند اون بیریا تر و زلالتر از این بود که سر ریاست رقابت کنه ... دنبال جایی بودم که فضایی برا استراحت گروه و خوابیدن داشته باشه که بالاخره به یه جای تنگ و کوچیک اکتفا کردیم... نشستیم و کوله هامونو باز کردیم تا بریم لای پتوهای سبک سفری ولی دو مشکل وجود داشت یکی اینکه جا خیلی کوچیک بود و رفته بودیم تو دل همدیگه یکی اینکه بعضی مثه ولدا که بیریا و مظلومانه بهم گفت من دسشویی دارم!!! گفتم ولدا باید برگردی این مسیر که اومدیم رو و بعد که به اندازه کافی دور شدی یجوری بشینی که سر راه نباشه چون ممکنه ناچار بشیم از همین راه برگردیم خلاصه مواظب طناب هم باش که روش نشینی!!!! و به این دلیل گفتم باید برگردی که مسیر نسیم از روبرومون بطرف پشت سرمون بود و بو رو به سمت ما نمیاورد... ولدا کمی این پا اون پا کرد .. زود گرفتم به شانی گفتم پاشو باهاش برو انگار میترسه تنهایی. شانی خسته با رو باز پا شد و ولدا رو دسشویی برد نیم ساعت رفت و برگشتشون طول کشید.. وقتی برگشتن سئوال کردم کی خیلی خیلی گرسنه شه؟ همه غیر از فرهاد دس بالا کردن یه قوطی کنسرو بینشون با کمی نان تقسیم کردم و به نوبت چراغ قوه رو سر یکنفرو روشن میکردم که نور مهمترین چیزی بود که بدردمون میخورد البته بعد از غذا و اب... که باید صرفه جویی و جیره بندی میشد
مثه اعضای یه خانواده بدون احساس بد تقریبن تو بغل همدیگه بحالت نشسته یا نیمه خوابیده کپه مرگمونو گذاشتیم سر شانی رو سینه م بود و کاتی سرشو رو اونیکی شانه م گذاشته بود و اروم اروم صدای خروپفشون بلند شد ولی خدا وکیلی از بس پا و کمرم خواب رفته بود زیر فشار سر اینا وچنان خستگی به نشیمنگاه و کمرم رسیده بود که درد نمیذاشت بخوابم و از طرفی دلم نمیاومد اینارو بیدار کنم که کمی جابجا شن... ولی یکی دو دفه مثه تو اتوبوس چرتکی زدم... بدتر از همه دو سه ساعت بعد بود که کاتی دسشویی داشت از هرکی خواستم ببرتش با چش خواب الود گفت به یکی دیگه بگو تا اونقد قربون صدقه سارا شدم راضی شد باهاش بره دسشویی.. ولی خدا خیرش بده به بهونه دسشویی اون شانی هم کمی جابجا شد و نفس راحتی کشیدم و سه سوت خوابم برد......
چراغ رو سرم رو روشن کردم و با چشای خواب الود دست کاتی رو گرفتم که ساعتشو نیگا کنم ... ساعت ۶.۵ بود ولی ایکاش نگا نمیکردم چون خیالی دیگه کرد و اگر چه پس نزد ولی من کلی خجالت کشیدم وقتی مطمئن شد فقط میخواستم ساعتو ببینم دوباره چشاشو بست... میبینی گاهی ادم چه سوتیایی میده؟ (میگی چی؟ خوب نه من ساعت داشتم نه شانی دست فرهادم دور بود... چیکار میکردم؟ اصن اونجا با اونهمه لش وهیکل رو هم افتاده و چش خواب الود خسته حس به ادم میمونه؟)
یه سنگ سرد تیز چسبیده بود به پشت گردنم یا شاید بهتره بگم گردنم چسبیده بود به سنگه که امونمو بریده بود بی انصاف هرکاری میکردم بذاره مسالمت امیز دو سه ساعت رو با هم مدارا کنیم مگه حالیش بود هر از گاهی چرتمو پاره میکرد از حس تیزیش رو گردنم یا سردیش که لرز میبرد تو استخونم... فضای تکان خوردنم که نداشتم غیر اینکه جا نبود از اینم میترسیدم که تکون بخورم یه وقت سوء تعبیر برا کاتی یا شانی پیش بیاد( بعضی وقتا چیزای ساده یه غولایی میشن که روانت رو میبرن کشتارگاه)
