فقط دو روز مانده بود به خط پایان. همون خطی که چهار نفری با هم ازش عبور کردن اونقد با هم که دکترا هم نتونستن بگن کدومشون یه ایبسیلون زودتر جان داده !

وقتی زنگ زد که تو آسانسور تنهایی گیر افتاده بودم و برق رفته بود . از بس حوصله نداشتم حتا دو سه مشت ناقابل هم به در نزدم که یکی بفهمه یکی تو اسانسور زندانی شده.

 تق تق تق... جابجا موبایلومو درآوردم. بعله؟

:سلام خوبی؟

: قربانت  بد نیستم... ببین الان وقت خوبی نیس ...برسم خونه میخونمش برات که یادداشتش کنی

:خوب اگه کمه ...الانم بخوانیش  مینویسمش... از وقتش داره میگذره .. حرفیه که از دهنم در رفته دیگه جلو یه عده. نمیخوام فکر کنن جو گیر شدم یه خالی بستم وحالام بیخیالشم .بگو بنویسمش

:ناصر این تو تاریکه... برق نیس موندم تو آسانسور بذار رسیدم خونه برات میخونمش دیگه کم اصرار کن اگه میشد که منتظر اصرارت نمیشدم. بعدشم خوب آره دیگه.. جو گیر شدی یه قپی اومدی... حالام بد نیس یه کوچولو ضایع بشییییی( با نیش میخندم)

: از کییییییییی؟؟؟؟  چه شده؟؟؟ چرا گیر کردییییی ...اهه

:چیزی نیس بابا پیش میاد دیگه نگران نشوووو

:حالمو گرفتی .. وقتی در باز شد یه زنگ بزن خیالم راحت شه... 

: باشه .. نگران برا چی؟ .. این تو خوش میگذره جات خالی مثه زندگی اهل قبور میمونه . باشه زنگ میزنم

قطع میکنم که ادامه نده  حوصله دلسوزی برادرانه هم ندارم... از کجا بدونم این تماس ماقبل آخره؟ .. یه نیم ساعتی شایدم بیشتر همونجور نشسته سرمو میذارم به دیوار بغلی و چرتکی میزنم ... چه آرامش و سکوتی داره . حال میده اساسی.. تو فکر میرم که ادما چرا موقع گیر افتادن کسی  دوس دارن  هر چه زودتر فراموشش کنن و درها رو اونقد سفت و محکم میسازن که ... خوب شاید اینم از فرار از عذاب وجدانه لابد میخوان یادشون نیافته که مجبور نشن بهش فکر کنن ... وهی عذاب وجدان و اینا... اینم مثه اونهمه خاکی میمونه که میریزن رو قبر مرده. اونقد که ادم لودرم باشه تو اون جای کم و خفقان نمیتونه از زیرش خلاص بشه. برق میاد و با بیحالی دکمه رو میزنم...

طرفای عصر دوشنبه بهش زنگ میزنم ... خیلی مخلصییییم

ما بیشتتتر تر تر.  خودکار و کاغذ بیارم؟

آره بابا بیار  ... کچلمون کردی

خوب بگو من اماده نوشتنم

:متن ادبی و شعار گونه ای که برا تشکر از معلم قبلی رامیار (مثلن) سروده بودم رو گفتم و اون مینوشت

گاهی با صدای بلندی ازم میخواست کلمه قبلی رو تکرار کنم گاهی کلماتی که میگفتم رو با همون صدای بلند غیر عادی تکرار میکرد . کمی تعجب کردم که چرا این جوری داد میزنه؟؟؟... که دوزاریم افتاد.. اوه لابد خانمش یه کم اونورتر نشسته و برادرم میخواد سواد ادبی برادرش رو به رخ او بکشهههه ... عجبببب . به رو خودم نمیارم که دستشو خوندم ولی سرعت خوانشم رو زیاد میکنم که فرصت این کارو ازش بگیرم . ولی  اگه میدونستم این آخرین مکالمه منو برادرمه ...... آخ اگه میدونستم چه کارها که نمیکردم...

ساعت 12 روز جمعه موبایلم دوباره زنگ خورد ولی این دفه دیگه ناصر نبود.. شماره رامیار افتاده بود ولی رامیارم نبود .. یه همهمه درهم و نامفهوم و قطع شد... چن بار گرفتمش دیگه کسی جواب نداد. بعدشم خاموش بود!!!

دلشوره داشتم و کسل بودم  بی که بدانم چرا. ساعت 8.5 عصر روز جمعه بازم گوشیم زنگ خورد ولی این دفعه برادر دیگه م (امیر) بود.  خوشحال بودم که یکیشون زنگ زده و فکر کردم چن تا شوخی و تیکه که  ردو بدل کنیم حالم خوب میشه

امیر: سلام و مخلصین بالله .

ایوللل لکم الله  چطوری و اینا....

:ببین یه لحظه گوش بده چی میگم . ناصر یه تصادف کوچیک  طبق معمولی( ناصر تصادف زیاد میکرد که طبق معمولی لقب گرفته بود) کرده گفتم خودم بهت بگم تا یه جوری دیگه کسی نگفته...

خنده رو لبام خشک شد... سردم شد ...

:امیر ..؟؟؟ چه شدههههه؟

:چیزی نشده همینا بود که بهت گفتم اصن میخوای خودت بیا ببین...

سرو ته مکالمه رو هم آورد و خدا حافظی کرد

شب رو با این فکر خوابیدم که اگه اتفاق خیلی بدی افتاده بود که امیر اینجوری خونسرد حرف نمیزد... بالاخره از صداش میفهمیدم  پس یه تصادف کوچک و کم اهمیت بوده ... به هر جا و هر کس هم زنگ زدم یا جواب نمیداد یا در دسرس نبود یا خاموش بود  فقط  یکی دو تا مختصر جواب دادن اتفاق مهمی نیافتاده...(چه زهر چشمی گرفته از  صدها نفر که هماهنگ و یجور جواب دادن و ...) خوابیدم  ولی نه راحت و عمیق تا فردا...

شنبه ساعت 10 صبح زنگ زدم بازم به امیر آخه هیچکس درس حسابی جوابمو نمیداد... امیرررر چه شدهههههههه؟

:ببین  ناصر  زخماش کم نیس گفته  عطا بیاد ببینمش......

گوشی افتاد از دستم ... ساعت 11.5صبح بود

فقط به  شاهرخ زنگ زدم و گفتم بلیط الان میخوام بندر به تهران به ایلام

12.5 مهمان خلبان( جامست) بودم ... 3.5 سالن پرواز مهر اباد رو عوض کردم و5.5 فرودگاه کرمانشاه ایرج منتظر بود  8 شب ورودی ایلام بودیم اما ایرج بطرف بیمارستان نمیرفت!!!.... لرزشی که از پنجه پام شروع شده بود به زانو..به قفسه سینه و حالا کتف و دستامم رو میلرزوند.. سعی کردم بپرسم پس چرا نمیری بیمارستان؟  ولی تارهای صوتیم تکان نمیخورد... ضعف نمیذاشت ... فقط چشام میدیدو قلبم  کار میکرد اونم انقد شدید.. که دستم روسینه م بود نکنه بزنه بیرون.

داشت میرفت طرف خونه حمید (یکی دیگه از برادرام) سر خیابانشون تا ته شده بود یه پارکینگ بزرگ و در هم...

نمیدونم چقد طول کشدید رسیدیم در خونه....موج جمعیت عصر عاشورا بود... چشام ناامیدانه هنوزم دنبال ناصر بود...ولی ناصر نبود.