شب خوشی نبود ولی بهرحال گذشت ... همه رو بیدار کردم ساعت ۹ صبح بود ولی تاریکی هوا هیچ فرقی نکرده بود کاشکی میدونستیم روبرتو کجاس و چقد مونده به یه جای اباد؟... گفتم بچه ها راه بیافتید کاتی گفت: اوه نووو ایم هانگریییییی گفتم : کاتی جون مامانت این هانگریه رو بیخیال شو قول میدم شام بهت یه چیزی بدم بخوری... طفلکی با دهن از تعجب باز و هاج واج نگام میکرد گفت اگه جدی گفته باشی تا شب یه ریز گریه میکنم. آخ دلم سوخت چه سوختنی ... گفتم بچه ها قول میدید کسی دیگه خوراکی نخواد که یه چیزی بدم به این زبون بسته؟ سارا گفت: اگه با گریه باشه منم امادگیشو دارم هااا ... ولدا هم که رسمن زد زیر گریه ... شانی هم زیر نور چراغ یه نگا بهم کرد که تو مخم اتیش گرفت اخه طفلکی رنگش از گرسنگی زرد شده بود!!! ... یه لحظه نگام به صورت مردانه و خوشگل فرهاد افتاد که ساکت بود ولی التماس امیز نگا میکرد اونم حالمو گرفت... دل به دریا زدم و دو قوطی لوبیا بینشون تقسیم کردم ... (ولی راستش از شما چه پنهان خودم نخوردم... با اینکه گرسنه م بود... اخه همه ش قیافه ی روبرتو تو نظرم مجسم میشد... بدون اینکه روبرتو رو بیادشون بیارم بخاطر احساس همبستگی با روبرتو چیزی نخوردم) شانی متوجه شد و گیر داده بود سهم منو با هم بخوریم والا منم نمیخورم فقط وقتی دیدم ول کن نیست با من بمیرم تو بمیری دوسه لوبیا ورداشتم از سهمش... راه که افتادیم ولدا گفت خیالم راحته که روبرتو کوله ش رو پشتش بود و توش غذا بود!!! .... منو میگی همچین از خودم وا رفتم که سنگ اهک در مجاورت اب......... حالام که دیگه نمیشد چیزی درارم بخورم راه افتاده بودیم
ولی این حس اومانیستی خودم رو چار پنج تا فوش ابدار دادم که اقلن دلم خنک بشه که نشد
حقیقتش این بود که بخاطر بد خوابیدن دیشب و جای خیلی ناراحتمون هیشکی سر زنده و شاداب نبود همه با رخوت و خواب الودگی و بدن درد دولا دولا یا سینه خیز یا گاهی هم سر پا غار مینوردیدیم.. سخت بود ولی خوب زندگی کوتاه ادم به همین شل و سفتا خوشه اگه سینه خیز نری که لذتشم نمیچشی تازه متوجه نعمت راه رفتن سرپا و ادمیزادی هم نمیشی...
ولدا اون دختر شاد و سر حال که از خنده هاش زندگی میبارید کسل و افسرده بود همچین رفته بود تو خودش که دیدن قیافه ش در روشنایی چراغ کلاهی ادمو دمغ میکرد.. واین بود گوشه کوچولویی از عشق کاتی خانم دلربا و لوند ماجرا براحتی معلوم بود که به خاطر جو حاکم بر گروه تحت تاثیر قرار گرفته و میدان ناز و عشوه هاشو از دس داده و مجبوره با این وضع غریب بسازه... فرهاد اقای متین مودب باسواد و خوشتیپ گروه هم مثه من ناز همه رو میکشید و حاضر بود فرش راه همراها بشه .. سارا دختر جذاب و بانمک با اندام هوس انگیز و اخلاق خوبش از شوخی کسی دلگیر نمیشد و برا خندوندن هر کی اگه کاری از دسش میومد کم نمیاورد و شانی هم که با اینکه زیر چشی منو میپایید که نکنه... ولی گل سر سبد خانما و اقایون بود بذار در یه کلام بگم یه گروه فوقالعاده که با هم اخت شده بودیم و واقعن مثه یه خونواده بودیم خوشبختانه ادمای خرده شیشه ای فعلن همراهمون نبودن ... تو این تاریکی و تنگی غار هر از گاهی یکی یا چند نفر سوژه عکس سارا میشدن و تلق تلق دوربین و نور فلاشش یادمون مینداخت که هنوز زنده ایم و قراره از این دخمه که دیگه تکراری شده بود خلاص بشیم
از نهار فاکتور گرفتیم ولی عصری ساعتای شیش بعدازظهر یه شام نهار سیر خوردیم یعنی نفری یه دونه کامل کنسرو گوشت (فکر کنم مال خوک بود چون برچسبشو کنده بودن که مرزایران گیر نده بهشون) با نونی که رو ذغال جکسون گرمش کردیم زدیم تو رگ... یه کمی رنگای زرد گرسنگان اریتره برگشت ... فرهاد گفت پیشنهاد میکنم اولین پارکینگ بدرد بخور اطراق کنیم چون امروز خسته تر از اونیم قد دیروز راه بریم همه استقبال کردن و قرار شد یه جای گل و گشاد که دیدیم غارنوردی رو تعطیل کنیم... نزدیک به ۲کیلومتر راه رفته بودیم و معلوم نبود از کجا سر در میاریم ... شلوار جین سارا پاره شده بود و یه لنگش مثه شلوارک فقط تا رونش میرسید یه لنگش تا مچ پاش بود... فرهاد گفت: سارا اون یکیم ببر که رسمن شلوارک بشه من خنده م گرفت شانی حساس شد و بلبشوووو... فرهاد: شانی تو چرا حرص میخوری؟ شانی: اخه عطا دید میزنه من: کوفتم بشه اگه دید زدم عجب گیری افتادیم... سارا: اصن من شلوارک پوشیدم که اون دید بزنه... شانی: میخوای شلوار خودمو بدم بپوشی؟ و قهقهه همه با هم.... دیدم شانی خود خوری میکنه و راس راسکی از اینکه من پشت سر سارا نور چراغ قوه م ران سفید سارا رو روشنتر میکنه داره عذاب میکشه به بهونه پیشگامی جلو زدم و دوباره پیشرو شدم... بعدش یه کم اعصاب شانی اروم شد... صداش کردم جلو پیش خودم همینجوری که راه میرفتیم گرم صحبت شدیم
گفتم : شانی داستان چیه؟ اعتماد نداری به من؟ شانی: فکر کنم دارم ولی نمیدونم چرا اینقد حرصی میشم؟ گفتم : فکرشو کردی اینجوری چقد عذاب میکشی؟ گفت ارادی نیس کمکم کن درس شم گفتم: چجوری؟ گفت : فعلن رعایتم کن تا یه راهی براش پیدا کنیم...گفتم : چرا اینقد زود حرفات یادت رفت: گفت : باور کن بابتش خجالت میکشم ولی اون موقع که میگفتم تو ازادی نمیفهمیدم چی دارم میگم ... گفتم : فقط راجع به منه این حست یا کلن ادم حسودی هستی ؟ گفت : خیلیا بهم گفتن حسود ولی خودم فکر میکردم این عادیه... مثلن من اگه یکی یه نمره از من بیشتر بگیره دق میکنم و بخاطر همینه زیاد میخونم و زیادتر از هر کسی هر کاریو جدی میگیرم... گفتم : شانی میدونی این حس یه زندگی مشترک رو چیکار میکنه؟ گفت : بهش فکر نکردم گفتم: اول بی اعتمادی بعدن دروغ گویی اخرشم هرکی سی خودش ... گفت : تجربه شو داری؟ گفتم : احتیاج به تجربیدن نداره معلومه...
گفت : راستی از اینکه ناراحت نمیشی و بشوخی برگزار میکنی ممنونم... گفتم : همیشه اینطور نمیمونه ها گفت: خوب درسم کن گفتم : اخه چجوری؟ گفت : نمیدونم خوب تو معمولن برا همه چی یه راه پیدا میکنی اینم درس کن گفتم : اگه راهم تلخ باشه تحملشو داری؟ گفت یعنی چجوری مثلن؟ گفتم : مثلن اونقد خلاف میلت رفتار کنم که برات عادی بشه؟ گفت: اگه به کم شدن عشقم منجر نشه تحمل میکنم گفتم: یعنی؟ گفت: میترسم از نظرم بیافتی و سبک شی یا این نظری که الان دارم ضعیف بشه گفتم : تکلیف مارو روشن کن بالاخره.. راستش من هنوزم ازادیم از تو مهمتره اگه سدش کنی بطور جدی....گفت : چطور اخه به فکرت میرسه که ترکم کنی؟ گفتم نمیدونم شاید قد تو عاشق نیستم... گفت چیکار کنم که بشی؟ گفتم : دارم بهت میگم که!!! گفت : دیگه راه نیس؟ گفتم چرا اینکه از کوه پرتت کنم پایین... گفت :نمیدونم چرا اینجوری شدم نمیدونم... گفتم حسود؟ گفت : نه عاشق... حسود که بودم از اول هم گفتم : شانی صداقتتو خیلی دوس دارم وقتی حرف میزنی انگار یه خدا حرف میزنه بخودم هم شک کنم به تو نمیکنم.... گفت : راستی یه چیزی... گفتم : چی؟ گفت : دیشب که دست کاتی رو گرفتی خوشت اومد؟...!!!! دهنم از تعجب نیم متر باز شد گفتم تو خواب نبودییییییییی؟ گفت : نمیدونی هنوز نمیدونی کی هستی برام... گفتم : فهمیدی چرا دستشو گرفتم؟ گفت اره ساعتو نگاه کردی .. ومن به خودم لعنت میکردم چرا ساعت دستم نیس که دست خودمو بگیری....
خدایییی مننن این دیگه کیهههه؟ شانییییییی تو کی هستی؟ بد جوری یکه خوردم بد جوری... اخه مگه این تو خواب و چشم بسته هم میبینه؟ رفتم تو فکر چه زندگی گندیییی میشه اگه من و این زن و شوهر بشیم... من با این اخلاق بیخیال ازاد.. این با وسواس و حساسیت اینجوری... چه شود؟؟؟؟؟
گفتم: شانی پس چرا سر کاتی رو شونه م بود چیزی نگفتی؟ گفت: باید زن باشی تا بوی نگاه با معنی و بی معنی رو بو بکشی گفتم : بیشتر بگو گفت : اون لحظه هم من هم کاتی مثه جوجه ای که زیر پر مامان یا باباشون احساس ارامش و امنیت میکنن بودیم اون موقع کاتی بهت نیاز داشت اما نه به نرینگی ت
اون موقع کاتی عین خودم پناهگاه روانی میخواست و هیچ حس سکسی نداشت منم همینطور برا همین بود که حسادتم نیومد... گفتم وبعد که دستشو گرفتم؟ گفت : درک حس مردونه برام سخته نمیدونم خوشت اومد یا نه؟ ولی گمونم کاتی یه لحظه خوشش اومد ولی زود گذر بود ... این کشف برام از کشف غار نوردی جالبتر بود و خداییش خیلی جدی تکونم داد گفتم : شانی حسادتت اونقد هس که حرفمو باور نکنی؟ شانی سرشو انداخت پایین و جواب نداد ... ومن یه سطل اب یخ رو سرم حس کردم یه خشم از اونا که وقتی میگیره خدا و خرما یکی میشن همه وجودمو گرفت... لبم گاز گرفتم اونقد که شوری خونو حس کردم ... اخرشم یه آه سرد بود دیگه هیچ
حالا من چجوری ثابت کنم که انگار دست خواهر یا مادرم رو دستم گرفتم؟... اینجاهاس که طرفین از درک همدیگه دور میشن ... هرکی با نیتی که اقلن خودش میدونه چیه و قضاوت بیرحمانه طرف مقابل درگیر میشه ... اصن ولش کن الانم اعصابمو خرد میکنه اون فکر
رسیدیم بجایی که از جای دیشب بزرگتر بود ولی هنوز نه به اندازه کافی ولی کفش نسبتن صاف بود و با تعجب حس کردم کفش انگار کمی هم خاک هس و همه ش سنگ نیس ... خواستم از ذوق زدگی داد بزنم ولی اول خم شدم که امتحان کنم ببینم راستکی خاکه؟... آره کمی خاک بود کف غار و این یعنی به دهانه نزدیک شدیم... بعدش متوجه شدم که سرعت وزش نسیم بیشتر شده و هوا سردتر از هر وقت دیگه که تو غار بودیم.... گفتم بچه ها.... همه ساکت شدن گفتم من امشب یه ورد میخونم فردا که بیدار شدین روشنایی روزو ببینین البته یه کمیشو... همه ذوق کردن الا ولدا که زد زیر گریه ( حرفامو فرهاد برا اونو کاتی ترجمه میکرد) و جیغ بلندی کشید که پس روبرتو کجاسسسسسسسس؟؟؟ صدای جیغ ترسناک ولدا تو دل غار اکو شد و برگشت و همه رو تحت تاثیر قرار داد سکوت شد... ولی زیاد طول نکشید که صدایی به انگلیسی گفت
ا i am here my dere ....near youuuuu وای چه لحظه با شکوهی بود یه لحظه همه ساکت بعد یدفه همه با هم هورراااااااااااااااا و خنده های از ته دل..
اما دختری میگریست
ولدا به پهنای صورت اشک میریخت
چه شکوهی با زمانی که حالاست
هزاران غنچه از لبهای عشق
واییییی....
بازار لب داغتر از سرمای سنگ
دل که میتپید موتور گرماساز بود
تنهای سردمان
ولدا برای روبرتو و ما برای ولدا
گریه و خنده یکیست
هردو از یکجا
هردو یکسان
تنها
یکی هق هق
یکی قه قه
چه تفاوت حقیری
گاه از اینسو هق هق
گاه از انسو قه قه
بسه دیگه لوس میشید بیشتر شعر از خودم در بکنم زیادیتون میشه( آره با توام که میخونی)
ولدا از اینور افتان و لنگان و هول روبرتو خسته و داغون از اونور ... آخیشششش دیگه امشبو کز نمیکنیم یه گوشه... امشبو حال میکنیم اره و اینااااااا![]()
یکی از خوشترین شبهای زندگی هفت نفریمان سپری شد شبی که شاید دیگه تکرار نشه.....